گفتگو با مادر شهید علی اکبر کمیجانی؛
ابتکار جالب یک شهید برای نوشتن نامه به مادر بی سوادش
ابتکار جالب یک شهید برای نوشتن نامه به مادر بی سوادش
وقتی از روضه سید الشهدا برگشتم دیدم پسرم بی خداحافظی رفته و یک نامه حاوی کبوتری زیبا برایم ترسیم کرده است چراکه من سواد خواندن نداشتم و او با نقاشی از من خداحافظی کرد، بنابراین به دنبالش تا راه آهن رفتم اما...
مادر گهر گرانبهایی است که شهدا به خوبی قدر این جواهر ناب را می دانستند به طوریکه گزارشی مبنی بر بی مهری از هیچ شهیدی به دست نیامده است و تا جای ممکن همواره حق مادر خود را به جای می آوردند و با کمترین امکانات بیشترین محبت را نثار مادران خود می کردند.
به گفتگو با مادر شهید علی اکبر کمیجانی نشسته تا خاطرات جذابی را توسط این مادر مهربان مرور کند:
کاش هم خودت و هم پسرت بمیرید
شبهای بسیاری را دیر می آمد و مشغول فعالیت های سیاسی بود چراکه انقلاب هنوز شکل نگرفته بود و جوانان در تکاپوی کارهای سیاسی بودند به همین دلیل کمتر شبی بود که علی زود به خانه بیاید.
شبی یادم هست ساعت از دو نیمه شب هم گذشته بود اما خبری از علی نبود بنابراین چادر به سر کردم و رفتم داخل خیابان تا پیدایش کنم، هنوز چند قدمی نرفته بودم که سربازی جلویم را گرفت و تاکید کرد که حکومت نظامی است و نباید بروی، به او گفتم فرزندم نیامده و من نگرانش هستم در جواب من با تندی گفت: تو کسی هستی که به او شعار مرگ بر شاه یاد داده ای پس همان بهتر که هم پسرت و هم خودت بمیری.
خیلی از حرفش عصبانی شدم اما جای بحث ودعوا نبود بنابراین راهم را کج کردم و به سمت خیابان چهارمردان رفتم که دیدم درگیری شدیدی شده و جوانان در حال شعار دادن هستند. علی من هم لابلای جمعیت دیده می شد اما نمی توانستم نزدیکتر بروم بنابراین او را به خدا سپردم و به خانه برگشتم.
نزدیک صبح بود که خسته و زخمی به خانه برگشت.
باید او را با ترکه درخت انار تنبیه کنی
اکثر معلمان آن دوره اجیر و مزدور ساواک بودند بنابراین به هر بهانه ای بچه ها را اذیت و یا بازجویی می کردند. علی هم که مبارز بود و فعالیت های سیاسی می کرد خاری بود رد چشم آنها چراکه هیچ گاه ساکت نمی نشست و حرف خودرا می زد. در و دیوار مدرسه پر بود از شعارهایی که علی و دوستانش نوشته بودند و این موضوع معلمان مزدور را تا حد مرگ عصبانی کرده بود بنابراین پدر علی را به مدرسه فراخوانده و به گفتند باید ترکه ای از چوب درخت انار بیاوری و علی را در حضور همه تنبیه کنی تا اورا ببخشیم و اجازه دهیم دوباره در مدرسه درس بخواند.
وقتی پدرش این موضوع را مطرح کرد، علی گفت که دیگر حاضر نیست به مدرسه برود و کار منبت کاری در کارگاه یکی از دوستان را آغاز کرد.
مادر من خانه ای در گلزار خریده ام
وقتی مشغول به کار شد نیمی از حقوقش را برای جنگ زده ها میداد و نیم دیگر را برای کمک به جبهه هزینه می کرد. روزی پدرش به او گفت علی جان باید به فکر آینده هم باشی و همه پولهایت را نباید خرج کنی. علی در جواب گفت، پدرجان من نیازی به جمع کردن پول ندارم چراکه خانه من در گوشه ای از گلزار شیخان خریداری شده است.
نامه ای که بوی محبت می داد
بعداز پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی علی حتی لحظه ای درنگ نکرد و خیلی زود آماده رفتن به جبهه شد، یادم هست یکی از روزهایی که قرار بود اعزام شود، ساکش را آماده کردم و مطمئن شدم که اعزام او نزدیک ظهر است بنابراین با خیال راحت به روضه رفتم. وقتی برگشتم دیدم علی نامه ای که در آن یک کبوتر زیبا کشیده است برایم گذاشته، من سواد نداشتم و همیشه اینگونه برایم نامه می نوشت. فهمیدم مجبور شده زودتر برود پس برای دیدنش به راه آهن رفتم اما دیر رسیده بودم و علی ام را ندیدم.
در راه برگشت از کنار حرم حضرت معصومه رد شدم و خطاب به حضرت گفتم: من داخل حرم نمی آیم تا علی اکبر من سالم از جبهه برگردد.
به ماه نکشید که خبر شهادت علی اکبرم را آوردند.
قهری که از سر نادانی بود
وقتی خبر شهادت علی اکبر را شنیدم خیلی غمگین شدم چراکه بدون اینکه اورا ببینم رفته بود از طرفی از حضرت معصومه نیز دلگیر بودم چراکه دوست داشتم برای آخرین بار فرزندم را ببینم به همین خاطر به حرم نمی رفتم تا اینکه روزی یکی از دوستان به منزل ما آمد و به من گفت علی را همراه یک خانم بسیار نورانی در خواب دیده است.
می گفت علی به من گفته این خانم حضرت معصومه است و من در جوار ایشان زندگی آسوده ای دارم پس به مادرم بگویید حتما به حرم بانوی کریمه برود چراکه قهر با بزرگان معنایی ندارد.
وقتی خواب را تعریف کرد از رفتار خود پشیمان شدم و درحالی که گریه می گردم به سرعت خودم را به حرم رساندم تا هرچه زودتر از کرده خود ابراز پشیمانی کنم واز بی بی طلب مغفرت کنم.
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1zd8TUF
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر