۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

حكايتي از استاد علامه حسن زاده آملي


حكايتي از استاد علامه حسن زاده آملي






روزى حضرت استاد حسن زاده - حفظه الله تعالى - نقل فرمودند: «ما را با حضرت استاد محمدحسن قاضى طباطبایى-برادر مرحوم علامه ‏طباطبایى، صاحب تفسیر المیزان - قضایایى بود.



گاه گاهى به من از حالات‏ درونى‏ام خبر مى‏داد. ارتباطش با عالم ارواح بسیار قوى بود. یک بار آن جناب، ‏ابراز داشتند هر گاه كه برایم مشكلى پیش بیاید و از حلش عاجز باشم به محضر شریف مرحوم آقا سید على قاضى طباطبایى-كه در آن موقع سال‏ها از وفات آن‏ مرحوم گذشته بود و آن جناب از نشئه دنیا رخت ‏بربسته و به دیار باقى شتافته‏ بودند- تشرف حاصل مى‏كنم و مشكل خود را از جناب ایشان مى‏پرسم و ایشان ‏هم جواب عنایت مى‏فرمایند.



این جانب به محضر شریف آقا سید محمد حسن - رضوان الله تعالى علیه - عرض كردم آقاى من! هر گاه كه به محضر آقا سیدعلى قاضى - رحمة الله ‏علیه - مشرف شدید سلام ما را هم به محضر ایشان ابلاغ كنید و به ایشان بگویید: فلانى از شما التماس دعا دارد.



مرحوم آقا سید محمد حسن قاضى، نیز استدعاى‏ مرا پذیرفتند و وعده كردند كه اگر به محضر مرحوم آقا سید على قاضى مشرف‏ شدند، خواسته مرا به آن جناب عرضه كنند.



آن زمان سپرى شد تا این كه مرحوم‏ آقا سید محمد حسن به تبریز منتقل شدند و من هم كه درس و بحثم به خاطر تعطیلات تابستانى تعطیل شده بود، قم را به مقصد شهر خودمان آمل ترك كردم و در آن جا اشتغالاتى از قبیل درس و بحث و منبر... براى خودم ترتیب دادم.



تابستان بود و هوا خیلى گرم، كارهاى مسجد و درس و بحث و منبر هم به ‏قدرى زیاد بود كه هر گاه به منزل مى‏آمدم خسته و كوفته بودم و بعد از صرف ‏ناهار، نیاز شدیدى به خواب و استراحت داشتم.



در یكى از روزها كه از كارهاى روزمره فارغ شده و به منزل بازگشته بودم، بعد از صرف ناهار، رفتم كه بخوابم، ولى زمانى نگذشت كه سر و صداى بچه‏ها بالا گرفت و اوضاع طورى شد كه نتوانستم بخوابم.



من كه بسیار خسته بودم و از طرف دیگر سر و صداى بچه‏ها مزاحم خوابم گردیده بود، به قدرى عصبانى شدم ‏كه بلند شدم و بچه‏ها را دنبال كردم. یكى از آنها كه بزرگ‏تر از همه بود از دستم ‏گریخت و یك نفر دیگرشان را - كه متوسط بود و مى‏خواست‏ بگریزد - پاى پنجره‏ گرفتم و مشتى به پشت او كوفتم و یك نفر دیگرشان را - كه از همه كوچك‏تر بود - تا داخل حیاط دنبال كردم و بالاخره در گوشه حیاط به دام افتاد و هیچ راه گریزى ‏نداشت.



این بچه كه خود را گرفتار دید و تمام راه‏ها را به روى خود بسته یافت، ناگهان خود را در آغوش من افكند و از شر من به خود من پناه آورد.



بنده از این كار، بسیار متاثر شده و در حقیقت من به دام افتادم و بچه مرا با این ‏كار شكار كرد. ناگهان به خود آمدم و از خود و كار خود بسیار شرمنده و ناراحت‏ شدم و خلاصه دلم گرفت و اندوه شدیدى به من دست داد.



با یك دنیا شرمندگى ‏و ناراحتى به داخل اتاق برگشتم و براى بار دوم، رفتم كه بخوابم، ولى هر چه ‏سعى كردم كه بخوابم خوابم نبرد. ناگزیر بلند شدم و با خود گفتم: بروم بازار و براى بچه‏ها چیزى بگیرم و آنها را از این طریق خوشحال كرده و دلشان را به دست ‏آورم. همین كار را نیز كردم.



رفتم براى هر كدام از آنها چیزى گرفتم و آنها را نوازش كردم و بالاخره خوشحال شدند. ولى تنها چیزى كه تغییر نكرد و به جاى ‏خود باقى مانده بود گرفتگى درونى و اندوه شدید خود من بود كه بیچاره‏ام كرده‏ بود؛ وقتى كه دیدم نمى‏توانم آرام باشم و به حال عادى برگردم، تصمیم گرفتم از آمل خارج شده و مسافرتى - هر چند كوتاه - به جایى داشته باشم؛ لذا به مادر بچه‏ها گفتم: من تصمیم دارم به تهران بروم. اگر امشب و فردا شب را برنگشتم‏ نگران نباشید.



عصر همان روز به طرف تهران حركت كردم. اول مغرب به تهران‏ رسیدم.آن شب را در یكى از مدارس به سر بردم. صبح فرداى آن شب سراغ گاراژ ماشین‏هاى تبریز را گرفتم، رفتم دیدم یك اتوبوس آماده حركت است. بلیت‏ گرفته و سوار شدم. آن روز و آن شب را در راه بودیم. اول اذان صبح به مقصد رسیدیم.



در ابتدا سراغ مدرسه‏اى را گرفتم تا بدان جا رفته و نماز صبح را به جا آورم. مدرسه طالبیه را نشان دادند. به سوى مدرسه طالبیه حركت كردم و نماز صبح را در آن جا به جا آوردم. صبر كردم تا این كه كم كم آفتاب بر آمد. از طلاب ‏مدرسه سراغ منزل حضرت استاد سید محمد حسن الهى طباطبایى را گرفتم.



آنها نیز آدرس منزل ایشان را به من دادند. و من روانه شدم. منزل را كه یافتم در آن را كوفتم. خانمى پشت در آمد. گفتم: منزل آقا سید محمد حسن طباطبایى را مى‏خواهم. گفت: همین جاست. گفتم به آقا بگویید: فلانى است و قصد زیارت شما را دارد.خانم رفت و پس از لحظاتى خود آقا آمدند. بعد از سلام و احوال پرسى مرا به داخل منزل فرا خواندند. رفتم داخل و نشستم. در همان ‏ابتداى امر جناب ایشان فرمودند: من در فكر این بودم كه چگونه شما را پیدا كرده‏ تا مطلبى را به شما بگویم. ولى بحمد الله خودتان آمدید و زحمت مرا كم‏ كردید. گفتم: خیر باشد بفرمایید.



سپس ایشان فرمودند: دیشب را با مرحوم قاضى محشور بودم و چون شما گفته بودید: اگر به حضور ایشان رسیدم سلام شما را به ایشان رسانده و بگویم ‏فلانى التماس دعا دارد، لذا به حضور مرحوم قاضى عرض كردم: فلانى سلام ‏رسانده و از شما التماس دعا دارد، اما مرحوم قاضى از شما گله‏مند بود عرض ‏كردم: چطور؟ فرمود: آقاى قاضى فرمودند: از قول من به آقاى حسن زاده ‏بگویید: چگونه هوس این راه را دارد در حالى كه رفتارش با بچه‏ها آن گونه است؟



من كه خیلى شكسته شده بودم، با یك دنیا شرمندگى عرض كردم: آقاى من! به ‏خداوند قسم، اصلا من عادت ندارم با بچه‏ها در بیافتم. این دفعه هم نمى‏دانم چرا این گونه شد، ولى مطمئنا همان گونه كه نخستین بار بود، آخرین بار نیز خواهد بود و تكرار نخواهد شد.



من على رغم این كه تصمیم داشتم شب را در منزل ایشان بمانم از شدت خجالت ‏و شرمندگى نتوانستم آن شب را در آن جا به سر ببرم، لذا از محضرشان خداحافظى ‏كرده و شب را در هتلى به صبح رساندم و صبح هم از تبریز خارج شدم.»



غرض از نقل حكایت مزبور این بود كه خاطر نشان گردد من و تو و دیگران سر را در لاك خود فرو برده و هر كارى را كه هواهاى نفسانى و امیال شیطانى دیكته‏ مى‏كنند، مرتكب مى‏شویم، غافل از آن كه علاوه بر خدا و رسول او، ارواح اولیا و مؤمنین و ساكنان عالم ملكوت، همه بر ما مشرفند و تمام اعمال و كردار و رفتار ما را زیر نظر دارند و بر احوال ما مطلعند، هر چند كه ما در حجابیم و آنها را نمى‏بینیم، ولى باید بدانیم كه ندیدن ما مجوز آزادى ما در انجام هر عملى نیست، چرا كه ملاك در لزوم حرمت گذارى محضر آنان این است كه آنها ما را مى‏بینند، نه ‏این كه ما آنها را ببینیم. همین كه آنان ما را ببینند و ما نیز بدانیم كه در محضر آنها هستیم، كافى است كه حرمت محضرشان را پاس بداریم و آن را هتك نكنیم.


برگرفته از: گام نخستین، حسن رمضانى




اللهم صل علي محمد و آل محمد



اللهم عجل لوليك الفرج



hagshenas.ir





ادامه مطلب ....



http://www.nooreaseman.com/forum160/thread48300.html



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: