۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

بچه های ناسپاس



بچه های ناسپاس (بیشترمون - بخونید هَمَمون - همینطوریمااااا)



مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند .

او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .

هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست.



تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد

و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .



یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند

او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .

وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند .


دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :

"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه.

با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره ":geryeee:







ادامه مطلب ....



http://ift.tt/1jWdZTF



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: