بسم الله الرحمن الرحيم
«الهي انطقني بالهدي و الهمني التقوي»
حجت الاسلام قرائتی
«الهي انطقني بالهدي و الهمني التقوي»
حجت الاسلام قرائتی
افراد رها میگویند این هستی تصادف است آخرش هم رها است ما هم رها، هیچ حكمتی، برنامهای، توی كار نیست. خوب اول اینكه همه اینها دین دارند «لَكُمْ دِینُكُمْ وَلِیَ دِینِ» الكافرون/6 به كیها میگوید «لَكُمْ دِینُكُمْ»؟ به بی دینها میگوید به مشركین میگوید دین شما مال خودتان دین من مال خودم پس پیداست ما بی دین نداریم میگویند بی دین و لائیك آن هم راهی كه میرود دین او است دین یعنی راه، چه دینی دارد یعنی چه راهی دارد چه فكری دارد آن عقائد و فكر و راهی را كه میرود دین هر كسی است فلذا قرآن به مشركین میگوید «لَكُمْ دِینُكُمْ» پس پیداست بی دینها هم یك فكر و عقیده و راهی را دارند منتهی یك فكر اساسش این است كه این هستی بند به یك قدرت حكیمانه است یكی میگوید نه بند به آن قدرت این تصادفی درست شده است.
(سن شما بودم، شاید زیر بیست سال، رفته بودم در یك روستایی از روستاهای كاشان بنام نیاسر، یك مدیری داشت خدا او را بیامرزد یك خاطرهای نقل كرد میگفت من مدیر مدرسه بودم كلاسهایی داشتم یكمرتبه آن زمانها كه خیلی ماشین زیاد نبود رئیس آموزش و پرورش كاشان آمده بود نزدیك بعد هم با اسب آمده بود سر كشی كند به مدیر، به من گفتند رئیس آموزش و پرورش آمده بازدید فوری من خودم را جمع كردم و خودم را رساندم سر كلاس گفتم مش عباس، مش عباس خادم بود سر كلاس بچهها را آرام میكرد یك چپق هم میكشید كه مثل پیپ امروز بود به مش عباس گفتم برو بیرون رئیس دارد میآید بازدید مش عباس را بیرون كردم گفتم آقا بنشینید توی اتاق یك چایی بخورید بعد بروید سر كلاس گفت نه من كار دارم همین الان برویم سر كلاس میگفت رفت سر كلاس خوب سر كلاس برق نبود و لامپ خیلی خراب بود گفت چرا لامپ اینطور است؟ گفتم خدا میداند كه هر شب این لامپ خوب بوده امشب تصادف شده گفت خوب هیچی تصادف شده طوری نیست، دست مالید روی میزی كه جلوی معلم است این مش عباس كه چپق میكشید خاكستر توتون را روی این میریخت، گفت این خاكسترها چیه؟ گفتم خدا میداند كه این میز هر روز تمیز بوده امشب تصادف شده گفت خیلی خوب، بوی كهنه بلند شد یك كهنه كه آتش میگیرد بو میدهد گفت بوی كهنه چیه؟ بو كشیدم دیدم بوی كهنه میآید حالا مش عباس گیج شده چپق را درست خاموش نكرده گذاشته توی كیسهاش یك جرقهای از این آتش دارد پالتوی مش عباس را میسوزاند مش عباس هم سیخ ایستاده بوی كهنه بلند شد، گفتیم بچهها كسی كبریت روشن كرد؟ كسی نخ آتش زده؟ گفتند نه، مدیر میگفت كه گفتم خدا میداند كه هیچ شبی بوی كهنه نیامده امشب تصادف شد، گفت خیلی داریم بد میرویم همهاش دارد بد میآید خدا نكند كه بد بیاید حالا قصه تصادف است یكوقت خدا مشت را باز میكند چه جور مشت را باز میكند، به یكی از بچهها گفت بلند شو، بچه كه بلند شد گفتمای خاك بر سر توی كلاس بچه از این بدتر نیست از آن بچههایی كه خیلی درسش عقب است میگفت دیدم خیلی بد شد تا رئیس خواست رویش را آنطرف كند به بچه ضعیف گفتم بنشین بغل او یك بچه خوب بود به او گفتم بلند شو به بچه ضعیف گفتم تو بنشین رئیس رویش را اینطرف كرد و گفت خوب بگو ببینم كه. . . من به شما گفتم بلند شو؟ گفت نه، آقا اجازه، آقای مدیر به او گفت بنشین به من گفت بلند شو، میگفت رئیس گفت آقا این هم تصادف است؟ !)
آخر تصادف یكبار، دو بار، آخر هستی را میشود بگویم تصادف؟ یكوقت یك تختی میخورد به تختهای یك جایی یك نقطه پیدا میشود میگوئیم تصادف اما میشود كه یك شعر قشنگ را بگوئیم تصادف؟ اصلاً یك خط را میشود گفت تصادف؟ واقعاً نمیدانم چه تحلیلی دارند برای اینكه بگویند این هستی بند به جایی نیست.
«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1qlHQVk
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر