۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

شهر / جانِ جان


جانِ جان













آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست



و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم

و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست



و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او

و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست



جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب

این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست



غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست

و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست



پرده روشن دل بست و خیالات نمود

و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست



عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست

مولوی علیه الرحمة، دیوان شمس







برگرفته شده ازtaasnim.blog.ir






ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum389/thread55704.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: