بسم ا...
سلام دوستان
دیروز عصر یه اتفاق عجیبی برا من افتاد که شاید تعریف کردنش خالی از لطف نباشه
دیروز رفتم تا خیابون وقتی داشتم برمیگستم یکی از آشناهامون دم در دیدم کسی خونه نبود دروباز کردم وتعارف کردم حالا که تااینجا اومدید بیاید یه چایی باهم بخوریم منم زنگ میزنم مامانم بیاد باکلی خواهش وراضی شد بیاد درو که بستم خواستم زنگ بزنم مامانم بیاد اصرار کرد که مزاحمشون نشو کار خاصی نداشتم فقط اومده بودم احوالشونو بپرسم
خب منم دیدم خیلی اصرار میکنن گفتم بی خیال نمیخواد زنگ بزنم
خلاصه بنده خدا اومد نشست منم یه چای آوردمو بعد احوال پرسی واقعا نمیدونستم چی باید بگم ودرموردچی بااین بنده خدا حرف بزنم ایشونم هیچی نمیگفت
بی دلیل اصلا نمیدونم چه ربطی داشت وبراچی این سوالو از پسر کوچولوش پرسیدم
که آقا ابولفضل بگو ببینم نهار چی خوردی هنوز تو دهنم بود میخواستم بگم ما ماکارونی داریم گفت ماکارونی سفید
مامانش پرید وسط حرفش گفت باباش دیر اومده نرسیده رب گوجه بخره بزنم به گوشتا رنگ بگیرن ابوالفضل بیچاره گفت مامان چرا دروغ میگی اونا که اصن گوشت نداشتن
پیش خودم حس کردم مامانه خیلی کم آورد خودمو زدم به کر گوشی که پاشم برم آشپزخونه شیرینی بیارم یه پشت که کردم مادر آنچنان زد تو دهن بچه که صداش به من رسید بازم به روی خودم نیووردم چون اصن فکر نمیکردم زده باشه تو دهنش
برگشتم دیدم بچه هه سرشو گذاشته بیت دوتا پشتی داره میلرزه مادره هم زیر چشمی نگاه میکنه
شیرینی رو که بردم جلو ابولفضل گفتم خاله ابولفضل بیا شیرینی بردار ببینم چی شده منو نگاه کن خاله
مادرش باعصبانیت گفت ابولفضل خاله رو...........
ابولفضل بیچاره سرشو آورد بیرون گفت اصتن تو مامان من نیستی برو.........
دیدم ای خدا دهن بچه پر خونه وگلوله گکلوله اشک از چشای این بچه می یاد پایین
دست وپام بیحس شده بود
مادرشم جا خورده بود پرید بچه رو بغل کنه چنگ مینداخت تو صورت مادرش جیغ میزد خلاصه سرتونو درد نیارم بچه رو بغل کردم بردم باآب سرد دهنشو شستم (لبش شکاف خورده بود)
برگشتم مادربچه داشت گریه میکرد
بعد کلی مکافاتن مادر و بچه رو آروم کردم خدارو شکر مامانمم همون لحظه رسید
.وقتی همه چیز آروم شد شروع کرد به حرف زدن که شماها چه میدونید وضع ما چیه صورتمونو با سیلی سرخ نگه میداریم ی- 4 ماه پس انداز کردم (همسرشون کاترگر بودن-اینو اون موقع فهمیدم)که عید برم برا بچه ام لباس بخرم بچه ام دل مرده نشه که من لباس ندارمو بقیه دارن طلبکار اومده یه جا گرفته و برده
چه میدونید یه ماه نون ماست -نون و پنیر نون وگاهی نون خالی وامروزم غذای اشرافی مون ماکارونی خالی خوردن چیه؟
دلم آتیش گرفته بود
(امروز نتونستم نهار بخورم:na:)
وقتی زندگی شونو با خرجای خودم(تازه چقدر فکر میکردم کم خرجم)مقایسه کردم تازه فهمیدم فقر چیه؟
بچه ها یه سوال واقعا الگوی زندگی یه بچه حزب اللهی چه جوری؟
راستی خرج لباسا وکلا خرید شخصی عیدتون چند شد؟
من 350000تومن البته 110000تومنشو به اجبار وتحریک خالم خریدم(چادر مجلسی)که بعدش به شدت شرمنده و پشیمون شدم
لیست غذایی که تو یه هفته به عنوان نهار میخورید چیه؟
چند بار گوشت و مرغ وماهی و میگو توهفته میخوریم؟
اگه میشه (خیلی خیلی برام مهمه.خواهش میکنم)این لیستو حتما بذارید میخوام بدونم الگو.ی غذایی ما خیلی عجیب غریبه یا نه برا همه مون همینه؟
ما این هفته
شنبه:خورشت سبزی
یکشنبه:کشک و کدو
دوشنبه:چلو قزل آلا
سه شنبه:قاتوق بنه
چهارشنبه:چلو گوشت
پنج شنبه:جوجه کباب
دیروز به اندازه ی تمام عمرم شرمنده شدم
پ.ن:یه وقتی خونه باباحاجیم عیدا جمع میشدیم همه بودن پسرای جمع(پسر عمه وعمو)که میخواستن نمک بریزن آخر غذاشون میگفت خدایا ما که سیر شدیم بقیه به درک ومیزدن زیر خنده اینقدر ناراحت میشدم از این جمله که خدا میدونه
دیروز تازه فهمیدم من از اونا بدترم شاید اونا فقط میگفتن ولی من عمل میکردم:geryeee::geryeee:
سلام دوستان
دیروز عصر یه اتفاق عجیبی برا من افتاد که شاید تعریف کردنش خالی از لطف نباشه
دیروز رفتم تا خیابون وقتی داشتم برمیگستم یکی از آشناهامون دم در دیدم کسی خونه نبود دروباز کردم وتعارف کردم حالا که تااینجا اومدید بیاید یه چایی باهم بخوریم منم زنگ میزنم مامانم بیاد باکلی خواهش وراضی شد بیاد درو که بستم خواستم زنگ بزنم مامانم بیاد اصرار کرد که مزاحمشون نشو کار خاصی نداشتم فقط اومده بودم احوالشونو بپرسم
خب منم دیدم خیلی اصرار میکنن گفتم بی خیال نمیخواد زنگ بزنم
خلاصه بنده خدا اومد نشست منم یه چای آوردمو بعد احوال پرسی واقعا نمیدونستم چی باید بگم ودرموردچی بااین بنده خدا حرف بزنم ایشونم هیچی نمیگفت
بی دلیل اصلا نمیدونم چه ربطی داشت وبراچی این سوالو از پسر کوچولوش پرسیدم
که آقا ابولفضل بگو ببینم نهار چی خوردی هنوز تو دهنم بود میخواستم بگم ما ماکارونی داریم گفت ماکارونی سفید
مامانش پرید وسط حرفش گفت باباش دیر اومده نرسیده رب گوجه بخره بزنم به گوشتا رنگ بگیرن ابوالفضل بیچاره گفت مامان چرا دروغ میگی اونا که اصن گوشت نداشتن
پیش خودم حس کردم مامانه خیلی کم آورد خودمو زدم به کر گوشی که پاشم برم آشپزخونه شیرینی بیارم یه پشت که کردم مادر آنچنان زد تو دهن بچه که صداش به من رسید بازم به روی خودم نیووردم چون اصن فکر نمیکردم زده باشه تو دهنش
برگشتم دیدم بچه هه سرشو گذاشته بیت دوتا پشتی داره میلرزه مادره هم زیر چشمی نگاه میکنه
شیرینی رو که بردم جلو ابولفضل گفتم خاله ابولفضل بیا شیرینی بردار ببینم چی شده منو نگاه کن خاله
مادرش باعصبانیت گفت ابولفضل خاله رو...........
ابولفضل بیچاره سرشو آورد بیرون گفت اصتن تو مامان من نیستی برو.........
دیدم ای خدا دهن بچه پر خونه وگلوله گکلوله اشک از چشای این بچه می یاد پایین
دست وپام بیحس شده بود
مادرشم جا خورده بود پرید بچه رو بغل کنه چنگ مینداخت تو صورت مادرش جیغ میزد خلاصه سرتونو درد نیارم بچه رو بغل کردم بردم باآب سرد دهنشو شستم (لبش شکاف خورده بود)
برگشتم مادربچه داشت گریه میکرد
بعد کلی مکافاتن مادر و بچه رو آروم کردم خدارو شکر مامانمم همون لحظه رسید
.وقتی همه چیز آروم شد شروع کرد به حرف زدن که شماها چه میدونید وضع ما چیه صورتمونو با سیلی سرخ نگه میداریم ی- 4 ماه پس انداز کردم (همسرشون کاترگر بودن-اینو اون موقع فهمیدم)که عید برم برا بچه ام لباس بخرم بچه ام دل مرده نشه که من لباس ندارمو بقیه دارن طلبکار اومده یه جا گرفته و برده
چه میدونید یه ماه نون ماست -نون و پنیر نون وگاهی نون خالی وامروزم غذای اشرافی مون ماکارونی خالی خوردن چیه؟
دلم آتیش گرفته بود
(امروز نتونستم نهار بخورم:na:)
وقتی زندگی شونو با خرجای خودم(تازه چقدر فکر میکردم کم خرجم)مقایسه کردم تازه فهمیدم فقر چیه؟
بچه ها یه سوال واقعا الگوی زندگی یه بچه حزب اللهی چه جوری؟
راستی خرج لباسا وکلا خرید شخصی عیدتون چند شد؟
من 350000تومن البته 110000تومنشو به اجبار وتحریک خالم خریدم(چادر مجلسی)که بعدش به شدت شرمنده و پشیمون شدم
لیست غذایی که تو یه هفته به عنوان نهار میخورید چیه؟
چند بار گوشت و مرغ وماهی و میگو توهفته میخوریم؟
اگه میشه (خیلی خیلی برام مهمه.خواهش میکنم)این لیستو حتما بذارید میخوام بدونم الگو.ی غذایی ما خیلی عجیب غریبه یا نه برا همه مون همینه؟
ما این هفته
شنبه:خورشت سبزی
یکشنبه:کشک و کدو
دوشنبه:چلو قزل آلا
سه شنبه:قاتوق بنه
چهارشنبه:چلو گوشت
پنج شنبه:جوجه کباب
دیروز به اندازه ی تمام عمرم شرمنده شدم
پ.ن:یه وقتی خونه باباحاجیم عیدا جمع میشدیم همه بودن پسرای جمع(پسر عمه وعمو)که میخواستن نمک بریزن آخر غذاشون میگفت خدایا ما که سیر شدیم بقیه به درک ومیزدن زیر خنده اینقدر ناراحت میشدم از این جمله که خدا میدونه
دیروز تازه فهمیدم من از اونا بدترم شاید اونا فقط میگفتن ولی من عمل میکردم:geryeee::geryeee:
ادامه مطلب ....
http://www.nooreaseman.com/forum405/thread50238.html
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر