۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

بصيرت مالك



بصيرت مالك

ديگر ويژگي خاص مالک اشتر، بصيرتش بود که رهبرمعظم انقلاب نيز بسيار روي اين واژه تأكيد مي‌کنند؛ اما ما هنوز هم درست به کنه اين حقيقت پي نبرده‌ايم و آن‌طور که وظيفه‌مان است، براي کسب آن نكوشيده‌ايم و قدرش را هم نمي‌دانيم. از نشانه‌هاي بصيرت او اين بود که فريب تقدس‌مآبي‌هاي خوارج را نمي‌خورد؛ آن‌ها غالباً رنگ‌هاي زرد و پيشاني‌هاي پينه‌بسته داشتند، به قرّاء و حافظان قرآن مشهور بودند؛ اما مالك كه انساني درشت‌هيكل، قوي، در شمايل يک فرمانده لشكر و خوش قد‌و قواره بود، به اين‌ها بها نمي‌داد و مي‌گفت اين‌ها سطحي هستند و خود او بيشتر به بصيرت معنوي و عقلاني اهتمام داشت؛ تا اينكه داستان حکميت پيش آمد. هنوز بسياري از ما از جنگ صفين، و اينكه چه كساني درگير جنگ بودند و چند نفر كشته‌ شدند، اطلاع كافي نداريم، در‌‌حالي‌كه تاريخ ساسانيان و افرادي مانند اردشير بابکان، اردشير دراز دست و شاپور ذوالاکتاف را به‌خوبي مي‌شناسيم! به‌هر‌حال، اين جنگ بسيار عجيب بود؛ جنگي كه در آن هر دو طرف به نام اسلام مي‌جنگيدند، هر دو طرف هنگام ظهر در صف نماز جماعت مي‌ايستادند و به فرمانده‌شان اقتدا مي‌کردند. اين جنگ مدت زيادي طول کشيد و بيش از صدهزار نفر در آن کشته شدند؛ آن‌هم در جنگ تن به تن، نه با بمب؛ يعني بايد يکي‌يکي به ميدان مي‌رفتند و يا به‌طور جمعي به‌ طرف مقابل هجوم مي‌آوردند و هر کسي يک يا چند نفر را مي‌کشت. مورخان آورده‌اند كه در اين جنگ، در يک شبانه‌روز ـ که شب آن ليلة الهرير و روز آن يوم الهرير بود ـ بيش از 36 هزار نفر كشته‌ شدند. در چنين موقعيتي مالک وقتي مي‌ديد كه بسياري از يارانش در حال كشته‌ شدن هستند ـ زيرا آن‌ها تجربه و شجاعت جنگي مالك را نداشتند ـ‌ به گريه افتاد. اميرالمؤمنين وقتي ديدند مالک گريه مي‌کند، گفتند: «ما يُبْکيکَ يا مالک؟ لا اَبکَي‌ الله عَينَيک»؛ چه چيزي موجب گريه تو شده است؟ خدا چشمان تو را نگرياند!مالك گفت: آقا مي‌بينم اين‌ها به شهادت مي‌رسند و به بهشت مي‌روند؛ ولي من از بهشت محروم هستم. امام فرمود: «اَبْشِر بِخَير»؛ بشارت باد بر تو به خير؛ مژده‌اي دادند که تو به خواسته‌ات مي‌رسي. مالك کسي بود با اين قدرت و با اين شهامت، آن‌هم در چنين جنگي كه وقتي دشمن نام او را مي‌شنيد، لرزه بر اندامش مي‌افتاد. وقتي مالک مي‌گفت «هل من مبارز»، کسي بيايد با من بجنگد، بسياري از شجاعان شام مي‌لرزيدند و جرئت نمي‌کردند با او مواجه شوند؛ اما چنين کسي گريه مي‌كند و مي‌گويد مي‌بينم اين‌ها دسته‌دسته به بهشت مي‌روند و من جامانده‌ام. از سوي ديگر، وقتي لشكر اميرالمؤمنين در آستانه پيروزي قرار داشت و در لشکر معاويه آثار شکست ظاهر‌شد، عمرو‌عاص دستور داد قرآن‌‌ها را سر نيزه کنيد و بگوييد ما با شما جنگ نداريم و هر چه قرآن مي‌گويد عمل مي‌کنيم؛ اين قرّاء و حافظان قرآن با پيشاني‌هاي پينه‌بسته، دست از جنگ کشيدند! اميرالمؤمنين فرمود: من قرآن ناطقم، اين‌ها حيله است؛ اما گوش ندادند و گفتند ما با قرآن نمي‌جنگيم. کار به آنجا رسيد که گفتند به مالک بگو برگردد، «والا قَتَلْناک نَقْتُلُک کَما قَتَلنا عُثمان» (1) همان‌طور که عثمان را کشتيم، تو را نيز مي‌کشيم! بگو مالک برگردد، ما با قرآن نمي‌جنگيم! مالک به امام پيغام داد اگر يک ساعت به من مهلت دهيد، کار را تمام مي‌کنم. امام فرمود: اگر مي‌خواهي علي را زنده ببيني برگرد! يعني مالك هم آنقدر بصيرت داشت که فريب نمي‌‌خورد و هم وقتي امام با قاطعيت فرمود برگرد، گفت حال كه شما مي‌فرماييد، چشم.

(1) ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 186.






ادامه مطلب ....



http://ift.tt/1jvHie8



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: