۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

همه مرفهین را " بی درد " نخوانیم



چند ساعت بود که همراه دختر جوونش داشت خیابانو گز میکرد که شاید بتونه یه مانتو ضخیم و زمستونی براش بخره که هم قشنگ باشه و هم ارزون.


اما دیگه کلافه شده بود و امیدشو از دست داده بود و نمیدونست که چه جوری به دخترش که کلی منتظر همچین روزی بود, حالی کنه که " عزیزم بی مایه فطیره "

نا امیدی, جونِ پاهاشو گرفته بود و فقط داشت لفتش میداد که شاید دختره خسته بشه وکوتاه بیاد و برگردن خونه و مهلت پیدا کنه که شاید یه وقت دیگه بتونه یه خاکی تو سرش بریزه.

حاج و واج و خسته و عصبانی بود و خون, خونشو میخورد که یهو چشمش به اون خانم فیس و افاده ای افتاد که از کلاغا هم سنش بیشتر بود و زور میزد که مثل کبکای جوون راه بره

پیش خودش گفت , زنکه خجالت نمیکشه با این هیکلِ مثل گلابیش , پالتولیمویی پوشیده و کاکلشو کرده , رنگِ کاکلِ بلال

ذلیل مرده, این خراب شده رو با شانزالیزه اشتباهی گرفته که با این چکمه چرمی و اون شال ابریشمیش داره جولون میده

جزجگر گرفته هیچ فک نمیکنه که جوونای ما دل دارن و میبینن و حسرت میخورن.

با پول لباس این "خاک بر سر" میشد همه بچه های اون یتم خونه رو " نو نوار" کرد , خدا لعنتش کنه, معلوم نیست اومده اینجا چه غلطی بکنه



تو همین فکرا بود که یهو پاش به جدول گیر کرد و با سر , پرت شد توی جوبِ پرلجنِ کنار خیابون و دیگه هیچی حالیش نشد.

................................

چند لحظه ای چشماشو باز کرد ولی از شدت سردرد دو باره بستشون و شروع کرد به ناله کردن و خدا خدا گفتن.

وقتی که صدای گریه دخترشو شنید , با همه بی رمقیش , آروم روشو به طرفِ صدا برگردوند.

دختره با هق هق گفت ,مامان صدامو میشنوی , مامان خوبی

من کجام

تو بیمارستان

.........................

افتادی توی جوب و سرت خورد به یه جایی و بیهوش شدی

خداخیرش بده یه آقاهه پَرید تو جوب و کشیدت بیرون و با کمک مامانش تو رو انداختن تو ماشینشونو آوردن بیمارستان


خدا مرگم بده , تمام لباسا و ماشین شیکشون شد پرِلجن

من که مث مرده ها بودم و فقط نیگا میکردم.

اونا پول بیمارستانو دادن و یه دکتر آشنا داشتن, خبر کردن اومد اینجا و تا وقتی همون دکتره بهشون نگفته بود که خطر رفع شده , همینجا نشسته بودن.

وقتِ رفتنشون زورکی این پولا رو داد بمن , من به خانومه گفتم آخه شما چرا باید پول بیمارستانو بدی , این پولا واسه چیه که به من میدین

خانومه گفت: دخترم تقصیر من شد که مامانت این اتفاق واسش افتاد , حواسم نبود تنه ام خورد بهش و اینطوری شد.

از طرف من ازش حلالیت بطلب.

من که گیج شدم , هرچی فکرمیکنم یادم نمیاد کسی نزدیک ما بوده باشه , چه طوری این خانومه خورد به تو!

مادر به فکر فرو رفت و آهسته گفت : خدا خیرش بده



م





ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum283/thread51792.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: