۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

جاماندگان رمضان بشتابید...


و چشمانم غرق در دریای اشک است؛ جاماندگان رمضان بشتابید
.



و چشمانم غرقِ در دریای اشک است، پر از باران و طوفانی…

هزاران بار گوهرِ دل را مدفون خواهش های گِل کردم، آسمانت ولی باز هم بر من بارید… خون شد دلِ دیگر پشیمانم ولی باز هم… ولی باز هم… لغزید.

سیاهی های ظلمت را دوباره میهمان کردم بر سپیدارِ پر از محبوب قلبم. چه دردی است این غفلت، این فراموشی های بی پایان…

هزاران بار دستم را گرفتی، همان جایی که سرخوش از پندارِ لذت… مستِ غفلت… در این دریای دنیا غوطه ور بودم، ولی گمانم این چنین بود که این است لذت، که این است پندارِ مانای زیبایی. چه بیهوده می خندیدم بر این دنیا… چه احساس کریهی بود آن خودفروشی ها، آن هم چه ارزان، برای دلخوشی مردمانِ خواب دنیا…






چه ها بر سر خود که نیاوردم، چه دلها که نلرزاندم، چه تشویش ها که نپاشیدم به چشم ها. چه اندوهی که نتاباندم به قلبِ نازنینً فرزند زهرا… خدایا فغان از سرخوشی های پر از اندوه، فغان از دلخوشی ها بر هر آن چه تو نباشی…

خداوندا پریشانم…

در گذار لحظه های پرشتابِ دنیا، دلم لرزان از آن است که دیگر چنان که پیشترها می گرفتی، به دامانت نچسبانی دستان کوتاهم را… و مخلوقت را رها سازی در این گودالِ دنیا و در این غفلتِ مخلوقِ خویشم بمانم باز تنها…

و اینک عرفه در پیش است…

و برای چون منی که جامانده ام از میهمانی رمضان مجالی است بس گران. اگر چه بارها آزموده ای چون مرا، که فرصت ها را بی اندازه کفران کرده ام ولی این بارهم… ولی این بار هم نگاهم کن… چه دیدی شاید که من هم به سان بنده های استوارت، سرِ عهد عرفه بایستم و چون بنده ات ابراهیم (ع) “یاد بگیرم” آئین بندگی را…

خداوندا… امروز همنوا می شوم با “ضیوف الرحمان” که در سرزمین عرفات مأوا گزیده اند و اقرار می کنم به گناهانم… چه می دانم اینطور شنیده ام که شاید این “اعتراف” وجه تسمیه “عرفه” باشد.




خداوندا… اینک نگاهم کن! من همانم… فرزندِ همان آدم (ع)

چه حالی داشت آدم (ع)… زمانی که از بهشت اعلایت فرود آمد به دنیا، چهل روز با چشمان گریان در دامان جبل الصفا، بامدادان سجده کرد تا که شاید اندوه فراق را تسلی بخشد و جبرئیل را اینچنین پاسخ گفت که چرا نگریم در حالی که از جوار خداوند به این دنیا فرود آمده ام؟…

و اینک تو بگو که چرا من هم نگریم؟ در حالی که بین من و تو هم اینچنین فاصله افتاده است… منم فرزندِ همان آدم (ع) …

و شنیده ام که جبرئیل آدم(ع) را به توبه دعوت کرد و او را در هشتم ذی الحجه به منی برد، آدم(ع) شب را در آن جا ماند و صبحگاهان عازم صحرای عرفات شد، چون عصر روز عرفه فرا رسید، آدم را به غسل فراخواند و او را به وقوف در صحرای عرفات دعوت کرد و جملاتی را به آدم یاد داد تا بدان سر تعظیم بر درگاهت بیاساید و توبه نماید تا شاید کمی از اندوه فراق رهایی یابد…

و اینک… من…. آن پریشانِ پشیمان… آن مغروقِ دریای غفلت و عثرت… آن جامانده ی درمانده… و آن بی پناهِ پر گناه… چونان جدم آدم(ع) در آستانه عرفه اینچنین با عرشیان و فرشیان زمزمه می کنم که:



سُبحانَکَ اللهُمَ وَ بِحَمدِک

لا اِلهَ الا اَنت

عَلَمتُ سوء و ظَلمتُ نَفسی

وَاعتَرفتُ بِذَنبی
اِغفِر لی ِانک اَنتَ الغَفورُ الرَحیم …


صاحب نیوز- محمد حسان فروزبخش






ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum76/thread58289.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: