۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

براي خدا تکليف تعيين نکنيد





بسم الله الرحمن الرحيم



«الهي انطقني بالهدي و الهمني التقوي»


حجت الاسلام قرائتی


اگر الآن خدا به من بگويد: قرائتي چه مي‌خواهي؟ مي‌دانيد من چه مي‌گويم؟ مي‌گويم: هيچ پستي نمي‌خواهم. آن برکتي که تار عنکبوت داشت به من بده. يک تار عنکبوت چقدر ارزش دارد؟ يک ريال هم نمي‌ارزد؟ اما يک تار عنکبوت پيغمبر را در غار حفظ کرد. پس گاهي وقت‌ها چيزي هم که يک ریال نمي‌ارزد کاري مي‌کند که تمام ارتش دنيا را... شن هاي طبس کاري کردند که تمام قوا، سپاه و ارتش و بسيج و نيروي انتظامي و همه غافل بودند. ولي شن طبس... به خدا بگو: خدايا مرا در جايي قرار بده که به درد بخورم. چوب هم اگر هستي، ممکن است چوب در حرم اميرالمؤمنين باشي، همه ببوسند. ممکن است چوب در طويله يک نفر ديگر باشي. چوب در طويله فلاني باشم! همين کاغذ را ممکن است روي آن آيه قرآن بنويسد، ممکن است کاغذ را لوله کند و گوشش را بخاراند. با نوک کاغذ هم مي‌شود گوش را خاراند و هم آيه قرآن نوشت. مي‌گويم: خدا هميشه به شما خير دنيا و آخرت را بدهد. خير در چيست؟ نمي‌دانم در چيست.

يک خاطره از خودم بگويم ، بنده مي‌خواستم دبيرستان بروم دکتر و مهندس شوم. خدا اموات را رحمت کند، پدر من اصرار داشت من طلبه شوم. هرشب هم با پدرم جدال داشتيم و چانه مي‌زديم. در آخر گفت: چه کسي را قبول داري؟ گفتم: فلاني... گفت: هرچه او گفت، گفتم: باشد. پيش فلاني رفتيم که يک آدم محترمي در کاشان بود. رئيس مدرسه‌اي بود بازنشست شده بود. پدرم گفت: من و پسرم اختلاف داريم. شما داور باشيد. ايشان طلبه شود يا دبيرستان برود؟ بالاخره گفت: طلبگي و در عين حال ما چانه زديم و دبيرستان رفتيم. مي‌خواستيم دکتر و مهندس شويم. سال اول دبيرستان با بچه‌ها حرفمان شد. ما شکايت کرديم به رئيس دبيرستان، آمد بچه‌ها را توبيخ و تنبيه کرد. بچه‌ها فهميدند ما شکايت کرديم، گفتند اگر باز هم او را بزنيم، دوباره شکايت مي‌کند. روز آخر دبيرستان مي‌رويم سرش و کتکش مي‌زنيم. من روز آخر نمي‌خواستم بروم، ولي ديگر غرور داشتم، گفتم: بروم ببينم چه کسي مي‌خواهد مرا بزند؟ رفتيم دبيرستان، از دبيرستان که بيرون آمديم، پشت ديوار دبيرستان هفده نفر سر ما ريختند، ما را زدند. چه کتکي خوردم. تمام سر و صورتم سرخ و سياه شد. افتادم، لگد و مشت خوردم. اينقدر کتک خوردم، چون 17 نفر به يک نفر بوديم. اينها خسته شدند رفتند، من خواستم بلند شوم ديدم توانش را ندارم. بلند شدم و دولا دولا خانه رفتم. پدرم آمد گفت: چرا اينقدر صورتت ورم کرده است؟ چرا سياه شدي؟ گفتم: مي‌خواهم بروم طلبه شوم. من با کتک هفده نفر طلبه شدم! دستشان درد نکند. آدم نمي‌داند چه چيزي به نفعش است. فقط از خدا خير بخواهيد. براي خدا تکليف مشخص نکنيد.

حديث داريم نگو: «اللهم ارزقني مالا لاحجه» پولم بده مکه بروم. چون يکوقت ممکن است بي پول مکه بروي، با پول مکه نروي. اين را براي کنکوري‌ها گفتم. اگر در کنکور رد شديد، آخوند شويد. (خنده حضار) البته فکر نکنيد حوزه براي ورشکسته‌ها است. الآن در حوزه ما هزاران آدم داريم که بعد از ليسانس و فوق ليسانس و بعضي‌ها بعد از دکترا آمدند طلبه شدند. چون ما اگر دکتر نداشته باشيم، الو! مکزيک، بلژيک يک هواپيما بفرست. ولي نمي‌شود گفت: الو بلژيک! چهار نفر آيت الله براي ما بفرست! دکتر و مهندس کم داشته باشيم از جايي قرض مي‌کنيم. مثل ظرف کرايه‌اي است. آدم نداشته باشد از کسي قرض مي‌کند. اما نفس را نمي‌شود قرض کرد، بايد خودم نفس بکشم.

غصه‌ي گرسنگي را نخوريد. اينطور نيست که هرکس آخوند شد، فقير شود. هرکس غير آخوند شد، نه! بسياري از غير آخوندها زندگي شان هم خوب است. حالا خوب هم نبود، آخوند هم نبود خوب نيست. البته خدا هم تقسيم مي‌کند. گاهي يک کسي خانه‌اش خوب است، بچه‌اش خراب است. بچه‌اش خوب است، ورشکست مي‌شود. يعني خدا چنان تقسيم کرده گوشت و استخوان را همه با هم مي‌دهد. تمام خوشي‌ها را با هم به کسي نمي‌دهد. يک کسي در خانه اجاره‌اي است ولي واقعاً سرش را که روي بالشت مي‌گذارد، چنان خوابي مي‌کند که مي‌گويند: خوش به حالت! ببين چه خوابي مي‌کند؟ آدم هست سي برابر اين پول دارد، مرتب از خواب مي‌پرد. يک خاطره هست براي شما هم بگويم.

مي گويند: کسي به خدا تلگراف زد، خدايا! يک کاميون پول براي ما بفرست، خوش باشيم. جواب آمد يک کاميون پولت مي‌دهم، با دو پسر هروئيني! يک خرده فکر کرد و گفت: نمي‌خواهم. خدايا کاميون پيشکش! يک گوني پول بده خوش باشيم. جواب آمد يک گوني پول مي‌دهم، با يک دختر بيمار! گفت: خدايا! يک ساک اسکناس بده خوش باشم. جواب آمد يک ساک اسکناس مي‌دهم با تنگي سينه و باد فتخ! گفت: خدايا اصلاً نخواستيم همان رزق خودمان را بده بيايد! جواب آمد: کم کم مي‌رسد! فضولي موقوف! (خنده حضار)

اين که گفتم طنز بود اما نهج البلاغه در قالب حکمت گفته است. مي‌فرمايد: «قَرَنَ‏ بِسَعَتِهَا عَقَابِيلَ فَاقَتِهَا» (نهج‌البلاغه/ص۱۳۴) يعني خدا قله‌ها و دره‌ها را کنار هم قرار داده است. قدش بلند است، همتش کوتاه است. بيانش روان است و قلبش سنگ است. يعني اينطور نيست که حالا که خانه و ماشينش خوب است، همه چيزش خوب باشد. او هم گرفتاري هاي خودش را دارد. اگر از من بپرسند اين فقير غصه‌اش بيشتر است يا تاجر؟ مي‌گويم: بنشينيد مقايسه کنيد. غصه هاي فقير را بشمار، غصه هاي...

خدمت آيت الله العظمي بهجت در فرودگاه مشهد بوديم. همينطور که من صحبت مي‌کردم، يک مرتبه دلش را گرفت. گفتم: چه شد؟ گفت: دلم! گفتم: تلفن کنم پزشک بيايد؟ گفت: نه! گفتم: الآن درد گرفت؟ گفت: نه! چهل سال است. خنده ام گرفت. گفتم: شما چهل سال است درد دل داريد؟ چه درد دلي است؟ گفت: من يک درد دل دارم، ولي نگران هستم به خدا بگويم: اين را بردار و خدا يک درد ديگر به من بدهد. چهل سال است با اين رفيق هستم. مي‌ترسم بلايي باشد که با اين بلا رفيق نشوم، بدتر شود. آدم‌هايي هستند که تيزهوش هستند همه مي‌گويند: خوشا به حال اين. همين تيزهوش به يک بلاهايي مبتلا مي‌شود، يک آدم‌هايي هستند متوسط هستند ولي مي‌بيني خيلي موفق هستند. اينکه گفتم حديث بود. حديث داريم از خدا خير بخواهيد. براي خدا تکليف تعيين نکنيد.



«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»





ادامه مطلب ....



http://ift.tt/1kQVWzD



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: