۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

گرگ زرگر


گرگ زرگر



" برگرفته از کتاب قصه های طاقدیس "



مـردى حـیـوان بـاركـشـى داشـت كـه صـبـح تا شام از آن كار مى كشید و آخر شب آذوقه اندكى به او مى داد، و حیوان زبان بسته هم نه زبان انتقاد داشت و نه جاى براى شكایت . سـالهـا بـه هـمـیـن مـنـوال گـذشـت و حیوان بیچاره بارهاى سنگینى را جابجا مى كرد تا سرانجام روزى در زیر بار بر زمین خورد و پایش شكست .

خربنده
(3) وقتى دانست كه حیوان دیگر به كارش نمى آید آن را در بیابان برد و در آنجا رهایش كرد تا طعمه گرگان صحرا شود.

آرى چـنـیـن اسـت رسـم بـسـیـارى از مـردم روزگار، كه تا از آدمى بار مى كشند لقمه نان بخور و نمیرى به او مى دهند، و همین كه از كار افتاد دست از او مى شویند و سراغى از او نمى گیرند.


اهل دنیا را سراسر پسر

همچو آن خربنده بى شك مى شمر


بـار ایـشـان تـا كـشـى چـون خـر به روش
جمله در دورت به جوشند و خروش


گویدت گر بنده ام تا زنده ام
یعنى اى خر، من تو را خر بنده ام


ترك خرگیران كن اكنون اى پسر
تا نكردستند ایشان ترك خر


بـارى ، گـر چـه ایـن خـربـنـده بـا حـیـوان بـاركـش مـعـامـله خـوبـى نـكـرد ولى بـه هـر حال جان حیوان هم از آن همه رنج و زحمت برست و در همان جا پهلو دراز كشید.

امـا هنوز، دیرى نپاییده بود كه ناگهان سر و كله گرگى از دور نمایان شد .گرگ كه لقـمه چرب و نرمى به دست آورده بود غویو شادى بركشید به طورى كه از خوشحالى در پوست خود نمى گنجد.

خـر بـیـچـاره كه خود را در دام گرگ گرفتار مى دید و مرگ خود در پیش چشم احساس مى كـرد بـا خـود گفت : باید چاره اى كنم كه تا زنده ام این گرگ خونخوار نشوم ، و پس از مرگ دیگر فرقى نمى كند كه طعمه گرگان بیابان شوم یا خوراك مرغان هوا!

پـس رو بـه گـرگ كـرد و بـا صـدایـى لرزان گفت : اى پیر و حش ! بیا و بر این مشتى پوست و استخوان رحم كن و تا رمقى در من هست از دریدن من دست بكش و من در عوض كالایى به تو مى دهم كه در بازار از بهاى گرانى برخورد است .

جـنـاب گـرگ ! مـن صاحب ثروتمندى داشتم كه از فرط دوستى من برایى سمهاى طلایى سـاخـتـه بـود. حـال بـیـا ایـن سـمـها طلایى را از پاى من بر كن و در بازار بفروش و با پول آن صد خر زنده و چاق و چله براى خود بخر.

گـرگ طـمـع كـار تـا ایـن سـخـن شـنـیـد حـرص و آز دیـده عقل و داناییش را كور كرد

و اسیر طمع خود گشت .


آرى آرى از طمعها اى پسر
چشمها و گوشها كور است و كر


اى بسا درنده گرگ كهنه كار
از طمع ، لاغر خرى را شد شكار


شـیـر نـر گـردد چـو ژ از طـمـع
مـن طـمـع ذل ، و عز من قنع (4)


پـس نـزدیـك شـد و دنـدان تـیـز خـود را بـه آن سـمـهـا بـنـد كـرد بـه خـیـال آنـكـه آنها را از پاى خر بركند، كه ناگهان خر زخم خورده پاشكسته چنان لگدى بر سر وى كوفت كه كاسه سرش بشكست و دندانهایش در دهان فرو ریخت .

گرگ طمعكار كه دیگر دندانى براى خوردن آن لاشه در دهان نداشته ، با نا امیدى ، زا و نـالان ، لنـگ لنـگـان راه خـود را در بیابان پیش گرفت در روباهى به او بر خورد و از شرح حال پرسید.

گـرگ گـفـت : ایـن بـلا كـه مـى بـیـنـى هـمـه از دسـت خـودم بـر سـرم آمده است . زیرا كه شغل خانوادگى من قصابى بود نه زرگرى ، و چون پا از گلیم خود به در كردم و به طمع مال زیاد زرگر را پیش ساختم ، بدین مصیبت گرفتار آمدم !


گرگ صحرا خویش را رسوا كند
چو دكان نعلبندى وا كند


هر كه پا از كار خود بیرون نهد
جامه و كالاى خود در خون نهد









ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum278/thread61177.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: