۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

شهید ژوان کورسل :«دعای کمیل باعث شیعه شدن من شد.»





شهید فرانسوی دفاع مقدس







«ژوان کورسل» از شهدای فرانسوی جنگ است.

وی پس از این‎که در فرانسه به تشیع گروید، نامش را به کمال تغییر داد و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. وی سپس به سپاه بدر پیوست و در عملیات مرصاد و در سن ۲۴سالگی در شهر اسلام‎آباد شهید شد.

او هم‎چنین دو کتاب «چهل حدیث» و «مسأله حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد. از او نقل شده است که: «دعای کمیل باعث شیعه شدن من شد.»





در گلستان شهدای انقلاب اسلامی، گل‌های کمیابی وجود دارند که تنها با تفحص و جستجوی فراوان به چشم می‎آیند. شهید کمال کورسل نیز از آن گل‎های نادری است که به نفس حق باغبان انقلاب اسلامی‎، در گلستان اسلام ناب محمدی رویید و در معرکه دفاع مقدس پرپر شد.

یک نفر بود مثل آدم‌های دیگر، موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم‎پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراکش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح. “ژوان ” دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراکش رفت و مسلمان شد.



محال بود زیر بار حرفی برود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و بااخلاص از آن دفاع نکند. در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آنها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که بازهم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.







بعد از مدتی، رفت و‌آمد “ژوان کورسل ” با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد. غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش “مسعود ” لباس پوشید برود کانون برای مراسم، “ژوان ” پرسید: “کجا می‌ری؟ ” گفت: “دعای کمیل ” ژوان گفت: “دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم! ” گفت: “بفرمایید ” .

چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با “مسعود ” رفت و آخر مجلس نشست. آن شب “ژوان ” توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.

هفته آینده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: “بریم دعای کمیل “.

گفتند: “حالا که دعای کمیل نمی‌روند “؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.

یک روز بچه‌های کانون، دیدند “ژوان ” نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند که بر مُهر سجده می‌کند. “مسعود ” شیعه شدن او را جشن گرفت.

وقتی از “ژوان ” پرسید: “کی تو رو شیعه کرد؟ ” او جواب داد: “دعای کمیل علی(ع) “.

گفت: “می‌خواهم اسمم رو بذارم علی “.

“مسعود ” گفت: “نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع). ”

گفت: “پس چی؟ ”

ـ “هرچی دوست داری ”

گفت: “کمال ”

چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب کرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.



مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت: “شما بچه منو منحرف می‌کنید “.

بچه‌ها گفتند: “چند وقتی مادرت را بیار کانون ” بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.

کتابخانه کانون، بسیار غنی بود. “کمال ” هم معمولاً کتاب می‌خواند. به خصوص کتاب‌های شهید مطهری.

خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت، وقتی هم می‌گرفت ضایع نمی‌کرد و به خوبی برایش می‌ماند.

یک روز گفت: “مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم “.

ـ “برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی کنی. برو درست را بخوان. ” آن زمان دبیرستانی بود.

رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: “کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت کردم. بنا شده برم عراق. از راه کردستان هم قاچاقی برم قم. ” با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت.

مسعود گفت: “تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی!

خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آنها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.

ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد.

اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: “معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود. ”

خیلی راحت می‌گفت: “من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم. ”

یک کتاب “چهل حدیث ” و “مسأله حجاب ” را به زبان فرانسه ترجمه کرد.





همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. می‌گفت: “به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست. ”

یک روز از “مدرسه حجتیه ” زنگ زدند که آقا پایش را کرده توی یک کفش که من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌کند.

مسعود گفت: “حالا چه زنی می‌خواهی؟ ”

گفت: “نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد. ”

مسعود هم گفت: “این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند. ”

هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت.

“مسعود ” یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند “طلبه‌ها، چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند. ”

رفت کتاب را آورد. گفت: “اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته. ”

جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کرد و فکر کرد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: “باشه “.

خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.

هروقت‌ ما گفتیم: “امام ” می‌گفت: “نه! حضرت امام “.







یک روز رفت پیش مسعود و گفت: “می‌خواهم برم جبهه ” ایام عملیات مرصاد بود.

مسعود گفت: “حق نداری ” .

گفت: “باید برم “.

مسعود: “جبهه مال ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان “.

گفت: “نه! حضرت امام گفتند واجب است. ”

فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هرروز یک‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.

چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع.











ادامه مطلب ....



http://ift.tt/1epFI6v



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: