۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

تقدیم به آنانکه موج دریاهای زلال عشق شدند...







می گفتند حاجی قاطی کرده...!

اما حاجی که زیاد قاطی مردم توی صف نان نمی شد.. آخه بدجوری حساب و کتاب نان های خشکی که خریده بود با هم قاطی شده بود...

می گفتند حاجی دیگه مغزش نمی کشه...!اما حاجی تا اونجایی که جا داشت از دست روزگار می کشید.. البته گاهی هم مسافرکشی می کرد ولی انگار خسته شده بود از عمری که کش میومد...

می گفتند حاجی مخش تاب برداشته..!اما حاجی فقط یکی دوبار که بچه های شهدا رو برده بود پارک، سوار تاب شده بود...

می گفتند حاجی بالاخونش رو داده اجاره..!اما حاجی که خودش هنوز مستاجر بود! گاهی با قوطی کبریت برای خودش خانه درست می کرد که آن هم آتش می گرفت...

می گفتند حاجی موجی شده..!اما حاجی که کاری به کار پیچ و موج و رادیو نداشت...البته گاهی می زد به دل امواج...

سر تا پایش خیس می شد.. اما لبش به آب تر نمی شد...

آن وقت این قدر با موج رادیو کلنجار می رفت تا روی خط کربلا بیفتد...

و یکی بخواند"موج نزن آب فرات اصغر من تشنه لب است"...





ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum260/thread50223.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: