۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

بیمارستان ساسان خانه دوم من است





ساسان؛ میعادگاه جانبازان شیمیایی:



«بیمارستان ساسان خانه دوم من است»







جانباز 70 درصد شیمیایی می گوید: بیمارستان ساسان خانه دوم من است، چرا که هر ماه یکبار در بیمارستان بستری می شوم. همه پرستاران و پزشکان مرا می شناسند. آنها انسان های بزرگی هستند و با جان و دل از مجروحین شیمیایی پرستاری می کنند.







نام: علی ملا مهدی



نام پدر: شهباز



تاریخ ومحل تولد: 1325- سنگلج



تاریخ و محل اعزام: 1359- سنگلج



مدت حضور در جبهه: 8 سال



درصد مجروحیت: 70 درصد شیمیایی



محل سکونت: تهران







علی ملا مهدی از روزهای اول جنگ و مجروحیتش می گوید:



31 شهریور ماه سال 59 که رژیم بعث عراق به کشور حمله کرد، به همراه گروه فدائیان اسلام به خرمشهر اعزام شدم. وظیفه ما شناسایی و مبارزه با منافقین در داخل خاک کشور بود.



بعد از مدتی برای آزاد سازی خرمشهر به آبادان اعزام شدیم. در همین عملیات ترکش به پایم اصابت کرد و یک هفته در بیمارستان بستری شدم. بعد از بهبودی دوباره به منطقه برگشتم. در پادگان حمیدیه به عنوان خط شکن مشغول فعالیت شدم.







این جانباز روزی را که شیمیایی شد به یاد می آورد:



برای عملیات خیبر به همراه تیپ سیدالشهدا به جزیره مجنون اعزام شدیم. فرمانده تیپ شهید «علی موحد دانش» بود.



به خاطر ترکشی که در پای راستم بود نمی توانستم در خط مقدم باشم به همین خاطر به عنوان راننده کامیون پشت خط مشغول فعالیت شدم. چند روز از عملیات خیبر می گذشت؛ من مهمات و نیروها را با ماشین به خط منتقل کردم.



برای رفع خستگی در سنگر نشسته بودم که احساس کردم بوی سبزی تازه می آید خیلی خوش بو بود؛ فکر کردم بچه های تدارکات در آشپزخانه قورمه سبزی بار گذاشته اند. ولی بعد از چند لحظه صدای یکی از بچه ها را شنیدم که فریاد می زد: شیمیایی! شیمیایی! ماسک های خود را بزنید.



آن زمان اطلاعی از عوارض و بمب های شیمیایی نداشتیم. نمی دانستم چه باید بکنم از سنگر بیرون رفتم؛ وقتی فضا را دیدم شوکه شدم. باورم نمی شد اکثر بچه ها روی زمین افتاده بودند. مجروحین از شدت سوزش و تاول های روی بدنشان ناله می کردند. صدای یا حسین (ع) و یازهرایشان تمام فضا را پر کرده بود. آنهایی که شرایط وخیم تری داشتند با قایق به عقب منتقل کردیم.







ملا مهدی از آشکار شدن عوارض شیمیایی در بدنش می گوید:



دشمن ناجوانمردانه ترین حمله خود را در جزیره مجنون انجام داد چرا که در چند مرحله منطقه را بمباران شیمیایی کرد. چند ساعتی در منطقه آلوده بودم و به خاطر فعالیت زیاد احساس خستگی و تشنگی می کردم. به سمت تانکر آب رفتم و کمی آب خوردم، بعد از چند لحظه، گویی زهری خورده باشم، جگرم می سوخت. از شدت درد ناله می کردم. تمام دهانم تاول زد و چشمانم به شدت می سوخت. دیگر جایی را نمی دیدم. بیهوش شدم و زمانی که چشم باز کردم یک هفته از این ماجرا می گذشت اما نمی توانستم حرف بزنم، دهانم پر از تاول های ریز و درشت شده بود.







درباره درمانش می گوید:



یک ماه تحت درمان بودم. نمی توانستم چیزی بخورم به حدی ضعیف شده بودم که همسنگرانم وقتی به منطقه برگشتم مرا نمی شناختند.



دل کندن از جبهه و بچه ها برایم مثل کابوسی تلخ بود. هر طور که بود دوباره به منطقه برگشتم. افتخار می کردم که می توانم راننده جوانانی باشم که بی توجه به دنیا و وابستگی های آن آمده بودند و در میعادگاه عاشقان کنار هم بی ریا و ساده و فقط برای رضای خدا می جنگیدند.







علی به عملیات والفجر 8 و دومین مجروحیتش اشاره می کند:



دشمن زمانی که نمی توانست در مقابل نیروهای ما مقابله کند به بمب های شیمیایی متوسل می شد. در عملیات والفجر 8 دشمن چون خودش را شکست خورده دید دوباره منطقه را بمباران شیمیایی کرد. من برای دومین بار در فاو شیمیایی شدم دوباره سوزش و خارش چشم و پوست، تاول و تنگی نفس.



این بار دیگر بدنم مقاومت بار اول را نداشت خیلی زود از پای درآمدم و مدت سه ماه در بیمارستان بستری بودم.







از شلمچه و خاطراتش که می پرسم، اشک به دیده می آورد و با حسرت از آن روزها یاد می کند:



کربلای 5 یکی از عملیات هایی بود که خاطرات تلخ و شیرینی داشت. «آنجا که تن نخواهی زره به چه کار آید.»



انگار بچه ها می دانستند که این عملیات کمی متفاوت تر است. شب قبل از عملیات همه دور هم در سنگر نشسته بودیم و زیارت عاشورا می خواندیم. جوانان 14-13 ساله در گوشه ای خلوت کرده بودند و آرام اشک می ریختند. دیدن اشک های آنها مرا شرمنده می کرد.



در مقابل ایمان و اعتقاداتشان حیران مانده بودم آنها خدا را آنجا پیدا کرده بودند من هیچ وقت نمی توانستم خودم را با آنها مقایسه کنم. آنها انتخاب شده بودند. بعد از زیارت و دعا راهی خط شدیم باز هم افتخار این را داشتم که راننده رزمندگان باشم. با شروع عملیات دشمن علاوه بر بمباران شیمیایی از بمب های دیگر نیز استفاده می کرد و اجازه این را نمی داد که بچه ها بتوانند به عقب بروند.



انگار در بارانی از گلوله راه می رفتی ولی خیس نمی شدی اینها همه معجرات الهی و امدادهای غیبی بود که من با چشمان خود در جبهه دیدم. با تمام این سختی ها و بمباران ها باز این بچه های ما بودند که پیروز میدان شدند.



در شلمچه بچه های زیادی به شهادت رسیدند. جنازه بچه ها روی زمین افتاده بود و ما نمی توانستیم کاری انجام دهیم. هنوز هم وقتی یاد آن روز می افتم اشک در چشمانم حلقه می زند.







یادگار عملیات کربلای 5، به بعد از جنگ اشاره می کند:



بعد از عملیات کربلای 5 تصمیم گرفتم در جبهه بمانم و انتقام خون همرزمان شهیدم را از دشمن بگیرم و تا آخر جنگ در جبهه ماندم.



عوارض شیمیایی از سال 1370 شروع شد. تنگی نفس، سوزش چشم باعث شد تا مدت ها در بیمارستان بستری شوم. نیمی از ریه هایم را به خاطر اینکه تاول زده بود برداشتند و در حال حاضر بیشترین مشکل را از ناحیه ریه دارم.



هر ماه دو هفته در بیمارستان بستری می شوم تا پزشکان با داروها بتوانند کمی شرایطم را بهبود ببخشند.



بیمارستان ساسان خانه دوم من است، چرا که اکثر اوقات اینجا بستری هستم. همه پرستاران و پزشکان مرا می شناسند. آنها انسان های بزرگی هستند و با جان و دل از ما مجروحین شیمیایی پرستاری می کنند.



من از همه آنها به خاطر زحماتی که برایم می کشند تشکر می کنم و امیدوارم خدا پاداش معنویی به آنها عطا کند.







از خانواده اش می پرسم:



قبل از جنگ با خانم «مهین شفیع پور» ازدواج کردم و دو فرزند داشتم. با شروع جنگ آنها را به خدا سپرده و راهی جبهه شدم. چرا که اعتقاد داشتم اول باید از خانواده بزرگترم یعنی مملکتم دفاع کنم تا خانواده کوچکم در امان باشد. حالا خدا را شکر می کنم که سعادت این را به من داد تا سهم کوچکی در دفاع از ارزش های کشورم داشته باشم.



در حال حاضر هم شش فرزند دارم. همسرم زنی مهربان و صبور است و سال هاست که من را با این درد و رنج هایم تحمل می کند. از خدا برای او عمر باعزت می خواهم.







وی در ادامه از جانبازان و بازماندگان جنگ، با افتخار یاد می کند و می گوید:



من جانبازان و بازماندگان جنگ را از فرزندانم بیشتر دوست دارم، گاهی فرزندانم به من می گویند: شما ما را دوست ندارید ولی به آنها می گویم اگر این جانبازان و شهدا نبودند شما هم نبودید.



جانبازان و بازماندگان جنگ همه برادران من هستند، من به عشق آنها به بیمارستان می آیم تا آنها را دوباره از نزدیک ببینم. از خداوند برای همه جانبازان و خانواده شهدا عمر باعزت می خواهم. امیدوارم شهدا در آخرت شفاعت ما را نزد پروردگار کنند.







علی ملا مهدی در پایان خاطر نشان می کند:



دشمن در کمین نشسته و از هر ترفندی برای ضربه زدن به جوانان و مملکت ما استفاده می کند ولی جوانان ما باید هوشیار باشند تا در این جنگ پیروز و سربلند شوند. آنها نباید اجازه دهند بیگانگان برای آنها تصمیم بگیردند و با علم و آگاهی در راه درست قدم بردارند و پیرو ولایت فقیه باشند تا به جهانیان ثابت کنند که ما ملتی آزاد و سرافرازیم.




































ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum260/thread57745.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: