۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

فقط يک لحظه «حيا»


فقط يک لحظه «حيا»







اميرحسين يزدان پناه-


۱ - سرش را انداخته بود پايين و فريادهاي گوش خراش پدر را که همچون پتکي سنگين بر سرش، حتي بيشتر از آن برهمه وجودش، فرود مي آمد تحمل مي کرد. خوبي اش اين بود که دستان پدر آنقدرجان نداشت که وقتي به شانه هايش مشت مي زد، خيلي به او آسيب بزند. سرش همچنان پايين بود که مبادا به پدر بر بخورد. همانطور سر به زير، چشمانش را بست تا مشابه هرباري که اين اتفاق مي افتاد، سروصداهاي پدر را شايد نشنود و در ذهنش مرور کند که «چه خوب بود اگه باباي منم مثل پدر بقيه همکلاسي هام هميشه آروم بود...داد نمي زد...مشت نمي زد و...» حالا انگار داروهاي بابا اثر کرده باشد، چشمان خسته بابا را خواب با خود برده بود. پتو را روي بابا کشيد. ماسک اکسيژن را روي صورت پدر گذاشت، پيشاني اش را بوسيد و کتاب و دفترهاي ورق ورق شده را از گوشه و کنار اتاق جمع کرد و رفت...هفته اي نبود که پدر دو سه روزي سر دختر فرياد نکشد و مشت هاي بي جان نصيب دختر نشود اما دختر حتي يک بار چشم در چشم پدر نشد چه برسد به اين که «حيا» را کنار بگذارد و سر پدر داد بکشد و...چند سال بعد همان دختري که زير سرو صداها و مشت هاي بي رمق پدر درس مي خواند براي خودش خانم دکتري شده بود که برو و بيايي داشت و برکت زندگي اش لحظه اي قطع نمي شد...گاهي همسرش به او مي گفت هيچکس که نداند لااقل من مي دانم که تو هرچه داري از همان احترام و «حيا»يي است که سال ها در فراق مادر، مقابل پدرت نگه داشتي...پدري که حالا چند سالي مي شد به همرزمان شهيدش پيوسته بود و تنها يادگاري هايش يک چفيه رنگ و رو رفته بود و همان کپسول اکسيژن خالي گوشه اتاق...





۲ - درهاي قصر که بسته شد زليخا به يوسف(ع) نزديک شد و به او يادآوري کرد که: «تو برده مايي و بايد هرچه مي گويم اطاعت کني...من خودم را براي تو آماده کرده ام و بدان که کسي جز من و تو از اين موضوع باخبر نخواهد شد...»يوسف (ع) کمي پريشان شده بود: «خود را از خداوند چطور پنهان کنيم؟» زليخا پارچه اي به روي بت داخل اتاق خود انداخت و گفت: «روي او پوششي انداختم. خجالت مي کشم..."حيا" مي کنم که اين بت ما را ببيند.» يوسف(ع) پاسخ داد: « تو از بت خود "حيا" مي کني و حال آن که او نه مي شنود و نه مي بيند...من نبايد از پروردگارم خجالت بکشم؟ تو از بت خود "حيا"کني، من از خدايم "حيا" نکنم؟!» و رو کرد به پروردگار و گفت: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَني إِلَيْهِ – سوره يوسف/آيه 33» به زبان خودماني يعني: خدايا! زنداني ام مي کني بکن اما نمي خواهم اين گناه را انجام دهم...يوسف(ع) ذره اي از حجب و «حيا» کوتاه نيامد تا خدا هم او را عزيز کرد و آن روز که با همان «حيا» و احترام، عزيز مصر شد، عزيز شدنش را لطف خدا دانست: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْکِ...- سوره يوسف / آيه 101»





۳ - سه روز مانده به محرم 61 هجري قمري هنگام ظهر حر بن رياحي با هزار سوار جلوي امام قرار گرفت. حضرت دستور داد همراهان حر و اسبان آنان را سيراب کنند. نماز ظهر که تمام شد امام(ع) به حر و هزار سوار کوفي يادآوري کردند که کوفيان از ايشان خواستند تا به اين شهر بيايد و فرمودند: «... اگرنامه هاي شما با گفتارتان و نظرتان يکي نيست، من از همين جا باز خواهم گشت.» حر بن يزيد گفت: «من از اين نامه ها اطلاعي ندارم...ما جزو نويسندگان اين نامه ها نبوديم... ما مأموريت داريم به محض روبه رو شدن با شما، شما را به نزد عبيدالله بن زياد ببريم.» امام حسين(ع) فرمود: «مرگ از اين کار، به تو نزديک تر است.» سپس به يارانش فرمود: «باز گرديد» اما حر و همراهانش مانع شدند. امام حسين(ع) به حر فرمود: «مادرت به عزايت بنشيند! چه مي خواهي؟» «حر» يک عرب اصيل بود و شايد بايد آن جا مقابله مي کرد. اما همين «حر»ي که راه امام و اهل بيت مظلوم ايشان را گرفته بود، جانب «حيا» و احترام را رها نکرد. او مي دانست که در مقابل فرزند فاطمه زهرا(س) با آزمايشي سخت مواجه است. پس آن گاه سعادت ابدي را براي خودش خريد: «اگر جز شما عربي ديگر با من چنين سخني مي گفت پاسخش را مي دادم! اما به خدا قسم که نمي توانم نام مادر شما را جز به نيکي ببرم.» همين «حيا»ي حر و احترام او نسبت با فاطمه زهرا(س) دست حر را گرفت.13 روز بعد، در کارزار عاشوراي 61 هجري، او خالق زيباترين توبه ها بود و نخستين شهيد کربلا...

تو بـندگي چـو گدايان به شـرط مزد مکن

که دوسـت خـود روش بنـده پروري داند






ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum76/thread59696.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: