۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه

با قطره ای اشک به او پاسخ گفتم...






می 1967



جمگنده ی پیر



در میان جنگندگان ما پیر مردی بود که سفیدی موهای بلندش امتیازی خاص به او بخشیده بود.مسلسلی به دست داشت و بدنبال ما می آمد.فرزند جوانش یکی از مسئولین نظامی ما بود و پیر مرد برای حفاظت از فرزندش به طور فطری اسلحه به دست گرفته,مارا محافظت میکرد.



صورتی موقر و چشمانی نافذ داشت که انسان می توانست سردی و گرمی زندگی و تجارب حیات را در آن بخواند.قدی کوتاه و لاغر و با وقار,چابک وشجاع,درگذر از موانع سریع وامرش نافذ و مورد احترام همه بود.علاوه بر پیری تجربه و ریش سفیدی ,پدرمسئول نظامی بود.گویا این پیرمرد جنگنده از تهور وسرعت من به تعجب آمده بود.در برق چشمانش و تبسم لبانش احترام او را به خود احساس کردم.....من نیز مجذوب او شده بودم واز این که جنگنده ای پیر این چنین شجاع به پیش می تازد غرق در شادی وسروربودم واز زیر چشم تمام حرکات او را کنترل میکردم ودر قلبم روح جوان او را تحسین مینمودم....



از سینما پلازا گذشتیم,منطقه ای ارمنی وجود داشت و بعد منطقه ی فلسطینی ها بود که بین منطقه مسلمان ها و مسیحی ها خالی افتاده بود.سابقا فتح در این مدرسه کمین داشت ولی بعد در اثر فشار جنگ این منطقه را ترک کرده بود.



ما با جست وخیز های سریع خود را به مدرسه رساندیم که نزدیک پایگاه های دشمن بود.مدرسه را بازدید کردیم,راه های حمله و دفاع را دیدیم.دیوار های سوراخ سوراخ شده و نقطه هایی که در آن مردان جنگنده شهید شده بودند.راه های فرار و راه های سرّی دخول به دشمن رادیدیم...در آنجا بر دشمن مسلط بودیم و میتوانستیم تمام حرکات آنها را زیر نظر داشته باشیم...و بالأخره از آنجا هم گذشتیم و به نقطه ای رسیدیم که خطری بزرگ وجود داشت.در پشت دیوارهای کوتاه کمین کرده بودیم ومنتظر بودیم که یکی یکی با جست و خیز خود را به نقطه ی امن دیگری برسانیم...من نفس را در سینه حبس کرده بودم و عضلات خود را فشرده و تصمیمم را جزم کرده بودم که بامشاوره مسئول نظامی به پیش بروم....



یکباره دیدم که جنگنده ی پیر از حمایت دیوار بیرون رفت....درحالی که در معرض خطر بود هیچ کس حرفی نمیزد و اعتراضی نمیکرد.زیرا جنگنده ی پیر خود استاد جنگ و آگاه به خطر بود وکسی جرأت نمی کرد با او حرف بزند.همه در سکوتی عمیق و مصمم فرو رفته بودیم و با تعجب و ترس به پیرمرد نگاه میکردیم.....پیر مرد آرام آرام میرفت و خطر گلوله را تقبل میکرد و گویی به مرگ نمی اندیشید...



من فورا متوجه شدم!...دیدم به سمت چند گل وحشی میرود که در میان خرابه ها و بین علف ها روئیده بود.فهمیدم که به سوی گل میرود,فهمیدم که نیرویی درونی مافوق حیات؛نیرویی که از عشق و زیبایی سرچشمه میگیرد و او را به جلو میراند....آهی کشیدم و عمیق ترین درودهای فلبی و روحی خود را نثارش کردم...مسلسل را به دست چپ داد.آرام آرام پیش رفت و با احترام تمام,گلی چید و به سمت دیوار برگشت....



راستی چه تکان دهنده!چقدر عجیب و چقدر زیبا و دوست داشتنی است...جنگنده ای که برف برسرش نشسته,تفنگ به یک دست و گلی به دست دیگر,برق شوق در چشمانش و شور عشق در قلبش,در معرض خطر,در تیررس دشمن,به دنبال زیبایی میرود تا زیبایی را نثار شجاعت و فداکاری کند...چه شجاعتی!چه فداکاری !که خود او بزرگترین مظهر آن است.



گل را آورد و تقدیم به من کرد...خواستم تشکر کنم,اما لب هایم می لرزید,قلبم میجوشید و صدایم در نمی آمد....لذا با قطره ای اشک به او پاسخ گفتم



منبع:خدا بودو دیگر هیچ نبود







ادامه مطلب ....



http://ift.tt/1geZtSL



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: