روزهاى تنهايى
يکى بود، يکى نبود. من بودم وآسمان وخورشيد وماه وروزها وشبها که مى آمدند ومى رفتند. خبرهايى در دنيا بود که نمى توانم به شما بگويم. فقط همين قدر بگويم که آن روز مى دانستم که خداى مهربان، چند هزار سال پيش از من، افرادى آفريده است. ومرا هم به خاطر آنها آفريده است. يعنى بدون آنها، من هم به وجود نمى آمدم.(2) من آنها را نمى ديدم، ولى احترام آنها را داشتم، همان طور که شما به پدر ومادر خود احترام مى کنيد. نه تنها من، بلکه آسمان، خورشيد، ماه، ستاره ها، درختها، کوهها، درياها، دشت وصحراها، همه وهمه، با اين احترام، به اين اشخاص نگاه مى کردند. روزى از آن روزهاى تنهايى، ديدم که يک مهمان آمد، مهمان عزيزى که اسمش آدم بود، همان آدم که پدر بزرگ همه شما است.
به من گفتند که او پيغمبر خدا است، وخدا او را براى هدايت مردم به زمين فرستاده است. به من خبر دادند که خداى مهربان به همه فرشته هايش دستور داده که براى احترام وبزرگداشت مقام آدم، در برابر او سجده کنند. اين سجده، خيلى مهم بود، چون آدم، پدر پيغمبر بزرگى بود که در آينده مهمان من مى شد. وجانشينى داشت که پسر عموى اين پيغمبر بزرگ وداماد او بود. همين طور دخترش ودو نوه اش که به من گفتند: آن پيغمبر، اين چهار نفر را بسيار دوست مى دارد. وآن پيغمبر اين قدر مقام وارزش داشت که اسم آدم را به احترام او ابو محمد گذاشتند، يعني: پدر محمد صلى الله عليه وآله. خلاصه، بچه هاى خوب خودم، آدم به زمين آمد. اما قبل از اينکه مهمان من شود، در آسمان بود، در کنار فرشته ها وهمه خوبان خدا. آنجا هيچ مشکلى نداشت. اما تا مهمان من شد، همه مشکلاتش شروع شد. سالهاى درازى به درگاه خدا گريه مى کرد که مشکلاتش حل شود. مى دانيد، بچه ها؟ خدا دوست دارد که بنده هايش وقتى مشکلى پيدا کردند، به درگاه او دعا کنند، واز خدا بخواهند که راه حل به آنها نشان دهد. آدم هم پيغمبر خدا وبنده خوب خدا بود، واين دستور خدا را انجام داد. آدم، سالهاى زيادى دعا کرد. تا اينکه روزى فرشته اى مهربان به او گفت: اگر مى خواهى گرفتارى هايى که در دنيا دارى برطرف شود، بايد خدا را به اين پنج اسم مبارک قسم بدهى. همان پنج اسم که در آسمان ديدى، وديدى که نور آسمان بودند.(3)
فرشته مهربان گفت: خداى بزرگ فرموده است: من، زمين وآسمان وهمه موجودات ديگر را به خاطر اين پنج نفر آفريده ام. هر کس را که دوست دارم، به خاطر اين پنج نفر دوست دارم. وهر کس که با آنها مخالفت کند، اگر هزار سال هم دعا کند وعبادت کند، نه فقط به او توجه نمى کنم، بلکه عذابش روز به روز زيادتر مى شود. تو هم اگر مشکلى دارى، بايد از راه اينها وارد شوى. من - مادر پير شما - هر چه اين حرفها را بيشتر مى شنيدم، مقام اين پنج نفر بيشتر برايم روشن مى شد. آرزو مى کردم کاش روى اينها را مى ديدم، کاش پايشان را مى بوسيدم، وميزبان آنها مى شدم. همه وشحالى ودلخوشى من به اين بود که روزى ميزبان اين پنج بزرگوار هستم. نمى دانستم اين مهمانى چه روزى است، ولى مى دانستم بالاخره انجام مى شود. از همان روز، خودم را براى ميزبانى وپذيرايى از آنها آماده کرده بودم که...
(2) رجوع شود به: کتاب شريف غايه المرام باب 1 و2.
(3) کتاب فاطمه الزهراء سلام الله عليها، تاليف مرحوم علامه امينى.
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1iiXjlY
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر