خفگی مغز در پیامهای بازرگانی
نویسنده : محمدامین نوروزی
هربار که تلوزیون را روشن میکنیم، کسی سعی دارد به ما بیاموزد و ما را برای خرید کالایی راضی کند. تلویزیون دیکتاتور بسیار دوستداشتنی، مهربان، شیک و وسوسهکنندهای است که دائماً انسان را به فکرنکردن دعوت میکند. پیامهای بازرگانی بهجای ما فکر میکند که ما به چه چیز نیاز داریم. مهم نیست که ما چه فکر میکنیم، مهم این است که جامعۀ مصرف به کدامین سمت میرود، ما نیز در همان جهت حرکت میکنیم.
تصور عامه از تبلیغات این است که تبلیغات بهواسطۀ آگاهی که به انسان میدهد، قدرت انتخاب بهتر را فراهم میکند؛ اما آیا پیامهای بازرگانی باعث آگاهیبخشی از کالاها و دادن حق انتخاب به مخاطب میشود؟
عصر ما عصر تبلیغات است. شاید در روز، هر انسان که در جوامع صنعتی مثل تهران زندگی میکند، بیش از 100 پیام تبلیغاتی را ازطریق تلویزیون، ماهواره، رادیو، روزنامه، مجله، تابلوهای تبلیغاتی سطح شهر، تراکت، سایتهای اینترنتی و... دریافت میکند. بهنظر میآید در زندگیهای مدرن، هیچ مکانی از تبلیغات در امان نیست و دائماً انسان زیر بمباران پیامهای تبلیغی مختلف قرار دارد. چقدر مخاطب میتواند با مغز و قلبی فعال و پرسشگر بهسراغ اتفاقهای اطراف خود برود؟
آیا مصرفکننده، از فواید و زیانهای محصولی که میخواهد خریداری کند، اطلاع دارد؟ خرید محصول چه ضرورتی دارد؟ نیاز او برای خرید از کجا سرچشمه میگیرد؟ آیا یک نیاز واقعی است یا نیاز کاذب؟ پرسشهای دیگری را میتوان اضافه کرد که معمولاً هنگام مواجهه با پیامهای بازرگانی بدان بیتوجه هستیم.
انسان امروز بهواسطۀ گستردگی و روزافزونی پیامهای بازرگانی که پیرامون او را فرامیگیرد، غوطهور و رها در دریای پیامهای بازرگانی است. شاید بتوان پیامهای بازرگانی را که زمان زیادی از هرروز ما میگیرند، با خفگی مصنوعی مقایسه کرد. در شکنجه ازطریق خفگی مصنوعی، آنقدر آب روی صورت فرد شکنجهشده میریزند و آب ریههای او را پر میکند که با اینکه هنوز زنده است، احساس خفگی میکند.
آنقدر در شبانهروز پیامهای بازرگانی به مغز و قلب ما سرازیر میشود که هیچگاه نمیتوانیم درست، در برابر آنها تفکر کنیم. آنقدر حجم ورودی اطلاعات زیاد است که مغز انسان نمیتواند این همه داده را پردازش کند. انفجار اطلاعات در زندگی امروزی بهحدی است که مغز انسان در پیامها غرق میشود و از تخصیص انرژی و تمرکز لازم برای تجزیه و تحلیل جوانب مختلف پیامهای ارائهشده عاجز است. لذا شاید بتوان این رهاشدن مغز در انبار اطلاعات را به خفگی مغز شبیه دانست.
شاید بتوان خفگی مغز را نیز تعبیر عامیانۀ شستوشوی مغزی نامید. مغز ما هرروز در میان صدها پیامهای بازرگانی مختلف شستوشو میشود. خفگی مغز سخت و شکنجهآور نیست؛ بلکه بالعکس، زندگی را در یک دم غنیمتی رهنمون میکند که انسان را دائماً به لذتطلبی و مصرفگرایی و بهرهمندی بیشتر از غرایز حیوانی دعوت میکند؛ لذا خفگی مغز سرخوشی و عیش را بههمراه دارد. بهتعبیر نیل پستمن زندگی در عیش، مردن در خوشی میشود.
حال، اسم این خفگی مغز را اقناع میگذارم. کار بزرگ پیامهای بازرگانی اقناعسازی مخاطب است؛ اقناعکردن بهمعنای راضیکردن، همراهکردن بدون برهان و دلیل. در اقناع پیامهای بازرگانی، به نیازهای درونی و اصیل آدمی توجه نمیشود؛ بلکه نیازسازی در وجود آدمی انجام میشود و بعد، میبایست به آن نیاز پاسخ داده شود. در اقناع پیامهای بازرگانی، اختیاری برای مخاطب نیست. اقناع همان جبر است؛ اما جبری که با دستکاری در عواطف و احساسات بشری بسیار دوستداشتنی میشود.
تلویزیون و پیامهای بازرگانی، انسان را صرفاً به تقلید و مصرف ناآگاهانه دعوت میکند. تلویزیون مغز و قلب انسان را مصرف میکند و اجازۀ فکرکردن به آن نمیدهد. پیامهای بازرگانی برای مخاطب تصمیمسازی میکند، نهاینکه قدرت تصمیم بدهد.
منبع
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1jKg9Sc
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر