حكايت ديدار جعفر نعلبند اهل اصفهان

نويسنده:آيت الله سيد ابوالحسن مهدوي(حفظه الله)
در اصفهان شخصي بود به نام جعفر نعلبند كه سخنان غير متعارفي از قبيل آنكه من خدمت امام زمان(ع) رسيدهام و طيّالارض كردهام، ميزد. طبعاً با مردم هم كمتر تماس ميگرفت و گاهي مردم هم پشت سر او به خاطر آنكه «چون نديدند، حقيقت ره افسانه زدند» حرف ميزدند. روزي به تخت فولاد اصفهان براي زيارت اهل قبور ميرفتم. در راه ديدم آقا جعفر هم به آن طرف ميرود. من نزديك او رفتم و به او گفتم دوست داري با هم راه برويم؟ گفت: مانعي ندارد. در ضمن راه از او پرسيدم مردم دربارة شما حرفهايي ميزنند. آيا راست ميگويند كه شما خدمت امام زمان(ع) رسيدهاي؟ اوّل نميخواست جواب مرا بدهد، لذا گفت: آقا از اين حرفها بگذريم و با هم مسائل ديگري را مطرح كنيم. من اصرار كردم و گفتم: من انشاءالله اهلم.
گفت: بيست و پنج سفر كربلا مشرّف شده بودم تا آنكه در سفر بيستوپنجم، شخصي كه اهل يزد بود در راه با من رفيق شد. چند منزل كه با هم رفتيم مريض شد و كمكم مرضش شدّت گرفت. تا رسيديم به منزلي كه قافله به خاطر ناامن بودن راه، دو روز در آن منزل ماند تا قافلة ديگري رسيد. دو قافله با هم جمع شدند و حركت كردند. حال مريض رو به سختي گذاشته بود. وقتي قافله ميخواست حركت كند، من ديدم به هيچ وجه نميتوان او را حركت داد. لذا نزد او رفتم و به او گفتم من ميروم و براي تو دعا ميكنم كه شفا پيدا كني. وقتي خواستم با او خداحافظي كنم، ديدم گريه ميكند. من متحير شدم از طرفي روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال، همه ساله روز عرفه در كربلا بودهام و از طرفي چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟! به هر حال نميدانستم چه كنم. او همين طور كه اشك ميريخت به من گفت فلاني من تا يك ساعت ديگر ميميرم، اين يك ساعت را هم صبر كن! وقتي من مُردم، هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء، مال تو باشد. فقط جنازة مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن. من با اينكه كه به گفتار او اطمينان نداشتم، ولي به خاطر اجابت دعوت مؤمن و حفظ جان او، هر طور بود كنار او ماندم تا آنكه او از دنيا رفت، قافله هم براي من صبر نكرد و حركت نمود. من جنازة او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم. از قافله اثري نبود و من تصوّر ميكردم اگر كمي با سرعت بروم، امكان دارد به آنها برسم. حدود يك فرسخ كه رفتم، خوف مرا گرفت. از طرفي جنازه را كه به الاغ بسته بودم افتاد. پس از آنكه مقداري معطل شدم و جنازه را دومرتبه محكم بر الاغ بستم، حركت كردم. ولي باز پس از آنكه مقداري از راه را رفتم، جنازه از روي الاغ افتاد. به هيچ وجه آن جنازه روي الاغ قرار نميگرفت. پس از معطلي فراواني كه پيدا كردم، مطمئن شدم امكان ندارد به قافله برسم و از طرفي بيابان هم وحشتزا بود و چنانچه كسي هم مرا با آن جنازه ميديد، امكان اتهام قتل هم وجود داشت. بالاخره وقتي مضطر شدم و ديدم نميتوانم او را ببرم، خيلي پريشان شدم. ايستادم و به حضرت سيّدالشّهدا(ع) سلامي عرض كردم و با چشم گريان گفتم: آقا من با اين زائر شما چه كنم؟ اگر او را در اين بيابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بياورم ميبينيد كه نميتوانم، درمانده و بيچاره شدهام. ناگهان ديدم چهار سوار كه يكي از آنها شخصيت و ابهّت بيشتري داشت، پيدا شدند. آن بزرگوار به من فرمود: جعفر با زائر ما چه ميكني؟! عرض كردم: آقا چه كنم؟ در راه زيارت كربلا از دنيا رفته است و به من وصيت كرده كه جنازهاش را به كربلا ببرم و دفن كنم. ولي نميتوانم، قافله هم رفته است و من درمانده شدهام نميدانم چه بكنم؟ در اين بين، آن سه نفر پياده شدند يكي از آنها نيزهاي در دست داشت. با آن نيزه به زمين زد، چشمه آبي ظاهر شد. آن ميّت را غسل دادند و كفن كرده، آماده رو به قبله براي اقامة نماز ميّت گذاشتند. آن آقا جلو ايستادند و بقيّه پشت سر او نماز خواندند و بعد او را سه نفري برداشتند و محكم به الاغ بستند و سپس ناگهان ناپديد شدند. من حركت كردم. ولي اين مرتبه احساس كردم با سرعت زيادي زمين را طي ميكنم. در حالي كه راه ميرفتم، ديدم به قافلهاي رسيدم و از آنها عبور كردم. پس از چند لحظه، باز قافلة ديگري را ديدم كه آنها قبل از اين قافله حركت كرده بودند. از آنها هم عبور كردم. من آنها را ميديدم، ولي گويا آنها من را نميديدند. بعد از چند لحظه به پل سفيد كه نزديك كربلا است رسيدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از اين سرعت سير تعجّب ميكردم. بالاخره او را بردم و در وادي ايمن (قبرستان كربلا) دفن كردم و در كربلا ماندم تا پس از بيست روز رفقايي كه در قافلة ما بودند به كربلا رسيدند. در ابتدا فكر ميكردند من كنار آن يزدي در همان منزلي كه از هم جدا شديم ماندهام، ولي با كمال تعجّب و ناباوري ديدند كه من بيست روز قبل از آنها به كربلا رسيدهام. به همين خاطر از من سوال ميكردند و كه تو كي آمدي و چگونه آمدي؟ من هم براي آنها به اجمال مطالبي را ميگفتم و آنها تعجّب ميكردند از همان جا كمكم پشت سر من صحبتها شروع شد و بعضي به ديد انكار نگاه ميكردند، بعضي هم تمسخر مينمودند. تا آنكه روز عرفه شد. وقتي به حرم رفتيم، ديدم بعضي از مردم را به صورت حيوانات مختلف ميبينم. از شدّت وحشت به خانه برگشتم. باز دو مرتبه از خانه در همان روز بيرون آمدم، باز هم مردم را به صورت حيوانات مختلف ديدم. عجيبتر اين بود كه بعد از آن سفر، چند سال ديگر هم ايّام عرفه به كربلا مشرّف شدهام و فهميدم تنها روز عرفه بعضي از مردم را به صورت حيوانات ميبينم. ولي در غير آن روز آن حالت برايم پيدا نميشود. لذا تصميم گرفتهام كه ديگر روز عرفه به كربلا مشرّف نشوم. وقتي اين مطالب را براي مردم در اصفهان ميگفتم، آنها باور نميكردند و پشت سر من حرف ميزدند. تصميم گرفتم ديگر با كسي از اين مقوله حرف نزنم و مدّتي هم چيزي براي كسي نگفتم تا آنكه يك شب با همسرم غذا ميخوردم. صداي در حياط بلند شد. رفتم در را باز كردم. ديدم شخصي ميگويد: جعفر! حضرت صاحبالزّمان(ع) تو را ميخواهند. من لباس پوشيدم و همراه با او رفتم. او مرا به مسجد جمعه در همين اصفهان برد. ديدم آن حضرت در صفهايكه منبر بسيار بلندي در آن هست، نشستهاند و جمع زيادي هم خدمتشان بودند. من با خودم ميگفتم در ميان اين جمعيت چگونه آقا را زيارت كنم و چگونه خدمتش برسم؟ ناگاه ديدم به من توجّه فرمودند و صدا زدند: جعفر بيا. من به خدمتشان مشرّف شدم. فرمودند: چرا آنچه در راه كربلا ديدهاي، براي مردم نقل نميكني؟ عرض كردم اي آقاي من! آنها را براي مردم نقل ميكردم، ولي از بس پشت سرم بدگويي كردند، ديگر سخني نگفتم. حضرت فرمودند: تو كاري به حرف مردم نداشته باش، تو قضيه را براي آنها نقل كن تا مردم بدانند كه ما چه نظر لطفي به زوّار جدّمان حضرت ابيعبدالله الحسين(ع) داريم.
در دل كِشدم آتش هجر تو زبانه
نويسنده:آيت الله سيد ابوالحسن مهدوي(حفظه الله)
در اصفهان شخصي بود به نام جعفر نعلبند كه سخنان غير متعارفي از قبيل آنكه من خدمت امام زمان(ع) رسيدهام و طيّالارض كردهام، ميزد. طبعاً با مردم هم كمتر تماس ميگرفت و گاهي مردم هم پشت سر او به خاطر آنكه «چون نديدند، حقيقت ره افسانه زدند» حرف ميزدند. روزي به تخت فولاد اصفهان براي زيارت اهل قبور ميرفتم. در راه ديدم آقا جعفر هم به آن طرف ميرود. من نزديك او رفتم و به او گفتم دوست داري با هم راه برويم؟ گفت: مانعي ندارد. در ضمن راه از او پرسيدم مردم دربارة شما حرفهايي ميزنند. آيا راست ميگويند كه شما خدمت امام زمان(ع) رسيدهاي؟ اوّل نميخواست جواب مرا بدهد، لذا گفت: آقا از اين حرفها بگذريم و با هم مسائل ديگري را مطرح كنيم. من اصرار كردم و گفتم: من انشاءالله اهلم.
گفت: بيست و پنج سفر كربلا مشرّف شده بودم تا آنكه در سفر بيستوپنجم، شخصي كه اهل يزد بود در راه با من رفيق شد. چند منزل كه با هم رفتيم مريض شد و كمكم مرضش شدّت گرفت. تا رسيديم به منزلي كه قافله به خاطر ناامن بودن راه، دو روز در آن منزل ماند تا قافلة ديگري رسيد. دو قافله با هم جمع شدند و حركت كردند. حال مريض رو به سختي گذاشته بود. وقتي قافله ميخواست حركت كند، من ديدم به هيچ وجه نميتوان او را حركت داد. لذا نزد او رفتم و به او گفتم من ميروم و براي تو دعا ميكنم كه شفا پيدا كني. وقتي خواستم با او خداحافظي كنم، ديدم گريه ميكند. من متحير شدم از طرفي روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال، همه ساله روز عرفه در كربلا بودهام و از طرفي چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟! به هر حال نميدانستم چه كنم. او همين طور كه اشك ميريخت به من گفت فلاني من تا يك ساعت ديگر ميميرم، اين يك ساعت را هم صبر كن! وقتي من مُردم، هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء، مال تو باشد. فقط جنازة مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن. من با اينكه كه به گفتار او اطمينان نداشتم، ولي به خاطر اجابت دعوت مؤمن و حفظ جان او، هر طور بود كنار او ماندم تا آنكه او از دنيا رفت، قافله هم براي من صبر نكرد و حركت نمود. من جنازة او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم. از قافله اثري نبود و من تصوّر ميكردم اگر كمي با سرعت بروم، امكان دارد به آنها برسم. حدود يك فرسخ كه رفتم، خوف مرا گرفت. از طرفي جنازه را كه به الاغ بسته بودم افتاد. پس از آنكه مقداري معطل شدم و جنازه را دومرتبه محكم بر الاغ بستم، حركت كردم. ولي باز پس از آنكه مقداري از راه را رفتم، جنازه از روي الاغ افتاد. به هيچ وجه آن جنازه روي الاغ قرار نميگرفت. پس از معطلي فراواني كه پيدا كردم، مطمئن شدم امكان ندارد به قافله برسم و از طرفي بيابان هم وحشتزا بود و چنانچه كسي هم مرا با آن جنازه ميديد، امكان اتهام قتل هم وجود داشت. بالاخره وقتي مضطر شدم و ديدم نميتوانم او را ببرم، خيلي پريشان شدم. ايستادم و به حضرت سيّدالشّهدا(ع) سلامي عرض كردم و با چشم گريان گفتم: آقا من با اين زائر شما چه كنم؟ اگر او را در اين بيابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بياورم ميبينيد كه نميتوانم، درمانده و بيچاره شدهام. ناگهان ديدم چهار سوار كه يكي از آنها شخصيت و ابهّت بيشتري داشت، پيدا شدند. آن بزرگوار به من فرمود: جعفر با زائر ما چه ميكني؟! عرض كردم: آقا چه كنم؟ در راه زيارت كربلا از دنيا رفته است و به من وصيت كرده كه جنازهاش را به كربلا ببرم و دفن كنم. ولي نميتوانم، قافله هم رفته است و من درمانده شدهام نميدانم چه بكنم؟ در اين بين، آن سه نفر پياده شدند يكي از آنها نيزهاي در دست داشت. با آن نيزه به زمين زد، چشمه آبي ظاهر شد. آن ميّت را غسل دادند و كفن كرده، آماده رو به قبله براي اقامة نماز ميّت گذاشتند. آن آقا جلو ايستادند و بقيّه پشت سر او نماز خواندند و بعد او را سه نفري برداشتند و محكم به الاغ بستند و سپس ناگهان ناپديد شدند. من حركت كردم. ولي اين مرتبه احساس كردم با سرعت زيادي زمين را طي ميكنم. در حالي كه راه ميرفتم، ديدم به قافلهاي رسيدم و از آنها عبور كردم. پس از چند لحظه، باز قافلة ديگري را ديدم كه آنها قبل از اين قافله حركت كرده بودند. از آنها هم عبور كردم. من آنها را ميديدم، ولي گويا آنها من را نميديدند. بعد از چند لحظه به پل سفيد كه نزديك كربلا است رسيدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از اين سرعت سير تعجّب ميكردم. بالاخره او را بردم و در وادي ايمن (قبرستان كربلا) دفن كردم و در كربلا ماندم تا پس از بيست روز رفقايي كه در قافلة ما بودند به كربلا رسيدند. در ابتدا فكر ميكردند من كنار آن يزدي در همان منزلي كه از هم جدا شديم ماندهام، ولي با كمال تعجّب و ناباوري ديدند كه من بيست روز قبل از آنها به كربلا رسيدهام. به همين خاطر از من سوال ميكردند و كه تو كي آمدي و چگونه آمدي؟ من هم براي آنها به اجمال مطالبي را ميگفتم و آنها تعجّب ميكردند از همان جا كمكم پشت سر من صحبتها شروع شد و بعضي به ديد انكار نگاه ميكردند، بعضي هم تمسخر مينمودند. تا آنكه روز عرفه شد. وقتي به حرم رفتيم، ديدم بعضي از مردم را به صورت حيوانات مختلف ميبينم. از شدّت وحشت به خانه برگشتم. باز دو مرتبه از خانه در همان روز بيرون آمدم، باز هم مردم را به صورت حيوانات مختلف ديدم. عجيبتر اين بود كه بعد از آن سفر، چند سال ديگر هم ايّام عرفه به كربلا مشرّف شدهام و فهميدم تنها روز عرفه بعضي از مردم را به صورت حيوانات ميبينم. ولي در غير آن روز آن حالت برايم پيدا نميشود. لذا تصميم گرفتهام كه ديگر روز عرفه به كربلا مشرّف نشوم. وقتي اين مطالب را براي مردم در اصفهان ميگفتم، آنها باور نميكردند و پشت سر من حرف ميزدند. تصميم گرفتم ديگر با كسي از اين مقوله حرف نزنم و مدّتي هم چيزي براي كسي نگفتم تا آنكه يك شب با همسرم غذا ميخوردم. صداي در حياط بلند شد. رفتم در را باز كردم. ديدم شخصي ميگويد: جعفر! حضرت صاحبالزّمان(ع) تو را ميخواهند. من لباس پوشيدم و همراه با او رفتم. او مرا به مسجد جمعه در همين اصفهان برد. ديدم آن حضرت در صفهايكه منبر بسيار بلندي در آن هست، نشستهاند و جمع زيادي هم خدمتشان بودند. من با خودم ميگفتم در ميان اين جمعيت چگونه آقا را زيارت كنم و چگونه خدمتش برسم؟ ناگاه ديدم به من توجّه فرمودند و صدا زدند: جعفر بيا. من به خدمتشان مشرّف شدم. فرمودند: چرا آنچه در راه كربلا ديدهاي، براي مردم نقل نميكني؟ عرض كردم اي آقاي من! آنها را براي مردم نقل ميكردم، ولي از بس پشت سرم بدگويي كردند، ديگر سخني نگفتم. حضرت فرمودند: تو كاري به حرف مردم نداشته باش، تو قضيه را براي آنها نقل كن تا مردم بدانند كه ما چه نظر لطفي به زوّار جدّمان حضرت ابيعبدالله الحسين(ع) داريم.
در دل كِشدم آتش هجر تو زبانه
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1hqyP84
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر