۱۳۹۳ خرداد ۳۱, شنبه

داستان کربلائی کاظم از زبان خودش


داستان کربلائی کاظم از زبان خودش

ماه رمضان بود كه از سوي آيت‌الله حائري(رحمت الله علیه) يك مبلّغ مذهبي به روستاي ما آمد و ضمن سخنراني‌هاي خويش، دربارة نماز، روزه، خمس، زكات و ... بحث كرد و گفت: «هر مسلماني حساب سال نداشته باشد و حقوق مالي خويش را ندهد نماز و روزه‌اش صحيح نيست».

من به خانه رفتم و به پدرم1گفتم: «شما چرا زكات اموالت را نمي‌دهي؟» گفت: «پسرجان! اين حرف‌ها را از كجا مي‌گويي؟» گفتم: «اين روحاني كه از قم آمده مي‌گويد: اگر كسي حقوق مالي خويش، هم چون زكات را ندهد مالش حرام است». پدرم گفت: «او براي خودش مي‌گويد». من گفتم: «با اين وضع، من ديگر در خانة شما نمي‌مانم» و به حالت قهر به قم رفتم. پس از مدتي، پدرم كسي را فرستاد و مرا به روستا بازگردانيد، و باز هم بحث ما ادامه يافت. من اصرار داشتم او زكات مال خويش را بدهد، او هم مي‌گفت: «اين فضولي‌ها به تو نمي‌رسد». تا آنكه بار ديگر من خانة پدر را بر سر اين موضوع ترك كردم و به تهران رفتم، و آنجا مشغول كار شدم و پدرم باز كساني را فرستاد و مرا به روستا بردند.2

درگيري ما ادامه يافت و با خيرخواهي سالخوردگان روستا، پدرم حاضر شد مقداري زمين و بذر آن را به من واگذار كند تا من به طور مستقل به كار كشاورزي بپردازم و مستقل زندگي كنم. او پذيرفت و يك قطعه زمين بزرگ با هشت بار گندم را به من واگذار كرد. من بي‌درنگ، نيمي از گندم را به فقرا دادم و نيم ديگرش را كشت كردم و خداي متعال، بركتي داد كه در آنجا بي‌‌نظير بود. محصول را برداشتم و به شكرانة لطف خداي متعال با بينوايان نصف كردم و بسيار به فقرا و مستمندان كمك مي‌كردم، و دوست داشتم هميشه يار و مددكار مردمان ضعيف و مستضعف باشم. از اين روي ما همواره بيشتر از زكات معمولي در راه خدا انفاق مي‌نموديم و خداوند هم بركت زيادي به آن مي‌داد. تا آنكه يك روز تابستان كه براي خرمن‌كوبي به مزرعه رفته، و گندم‌ها را جمع كرده بودم، هرچه منتظر شدم بادي نيامد و آسمان كاملاً راكد بود. بالاخره مجبور شدم به طرف ده برگردم. در بين راه يكي از فقراي ده، به من رسيد و گفت: امسال چيزي از محصولت را به ما ندادي؛ آيا ما را فراموش كرده‌اي؟ گفتم: خير، خدا نكند كه من فقرا را فراموش كنم، ولي هنوز نتوانسته‌ام محصول را جمع كنم و اين را بدان كه حقّ تو محفوظ است. او خوشحال شد و به طرف ده رفت، ولي من دلم آرام نگرفت. به مزرعه برگشتم، و مقداري گندم با زحمت زياد جمع كردم و براي آن مرد فقير برداشتم، و قدري هم علوفه براي گوسفندانم درو كردم و چند ساعت بعد از ظهر، يعني حدود عصري بود كه گندم‌ها و علوفه‌ها را برداشته، به طرف ده به راه افتادم. قبل از آنكه وارد ده بشوم، به باغ امام زادة مشهور به هفتاد و دو تن رسيدم. من روي سكوي در امامزاده براي رفع خستگي نشستم و گندم‌ها و علوفه‌ها را كناري گذاشتم و به طرف صحرا نگاه مي‌كردم. ديدم دو نفر جوان كه يكي از آنها بسيار با هيبت و خوش قد و قامت بود، با شكوه و عظمت عجيبي به طرف من مي‌آيند. لباس‌هاي آنها عربي بود و عمّامة سبزي به سر داشتند. وقتي به من رسيدند، سلام كردم، پاسخ مرا با محبت دادند. همان آقاي با شخصيت اسم مرا بردند و گفتند: كربلائي كاظم! بيا با هم برويم فاتحه‌اي در اين امامزاده براي آنها بخوانيم من گفتم: آقا، من قبلاً به زيارت رفته‌ام و حالا بايد براي بردن علوفه به منزل بروم. فرمودند: بسيار خوب اين علوفه‌ها را كنار بگذار و با ما بيا فاتحه‌اي بخوان. من هم اطاعت كردم.

من فكر كردم كه آنان راه امامزاده را بلد نيستند، امّا هنگامي كه حركت كرديم ديدم آنان جلوتر مي‌روند. ابتدا امامزاده شاهزاده حسين را زيارت كرديم. آنان سورة حمد و قل‌هوالله را خواندند، و من چون سواد نداشتم به همراه آنان مي‌خواندم و صندوق را نيز مي‌بوسيدم، و دور مي‌زدم، ولي آنان چنين نمي‌كردند و تنها مي‌خواندند. سپس از آنجا بيرون آمديم تا به امام‌زادة ديگري كه هفتاد و دو تن مي‌گفتند رفتيم. در آنجا دو امام‌زاده به نام‌هاي امام‌زاده جعفر و امام‌زاده صالح دفن‌اند و يك قسمت هم به نام چهل دختران معروف است. باز هم من دور مي‌زدم و قبر را مي‌بوسيدم اما آنان باز هم فاتحه مي‌خواندند.

همان آقاي با عظمت رو به من كردند و فرمودند: «كربلايي كاظم! پس چرا چيزي نمي‌خواني؟» گفتم: آقا من سواد ندارم.

گفتند: « نگاه كن به آن كتيبه، مي‌تواني بخواني». نگاه كردم، كتبه‌اي ديدم كه نه پيش از آن ديده بودم و نه بعد از آن ديدم. نگاه كردم، ديدم به خط سفيد و پر نوري اين آية شريفه نوشته شده بود:

إنّ ربّكم الله الّذي خلق السّموات و الأرض في ستّة اياّم ثمّ استوي علي العرش يغشي‌ اللّيل و النّهار يطلبه حثيثاً و الشّمس و القمر و النّجوم مسخّراتٌ بأمره ألا له الخلق و الأمر تبارك الله ربّ العالمين... إنّ رحمة الله قريبٌ من المحسنين.3

پروردگار شما، خداوندي است كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز ( = شش دوران) آفريد، سپس به تدبير جهان هستي پرداخت، با (پردة تاريك) شب‌ها روز را مي‌پوشاند، و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است، و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد، كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آن او (و به فرمان او) است. پر بركت (و زوال‌ناپذير) است خداوندي كه پروردگار جهانيان است... رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.

آيه را خواندم، آنگاه جلوتر آمدند، و دست خويشتن را از پيشاني تا سينه‌ام كشيدند، و سورة حمد را خواندند و به چهرة من فوت كردند و همة قرآن را در سينة من نهادند. من صورتم را برگرداندم كه به آنها چيزي بگويم. ناگهان ديدم كسي آنجا نيست، و از آن آقايي كه تا همين لحظه دستشان روي سينة من بود خبري نيست، و ديگر از آن نوشته‌ها هم كه روي سقف بود چيزي وجود ندارد. در اين موقع دچار ترس و رعب عجيبي شدم، و ديگر نفهميدم چه شد، يعني بي‌هوش روي زمين افتاده بودم. هنگامي به خود آمدم كه ديدم شب فرا رسيده است. برخاستم، جريان را فراموش كرده بودم. و در بدنم احساس خستگي عجيبي مي‌نمودم. خودم را سرزنش مي‌كردم كه مگر تو كار و زندگي نداري، آخر اينجا چه كار مي‌كني؟ بالاخره از امام زاده بيرون آمدم و بار علوفه را به دوش گرفتم و به سوي ده حركت كردم. در بين راه متوجه شدم كلمات عربي زيادي بلد هستم. ناگهان به ياد تشرّفي كه روز قبل خدمت آن آقا پيدا كرده بودم افتادم. باز ترس و رعب مرا برداشت. ولي زود خودم را به منزل رساندم. اهل خانه خيلي مرا سرزنش كردند كه تا اين موقع شب كجا بودي؟ من چيزي نگفتم و علوفه را به گوسفندان دادم و صبح زود آن گندم‌ها را به در خانة آن مرد مستمند بردم و به او دادم و بدون معطّلي به نزد پيشنماز محل، آقاي حاج شيخ صابر عراقي رفتم، و داستان خودم را از اول تا به آخر گفتم. آقاي عراقي به من گفت آنچه را مي‌داني بخوان. من آنها را خواندم. او ساعت‌ها مرا امتحان كرد. نخست سورة رحمان را پرسيد، بعد سورة يس، مريم و سوره‌هاي ديگر قرآن را. من از هر كجا پرسيد، از حفظ و بدون كوچك‌ترين لغزش همه را تلاوت كردم. سپس قرآن را بوسيدم. و آقاي عراقي به مردمي كه آنجا بودند، گفت: مردم كاظم درست مي‌گويد، او مورد لطف قرار گرفته است. مردم بر سر من ريختند و لباس‌هايم را به عنوان تبرّك بردند، و اگر او مرا در خانة خود و اتاق زن و بچه‌اش نبرده بود، مردم ده، گوشت بدن مرا نيز به عنوان تبرّك مي‌بردند. آقاي صابر عراقي به زحمت مردم را از خانه بيرون كرد و به من گفت: كاظم اگر جان خودت را دوست داري شبانه از اين محل برو. در غير اين صورت به عنوان تبرّك به دست مردم آسيب خواهي ديد. گفتم: خرمن و گوسفندانم را چه كنم؟ گفت، من دستور مي‌دهم آنها را حفظ و جمع‌آوري كنند و پولي هم به من داد و شبانه به ملاير آمدم. آنجا نيز مردم قصه مرا براي آقاي سيّد اسماعيل علوي بروجردي كه از علماي ملاير بود گفتند و ايشان تشريف آوردند و با من ملاقات كردند و با اصرار مرا بردند، جلسه‌اي تشكيل دادند و قصة مرا براي شخصيت‌هاي ملاير نقل كردند. آنها مرا بسيار آزمايش و امتحان نمودند و همه تعجّب مي‌كردند.

آري اين بود جريان عجيب و ماجراي استثنايي كربلايي كاظم. علما و آيات بزرگ از حوزة علميّة قم و نجف و شهرهاي ديگر او را امتحان مي‌نمودند. آيت‌الله العظمي آقاي صدر (رحمت الله علیه) كه يكي از دو وصيّ مرحوم آيت‌الله العظمي حائري يزدي بودند، پس از آزمايش و امتحان او فرمودند: «نمي‌دانم در واقع چه عملي مورد قبول درگاه الهي است، زيرا من كه سيّد و ذريّه پيامبر((صلی الله علیه وآله)) هستم و سال‌ها درس خوانده و در اوامر الهي هم كوتاهي نكرده‌ و نواهي و مناهي را هم ترك نموده‌ام، به اين فيض نرسيده‌ام، ولي اين پيرمرد بي‌سواد مورد عنايت واقع شده و حافظ قرآن گرديده است»


پي نوشت :


1. بعضي از بزرگان گفته‌اند به ارباب و مالك ده گفته بود.

2. بعضي چنين نوشته‌اند: تقريباً سه سال به عملگي و خاركني در دهات ديگر براي امرار معاش كار مي‌كردم، يك روز كه مالك ده از محل زندگي من مطلع شده بود، براي من پيغام فرستاد كه من توبه كرده‌ام و خمس و زكاتم را مي‌دهم، و دوست دارم به ده برگردي و در نزد پدرت بماني.

3. سورة اعراف(7)، آيات 54 تا 56





ادامه مطلب ....



http://ift.tt/1wgHeDL



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: