نیمه شب بود
مثل همیشه دوباره حالش بد شد
صدای سرفه های بابا با صدای عشاق در ماه می آمیخت
بابا داشت در تب می سوخت ......
مقابل چشمانم...
ای کاش اشک هایم وسعت می گرفت تا کفاف تب بابا را می داد...
خدایاااااااا....
کم کمک شب رو سیاه تر از گذشته در تلاطم سکوت خود غوطه ور میگشت....
بالای سرش رفتم
گفتم بابا جان بگو، بگو به فاطمه که چه کند برایت؟
عرق بر پیشانیش نشسته بود...
بدنش می لرزید نفس هایش به شماره افتاده بود
به سختی گفت:
فاطمه جان «ح س ی ن» را می خواهم...
این کار هر شبش شده بود
سرفه امانش را بریده بود... بوی یاس سوخته اتاق را پر کرده بود.... بوی یاس که در غربت بود...
لیوان آب را به لبانش نزدیک کردم... تا شاید کمی از آن زخم آتش عشق را فرو بنشاند...
اما آرام، آرامتر از همیشه گفت:
فاطمه جان(سرفه) می خواهم مثل «ح س ی ن» تشنه لب بمیرم
فاطمه جان ( سرفه) زینب وار بمان...
در نبود من تو بخوان عدالت را در گوش ناشنوایان تا شاید....
سرفه دیگر نگذاشت جمله اش را به اتمام برساند...
فاطمه اشک هایت را پاک کن بابا....
بابا خسته بود
بابا دلتنگ بود...
صورت بابا دیشب زیبا بود...
تقدیم به جانبازان مظلوم شیمیایی ایران
ادامه مطلب ....
http://www.nooreaseman.com/forum260/thread51781.html
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر