توی بیمارستان صحرایی وقتی خواستم برای کمک به دکتر برای عمل جراحی مجروحی که خونریزی شدیدی داشت وارد اتاق عمل شوم ، دکتر خواست چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم کمک کنم. داشتم از کنار مجروح رد می شدم تا بروم داخل اتاق و چادرم را در بیاورم . مجروح که برای لحظه ای به هوش آمده بود و صحبتهای ما را شنیده بود ،به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و به سختی گفت :" من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری ". چادرم توی مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1gVpxGy
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر