پیرمرد بود
اومده بود جنازه پسر شهیدش را تحویل بگیره،
گفت: لطفا یه ترازو بیارید
علتش رو نگفت .فقط اصرار کرد
ترازو آوردند. جنازه،یعنی استخوان های پسرش رو گذاشت رو ترازو.
دو وکیلو ونیم بود. پیرمرد سه بار داد زد:خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت!
بعد رو به مسئولین کرد وگفت:پسرم به دنیا که اومد دوکیلو و نیم بود خدا را شکر که درست امانت داری کردم
چشای همه پر اشک بود....
اومده بود جنازه پسر شهیدش را تحویل بگیره،
گفت: لطفا یه ترازو بیارید
علتش رو نگفت .فقط اصرار کرد
ترازو آوردند. جنازه،یعنی استخوان های پسرش رو گذاشت رو ترازو.
دو وکیلو ونیم بود. پیرمرد سه بار داد زد:خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت!
بعد رو به مسئولین کرد وگفت:پسرم به دنیا که اومد دوکیلو و نیم بود خدا را شکر که درست امانت داری کردم
چشای همه پر اشک بود....
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1ofj5ZM
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر