۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

باران





شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ،

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران
، باران

پر مرغان نگاهم راشست



در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من آرامش می بخشد...

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر
،

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آن چه را می بخشی



گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبرمرگ مرا از کسی می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را _ بی قید _

و تکان دادن دستت که _ مهم نیست زیاد _

و تکان دادن سر را که _ عجیب! عاقبت مرد؟_

_ افسوس _

کاشکی می دیدم.

من به خود می گویم:

"چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟"



با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی ها

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد


حمید مصدق





ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum228/thread58565.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: