۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

خاطره تلخ و ناگفته از همسر شهید احمدی روشن/حتما بخوانید



سر قبر نشسته بودم …





باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….

از خواب پریدم.

مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.

زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…

ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی-سالگی …

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…
















ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum260/thread60226.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: