همسر شهیدی که 26 سال موتورسیکلت همسرش را گردگیری کرد
خاطرات همسر شهید مصطفی صادقی
همسر شهید مصطفی صادقی ؛ حاجیه خانم ابراهیمی مدت شش سال از عمر خویش را با شهید بزرگوار مصطفی صادقی صرف نمودند. به نقل از ایشان ؛ طی این شش سال شهید صادقی برای من حکم یک مهمان را داشت و رفتار من با ایشان رفتار یک میزبان با مهمان بوده و وقتی ایشان از این نوع رفتار من متعجب شده وعلتش را جویا میشدند من درپاسخ ایشان میگفتم : من یقین دارم مدت زیادی در کنار هم نخواهیم بود وبزودی شما از این خانه خواهی رفت شهید صادقی علاقه عجیبی به حضرت امام خمینی (ره ) داشتند وبه تمام معنا مرید ایشان بودند قبل از جنگ تحمیلی در عالم خواب دیدم که دو شهید به منزل ما وارد شدند که وقتی دقت کردم دیدم یکی از آن دو همسرم ،شهید صادقی است . از آن پس برایم یقین حاصل شد که ایشان مدت زیادی در کنار من نخواهند بود وتوفیق شهادت خواهند یافت .
ایشان مداح اهل بیت بودند وباهدیه ای که از بابت مداحی مراسم عزاداری اهل بیت پس انداز کرده بودند قطعه زمینی را خریداری کرده واز همان ابتدا به نیت ساخت حسینیه وقف امام حسین (ع)نمودند. ایشان صفارش اردند که تازنده ام در منزلی که دراین زمین ساخت کردیم زندگی کنم و وصیت کنم که پس ازمرگم حسینیه ای را احداث کنند . اما من از حقوقی که بابت این شهید بزرگوار از بنیاد شهید دریافت کردم شروع به ساخت حسینیه نمودم وبالطف وکمک مردم حسینیه بحمدوالله ساخته ومدت دو سال است که مراسم ماه محرم وصفر وماه مبارک رمضان در آن برپا میگردد.
خانم ابراهیمی در ادامه خاطراتش افزود : ازجمله خاطراتی که شنیدنش برای شما بی لطف نخواهد بود جریان حادثه ای است که همان ابتدای زندگیمان برای ما رخ داد . اوایل جنگ بود وما تازه ازدواج کرده بودیم وبا موتورسیکلتی که تازه شهید صادقی برای خودش خریده بود جهت شرکت در مراسم تشیع شهید رمضان مسیح گل به روستای تل سیاه رفتیم . دربین راه موتورسیکلت از جاده منحرف وبه پایین پرت شدیم . شدت حادثه به گونه ای بود که من خیال کردم حتما مصطفی بدجور آسیب دیده درهمان جا رو به آسمان کردم واز خدا خواستم ایشان زنده بمانند وایشان در جبهه با شهادت از دنیا بروند و وقتی دیدم که حتی یک خراش ساده هم بر بدن ایشان نیست فهمیدم خداوند توفیق شهادت بر ایشان در نظر گرفته واز این بابت بسیار خوشحال شدم . آخرین دیدار من ومصطفی درسال 61بود که ایشان برای آخرین بار به جبهه اعزام شده ودر عملیات رمضان مفقود الاثر شدند.
مدت 26سال تمام من همه روزه موتورسیکلت ایشان را گردگیری میکردم لباسهایش را اطو میکردم وبه برگشت ودیدار ایشان امید داشتم تا اینکه در سال 88ازطرف بنیاد شهید بامن تماس گرفته وگفتند : قصد داریم برای شهید قبری درست کنیم وشما درجریان باشید من آنها خواستم که به من اجازه بدهند تاخودم نیز در آنجا حضور داشته باشم .لذا درهفته بسیج به گلزار شهدای شهر رفته واز کفنی که ازکربلا برای خودم آورده بودم با وسایل لباسها وکلاه ایمنی شهید جنازه ای درست کرده وآن را در قبر گذاشتم تا مامنی برای شهید ومن باشد که روزها بیایم ودلتنگیهای سالیان دوریم را بازگویم .وقتی بعد ازاین مراسم به خانه برگشتم لحظه ای دراز کشیدم و به خواب رفتم در عالم رویا شهید را با چهره ای بشاش وزیبا دیدم که به من لبخند میزد ومیگفت : حالا جای من معلوم شد وآرام وقرار گرفتم . گفتم : مصطفی کجا ؟ گفت : کنج همین خانه . آن لحظه بود که فهمیدم ایشان از اینکه من نیز دیگر در انتظار نیستم و آرامگاه ایشان محل ملاقات من و او وتخلیه دلتنگیها وبیقراریهای من است راضی و خوشحالند....
به گزارش خبرنگار تنگستان نما
ادامه مطلب ....
http://www.nooreaseman.com/forum260/thread48146.html
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر