عبادت واقعى
حركاتى كه به عنوان عبادت از انسان سر مى زند، بايد به مقتضاى حال و ظرفيت عابد ارزيابى شود.
اولًا: هر حركتى عبادت نيست و هر عبادتى، واقعى و كامل نيست، عبادت منافق، عبادت غير مخلص، عبادت رياكار، عبادت كسى كه هدفش جلب جهات مادى است عبادت نيست، بلكه بازى با الفاظ و استهزاء به حق است.
در «تفسير الميزان» «1» آمده است كه:
خداى تعالى به يكى از سه وجه عبادت مىشود:
1- خوف
2- رجاء
3- حب
و اين هر سه در يك آيه جمع شده كه مىفرمايد:
[وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ] «2».
در آخرت عذاب سختى است و [براى مؤمنان كه دنياى خود را در راه اطاعت حق و خدمت به خلق به كار گرفتند] از سوى خدا آمرزش و خشنودى است، و زندگى دنيا جز كالاى فريبنده نيست.
با توجه به اين آيه شريفه بايد هر شخص با ايمانى نسبت به حقيقت دنيا توجه داشته باشد و بداند كه دنيا متاع غرور و دام فريب است كه چون سراب بيابان به نظر بيننده لب تشنه آب مى آيد و او را به سوى خود مىكشاند، ولى وقتى نزديك شد چيزى نمى بيند و اگر چنين تنبهى داشته باشد، ديگر هدف خود را از كارهايى كه در زندگى انجام مى دهد دنيا قرار نداده، مى داند كه در وراى اين دنيا، جهان ديگرى است كه در آنجا به نتيجه اعمال خود مىرسد، حال يا آن نتيجه عذابى است شديد در ازاى كارهاى زشت و يا مغفرتى است از خدا در قبال كارهاى نيك، پس بر اوست كه از آن عذاب بهراسد و به آن مغفرت اميدوار باشد، ولى اگر عالى تر از اين فكر كند هدف خود را خشنودى خود قرار نمىدهد و به خاطر نجات از عذاب و رسيدن به ثواب عمل نمى كند، بلكه هر چه انجام مى دهد به خاطر خدا و خشنودى او انجام مىدهد.
البته طبايع مردم در اختيار يكى از اين سه راه مختلف است، بعضى از مردم كه اتفاقاً اكثريت را هم دارا هستند، مسئله ترس از عذاب بر دلهاشان چيره گشته و از انحراف و عصيان و گناه بازشان مىدارد، اين ها هر چه بيشتر به تهديد و وعيدهاى الهى برمىخورند، بيشتر مىترسند و در نتيجه به عبادت مىپردازند.
و بعضى ديگر، حس طمع و اميدشان غلبه دارد، اينان هر چه به وعدههاى الهى و ثوابها و در جايى كه خداوند نويد داده برمىخورند، اميدشان بيشتر شده، به خاطر رسيدن به نعمتها و كرامتها و حسن عاقبتى كه خداوند به مردم باايمان و عمل صالح وعده داده، بيشتر به تقوا و التزام به اعمال صالح مىپردازند، باشد كه بدين وسيله به مغفرت و بهشت خدايى نايل آيند.
ولى دسته سوم كه همان طبقه علماى باللّه باشند هدفشان عالىتر از آن دو دسته است.
ايشان خدا را نه از ترس عبادت مىكنند و نه از طمع به ثواب، بلكه او را عبادت مىكنند براى اين كه اهل و سزاوار عبادت است.
چون خدا را داراى اسماى حسنى و صفات عليايى كه لايق شأن اوست شناخته اند و در نتيجه فهميده اند كه خداوند عزيز، پروردگار و مالك سود ايشان و اراده و رضاى ايشان و مالك هر چيز ديگرى غير ايشان است.
و اوست كه به تنهايى تمام امور را تدبير مى كند، خدا را اين چنين شناختند و خود را هم فقط بنده ديدند و چون بنده شأنى جز اين ندارد كه پروردگارش را بندگى نموده، رضاى او را به رضاى خود و خواست او را بر خواست خود مقدم بدارد، لذا اولًا به عبادت خدا مىپردازد و ثانياً از آنچه كه مى كند و آنچه كه نمى كند جز روى خدا و توجه به او چيز ديگر در نظر نداشته طمع نمىدارد، نه التفاتى به عذاب دارد تا از ترس آن به وظيفه خود قيام نمايد و نه توجهى به ثواب دارد تا اميدوار شود، گو اين كه از عذاب خدا ترسنده و به ثواب او اميدوار هست، ولكن محركش براى عبادت و اطاعت خوف و رجا نيست و كلام اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه كه عرض مىكند: من تو را از ترس آتشت و به اميد بهشتت عبادت نمىكنم، بلكه بدان جهت عبادت مىكنم كه تو را اهل و سزاوار عبادت يافتم «3»، به اين معنى اشاره دارد.
اين دسته، از آنجايى كه تمامى رغبتها و اميال مختلف خود را متوجه يكسو كردند و آن هم رضاى خداست و تنها غايت و نتيجهاى كه در نظر گرفتند خداست، لذا محبت به خدا در دلهاشان جايگير شده است.
آرى، اين دسته خداى تعالى را به همان نحوى شناختند كه خود خداى تعالى خود را به داشتن آن اسما و صفات معرفى كرده و چون او خود را به بهترين اسما و عالىترين صفات معرفى و توصيف كرده و نيز از آنجايى كه يكى از خصايص دل آدمى مجذوب شدن در برابر زيبايىها و كمالات است، در نتيجه محبت خدايى كه جميل على الاطلاق است در دلهايشان جايگزين مىشود.
آرى، از آيه شريفه:
[ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ] «4».
اين است خدا پروردگار شما، جز او معبودى نيست، آفريننده همه چيز است؛ پس تنها او را بپرستيد.
به ضميمه آيه:
[الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ] «5».
همان كسى كه آنچه را آفريد نيكو ساخت.
استفاده مىشود كه خلقت دائر مدار حسن و اين دو متلازم و متصادق با همند.
آيات ديگرى بر مى آيد كه يك يك موجودات، آيه و دليل بر وجود خدا و آنچه در آسمانها و زمين است، آياتى است براى صاحبان عقل و خلاصه در عالم وجود چيزى كه دلالت بر وجود او نكند و جمال و جلال او را حكايت ننمايد، وجود ندارد.
پس اشيا از جهت انواع مختلفى كه از خلقت و حسن دارند همه بر جمال لايتناهاى او دلالت نموده، با زبان حال او را حمد و بر حسن فناناپذير او ثنا مىگويند و از جهت انواع مختلفى كه از نقص و حاجت دارند، همه بر غناى مطلق او دلالت نموده، با زبان حال او را تسبيح و ساحت قدس و كبرياييش را از هر عيب و احتياجى تنزيه مىكنند، هم چنان كه فرمود:
[وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ] «6».
وهيچ چيزى نيست مگر اين كه همراه با ستايش، تسبيح او مى گويد.
پس اين دسته از مردم در معرفت اشيا، از راهى سلوك مى كنند كه پروردگارشان بدان راهنمايى كرده و نشانشان داده و آن راه اين است كه هر چيزى را آيه و علامت صفات جمال و جلال او مىدانند و براى هيچ موجودى نفسيت و اصالت و استقلال نمى بينند و به اين نظر به موجودات مى نگرند كه آيينههايى هستند كه با حسن خود حسن ماوراى خود را كه حسنى لا يتناهى است جلوهگر مىسازند و با فقر و حاجت خود، غناى مطلقى را كه محيط به آن هاست نشان مىدهند و با ذلت و مسكنتى كه دارند، عزت و كبرياى ما فوق خود را حكايت مىكنند.
و پر معلوم است كه آن دسته از مردم كه نظرشان به عالم هستى، چنين نظرى باشد خيلى زود نفوسشان مجذوب ساحت عزت و عظمت الهى گشته و محبت به او آن چنان بر دلهاشان احاطه پيدا مىكند كه هر چيز ديگرى و حتى خود آنان را از يادشان مىبرد و رسم و آثار هوا و هوس و اميال نفسانى را، به كلى از صفحه دلهاشان محو مى كند و دلهاشان را به دلهايى سليم مبدل مى سازد كه جز خداى عز اسمه، چيز ديگرى در آن نباشد، هم چنان كه فرموده:
[وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ] «7».
ولى آنان كه ايمان آوردهاند، محبت و عشقشان به خدا بيشتر و قوى تر است.
و لذا اين طبقه، دو طريق اول را كه يكى طريق خوف و ديگرى طريق رجاء است، خالى از شرك نمىدانند، چه آن كس كه خدا را از ترس مىپرستد، در حقيقت به منظور دفع عذاب از جان خود متوسل خدا مىشود، پس او خودش را مىخواهد نه خدا را و هم چنين، آن كس كه خدا را به اميد ثوابش عبادت مىكند به منظور جلب ثواب و رستگارى به نعمت و كرامت متوسل خدا مىشود، او هم خود را مىخواهد نه خدا را، چه اگر راه ديگرى غير از توسل به خدا سراغ داشت، در جلب آن نفع و دفع آن ضرر، آن راه را مىپيمود و با خدا و عبادت او هيچ سر و كارى نداشت.
در حديث از امام صادق عليه السلام آمده:
هَلْ الدّينُ إلّاالحُبُ «8».
مگر دين غير از محبت چيز ديگرى هم هست؟
و اين مقام نهفتهايست كه جز پاكان با آن مساس ندارند و اگر اهل محبت را در اين حديث به عنوان پاكان خوانده، براى همين است كه گفتيم: اين طايفه از هواى نفس و لوث ماديت منزهند، پس جان كلام اين شد كه اخلاص در عبادت جز از راه محبت تمام و كامل نمىگردد.
توضيح اين مسئله به اين است كه: عبادت خدا از ترس عذاب، آدمى را وادار مى كند به زهد، يعنى: چشم پوشى از لذايذ دنيوى، براى رسيدن به نجات اخروى.
پس زاهد كارش اين است كه از محرمات و يا كارهايى كه در معناى حرام است، يعنى ترك واجبات اجتناب كند.
آن كس هم كه طمع ثواب دارد، طمعش او را وادار به كارهايى از قبيل عبادت و عمل صالح مىكند تا به نعمت اخروى و بهشت برين نايلش سازد، پس كار عابد هم اين است كه واجبات يا كارهايى كه در معناى واجب است، يعنى ترك حرام را بجا آورد و خلاصه، خوف زاهد او را وادار به ترك و رجا عابد او را وادار به فعل مىكند و اين دو طريق هر يك صاحبش را به اخلاص براى دين وامىدارد، نه اخلاص براى خدا كه صاحب دين است.
به خلاف طريقه سوم كه طريقه محبت است كه قلب را از هر تعلقى جز تعلق خدا پاك مىكند، از زخارف دنيا و زينتهاى آن، از اولاد و همسران، از مال و جاه و حتى از خود و آرزوهاى خود پاك مىسازد و قلب را منحصراً متعلق به خدا و هر چه كه منسوب به خداست، از دين و آورنده دين و ولىّ در دين و هر چه كه برگشتش به خدا باشد مىسازد، آرى، محبت به هر چيز، محبت به آثار آن نيز هست.
عراقى آن عارف شوريده چه نيكو مىگويد:
آنان كه به هستى، بدان گونه نگريستند و محصول نظر آنان عشق و محبت به صاحب هستى شد، از كارها آن كارى را دوست مىدارند كه خدا دوست دارد و آن كارى را دشمن مىدارند كه خدا دشمن بدارد، به خاطر رضاى خدا راضى و به خاطر خشم خدا خشمگين مىشوند، اين محبت نورى مىشود كه راه عمل را براى او روشن مىسازد، چنان كه فرمود:
[أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ] «9».
آيا كسى كه [از نظر عقلى و روحى] مرده بود و ما او را [به وسيله هدايت و ايمان] زنده كرديم، و براى وى نورى قرار داديم تا در پرتو آن در ميان مردم [به درستى و سلامت] حركت كند.
و روحى مىشود كه او را به خيرات وامىدارد، هم چنان كه فرمود:
[وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ] «10».
و به روحى از جانب خود نيرومندشان ساخته.
و همين است سرّ اين كه از چنين كسى جز جميل و خير سر نمى زند و هيچ مكروه و شرى را مرتكب نمىگردد.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- ترجمه تفسير الميزان: 19/ 289 ذيل آيه 20 سوره حديد.
(2)- حديد (57): 20.
(3)- عوالى اللآلى: 2/ 11، حديث 18؛ بحار الأنوار: 67/ 234، باب 54.
(4)- انعام (6): 102.
(5)- سجده (32): 7.
(6)- اسرا (17): 44.
(7)- بقره (2): 165.
(8)- الخصال: 1/ 21، حديث 74؛ بحار الأنوار: 66/ 237، باب 36، حديث 5.
(9)- انعام (6): 122.
(10)- مجادله (58): 22.
پایگاه عرفان
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد هفتم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
حركاتى كه به عنوان عبادت از انسان سر مى زند، بايد به مقتضاى حال و ظرفيت عابد ارزيابى شود.
اولًا: هر حركتى عبادت نيست و هر عبادتى، واقعى و كامل نيست، عبادت منافق، عبادت غير مخلص، عبادت رياكار، عبادت كسى كه هدفش جلب جهات مادى است عبادت نيست، بلكه بازى با الفاظ و استهزاء به حق است.
در «تفسير الميزان» «1» آمده است كه:
خداى تعالى به يكى از سه وجه عبادت مىشود:
1- خوف
2- رجاء
3- حب
و اين هر سه در يك آيه جمع شده كه مىفرمايد:
[وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ] «2».
در آخرت عذاب سختى است و [براى مؤمنان كه دنياى خود را در راه اطاعت حق و خدمت به خلق به كار گرفتند] از سوى خدا آمرزش و خشنودى است، و زندگى دنيا جز كالاى فريبنده نيست.
با توجه به اين آيه شريفه بايد هر شخص با ايمانى نسبت به حقيقت دنيا توجه داشته باشد و بداند كه دنيا متاع غرور و دام فريب است كه چون سراب بيابان به نظر بيننده لب تشنه آب مى آيد و او را به سوى خود مىكشاند، ولى وقتى نزديك شد چيزى نمى بيند و اگر چنين تنبهى داشته باشد، ديگر هدف خود را از كارهايى كه در زندگى انجام مى دهد دنيا قرار نداده، مى داند كه در وراى اين دنيا، جهان ديگرى است كه در آنجا به نتيجه اعمال خود مىرسد، حال يا آن نتيجه عذابى است شديد در ازاى كارهاى زشت و يا مغفرتى است از خدا در قبال كارهاى نيك، پس بر اوست كه از آن عذاب بهراسد و به آن مغفرت اميدوار باشد، ولى اگر عالى تر از اين فكر كند هدف خود را خشنودى خود قرار نمىدهد و به خاطر نجات از عذاب و رسيدن به ثواب عمل نمى كند، بلكه هر چه انجام مى دهد به خاطر خدا و خشنودى او انجام مىدهد.
البته طبايع مردم در اختيار يكى از اين سه راه مختلف است، بعضى از مردم كه اتفاقاً اكثريت را هم دارا هستند، مسئله ترس از عذاب بر دلهاشان چيره گشته و از انحراف و عصيان و گناه بازشان مىدارد، اين ها هر چه بيشتر به تهديد و وعيدهاى الهى برمىخورند، بيشتر مىترسند و در نتيجه به عبادت مىپردازند.
و بعضى ديگر، حس طمع و اميدشان غلبه دارد، اينان هر چه به وعدههاى الهى و ثوابها و در جايى كه خداوند نويد داده برمىخورند، اميدشان بيشتر شده، به خاطر رسيدن به نعمتها و كرامتها و حسن عاقبتى كه خداوند به مردم باايمان و عمل صالح وعده داده، بيشتر به تقوا و التزام به اعمال صالح مىپردازند، باشد كه بدين وسيله به مغفرت و بهشت خدايى نايل آيند.
ولى دسته سوم كه همان طبقه علماى باللّه باشند هدفشان عالىتر از آن دو دسته است.
ايشان خدا را نه از ترس عبادت مىكنند و نه از طمع به ثواب، بلكه او را عبادت مىكنند براى اين كه اهل و سزاوار عبادت است.
چون خدا را داراى اسماى حسنى و صفات عليايى كه لايق شأن اوست شناخته اند و در نتيجه فهميده اند كه خداوند عزيز، پروردگار و مالك سود ايشان و اراده و رضاى ايشان و مالك هر چيز ديگرى غير ايشان است.
و اوست كه به تنهايى تمام امور را تدبير مى كند، خدا را اين چنين شناختند و خود را هم فقط بنده ديدند و چون بنده شأنى جز اين ندارد كه پروردگارش را بندگى نموده، رضاى او را به رضاى خود و خواست او را بر خواست خود مقدم بدارد، لذا اولًا به عبادت خدا مىپردازد و ثانياً از آنچه كه مى كند و آنچه كه نمى كند جز روى خدا و توجه به او چيز ديگر در نظر نداشته طمع نمىدارد، نه التفاتى به عذاب دارد تا از ترس آن به وظيفه خود قيام نمايد و نه توجهى به ثواب دارد تا اميدوار شود، گو اين كه از عذاب خدا ترسنده و به ثواب او اميدوار هست، ولكن محركش براى عبادت و اطاعت خوف و رجا نيست و كلام اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه كه عرض مىكند: من تو را از ترس آتشت و به اميد بهشتت عبادت نمىكنم، بلكه بدان جهت عبادت مىكنم كه تو را اهل و سزاوار عبادت يافتم «3»، به اين معنى اشاره دارد.
اين دسته، از آنجايى كه تمامى رغبتها و اميال مختلف خود را متوجه يكسو كردند و آن هم رضاى خداست و تنها غايت و نتيجهاى كه در نظر گرفتند خداست، لذا محبت به خدا در دلهاشان جايگير شده است.
آرى، اين دسته خداى تعالى را به همان نحوى شناختند كه خود خداى تعالى خود را به داشتن آن اسما و صفات معرفى كرده و چون او خود را به بهترين اسما و عالىترين صفات معرفى و توصيف كرده و نيز از آنجايى كه يكى از خصايص دل آدمى مجذوب شدن در برابر زيبايىها و كمالات است، در نتيجه محبت خدايى كه جميل على الاطلاق است در دلهايشان جايگزين مىشود.
آرى، از آيه شريفه:
[ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ] «4».
اين است خدا پروردگار شما، جز او معبودى نيست، آفريننده همه چيز است؛ پس تنها او را بپرستيد.
به ضميمه آيه:
[الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ] «5».
همان كسى كه آنچه را آفريد نيكو ساخت.
استفاده مىشود كه خلقت دائر مدار حسن و اين دو متلازم و متصادق با همند.
آيات ديگرى بر مى آيد كه يك يك موجودات، آيه و دليل بر وجود خدا و آنچه در آسمانها و زمين است، آياتى است براى صاحبان عقل و خلاصه در عالم وجود چيزى كه دلالت بر وجود او نكند و جمال و جلال او را حكايت ننمايد، وجود ندارد.
پس اشيا از جهت انواع مختلفى كه از خلقت و حسن دارند همه بر جمال لايتناهاى او دلالت نموده، با زبان حال او را حمد و بر حسن فناناپذير او ثنا مىگويند و از جهت انواع مختلفى كه از نقص و حاجت دارند، همه بر غناى مطلق او دلالت نموده، با زبان حال او را تسبيح و ساحت قدس و كبرياييش را از هر عيب و احتياجى تنزيه مىكنند، هم چنان كه فرمود:
[وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ] «6».
وهيچ چيزى نيست مگر اين كه همراه با ستايش، تسبيح او مى گويد.
پس اين دسته از مردم در معرفت اشيا، از راهى سلوك مى كنند كه پروردگارشان بدان راهنمايى كرده و نشانشان داده و آن راه اين است كه هر چيزى را آيه و علامت صفات جمال و جلال او مىدانند و براى هيچ موجودى نفسيت و اصالت و استقلال نمى بينند و به اين نظر به موجودات مى نگرند كه آيينههايى هستند كه با حسن خود حسن ماوراى خود را كه حسنى لا يتناهى است جلوهگر مىسازند و با فقر و حاجت خود، غناى مطلقى را كه محيط به آن هاست نشان مىدهند و با ذلت و مسكنتى كه دارند، عزت و كبرياى ما فوق خود را حكايت مىكنند.
و پر معلوم است كه آن دسته از مردم كه نظرشان به عالم هستى، چنين نظرى باشد خيلى زود نفوسشان مجذوب ساحت عزت و عظمت الهى گشته و محبت به او آن چنان بر دلهاشان احاطه پيدا مىكند كه هر چيز ديگرى و حتى خود آنان را از يادشان مىبرد و رسم و آثار هوا و هوس و اميال نفسانى را، به كلى از صفحه دلهاشان محو مى كند و دلهاشان را به دلهايى سليم مبدل مى سازد كه جز خداى عز اسمه، چيز ديگرى در آن نباشد، هم چنان كه فرموده:
[وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ] «7».
ولى آنان كه ايمان آوردهاند، محبت و عشقشان به خدا بيشتر و قوى تر است.
و لذا اين طبقه، دو طريق اول را كه يكى طريق خوف و ديگرى طريق رجاء است، خالى از شرك نمىدانند، چه آن كس كه خدا را از ترس مىپرستد، در حقيقت به منظور دفع عذاب از جان خود متوسل خدا مىشود، پس او خودش را مىخواهد نه خدا را و هم چنين، آن كس كه خدا را به اميد ثوابش عبادت مىكند به منظور جلب ثواب و رستگارى به نعمت و كرامت متوسل خدا مىشود، او هم خود را مىخواهد نه خدا را، چه اگر راه ديگرى غير از توسل به خدا سراغ داشت، در جلب آن نفع و دفع آن ضرر، آن راه را مىپيمود و با خدا و عبادت او هيچ سر و كارى نداشت.
در حديث از امام صادق عليه السلام آمده:
هَلْ الدّينُ إلّاالحُبُ «8».
مگر دين غير از محبت چيز ديگرى هم هست؟
و اين مقام نهفتهايست كه جز پاكان با آن مساس ندارند و اگر اهل محبت را در اين حديث به عنوان پاكان خوانده، براى همين است كه گفتيم: اين طايفه از هواى نفس و لوث ماديت منزهند، پس جان كلام اين شد كه اخلاص در عبادت جز از راه محبت تمام و كامل نمىگردد.
توضيح اين مسئله به اين است كه: عبادت خدا از ترس عذاب، آدمى را وادار مى كند به زهد، يعنى: چشم پوشى از لذايذ دنيوى، براى رسيدن به نجات اخروى.
پس زاهد كارش اين است كه از محرمات و يا كارهايى كه در معناى حرام است، يعنى ترك واجبات اجتناب كند.
آن كس هم كه طمع ثواب دارد، طمعش او را وادار به كارهايى از قبيل عبادت و عمل صالح مىكند تا به نعمت اخروى و بهشت برين نايلش سازد، پس كار عابد هم اين است كه واجبات يا كارهايى كه در معناى واجب است، يعنى ترك حرام را بجا آورد و خلاصه، خوف زاهد او را وادار به ترك و رجا عابد او را وادار به فعل مىكند و اين دو طريق هر يك صاحبش را به اخلاص براى دين وامىدارد، نه اخلاص براى خدا كه صاحب دين است.
به خلاف طريقه سوم كه طريقه محبت است كه قلب را از هر تعلقى جز تعلق خدا پاك مىكند، از زخارف دنيا و زينتهاى آن، از اولاد و همسران، از مال و جاه و حتى از خود و آرزوهاى خود پاك مىسازد و قلب را منحصراً متعلق به خدا و هر چه كه منسوب به خداست، از دين و آورنده دين و ولىّ در دين و هر چه كه برگشتش به خدا باشد مىسازد، آرى، محبت به هر چيز، محبت به آثار آن نيز هست.
عراقى آن عارف شوريده چه نيكو مىگويد:
اى زده خيمه حدوث و قدم
در سرا پرده وجود و عدم
جز تو كس واقف وجود تو نيست
هم تويى راز خويش را محرم
از تو غايب نبودهام يك روز
وز تو خالى نبودهام يك دم
آن گروهى كه از تو با خبرند
بر دو عالم كشيدهاند رقم
پيش درياى كبرياى تو هست
دو جهان كم زقطرهاى شبنم
بىوجودت جهان وجود نداشت
از جمال تو شد جهان خرم
چون تجلى است در همه كسوت
آشكارست در همه عالم
كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست
آنان كه به هستى، بدان گونه نگريستند و محصول نظر آنان عشق و محبت به صاحب هستى شد، از كارها آن كارى را دوست مىدارند كه خدا دوست دارد و آن كارى را دشمن مىدارند كه خدا دشمن بدارد، به خاطر رضاى خدا راضى و به خاطر خشم خدا خشمگين مىشوند، اين محبت نورى مىشود كه راه عمل را براى او روشن مىسازد، چنان كه فرمود:
[أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ] «9».
آيا كسى كه [از نظر عقلى و روحى] مرده بود و ما او را [به وسيله هدايت و ايمان] زنده كرديم، و براى وى نورى قرار داديم تا در پرتو آن در ميان مردم [به درستى و سلامت] حركت كند.
و روحى مىشود كه او را به خيرات وامىدارد، هم چنان كه فرمود:
[وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ] «10».
و به روحى از جانب خود نيرومندشان ساخته.
و همين است سرّ اين كه از چنين كسى جز جميل و خير سر نمى زند و هيچ مكروه و شرى را مرتكب نمىگردد.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- ترجمه تفسير الميزان: 19/ 289 ذيل آيه 20 سوره حديد.
(2)- حديد (57): 20.
(3)- عوالى اللآلى: 2/ 11، حديث 18؛ بحار الأنوار: 67/ 234، باب 54.
(4)- انعام (6): 102.
(5)- سجده (32): 7.
(6)- اسرا (17): 44.
(7)- بقره (2): 165.
(8)- الخصال: 1/ 21، حديث 74؛ بحار الأنوار: 66/ 237، باب 36، حديث 5.
(9)- انعام (6): 122.
(10)- مجادله (58): 22.
پایگاه عرفان
ادامه مطلب ....
http://www.nooreaseman.com/forum76/thread49318.html
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر