۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست



روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

وز بهر طلب بال و پر خویش بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست

بـر اوج چو پرواز کنم از نظـر تــیز

می‌بینم اگر ذرّه‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد

جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی

تیری ز قضای بد او گشت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتاعجبا این که ز چوب است و ز آهن

این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید

گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست





نقل قول:








اسد طباطبائی در اینجا نوشته:

این شعر در کتابهای ابتدائی در سالهای ۱۳۲۱-۱۳۲۷ بنام ناصر خسرو قبادیانی درج بود و ما بایستی آنرا از حفظ میکردیم.








ادامه مطلب ....



http://ift.tt/RICVCs



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: