۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

پیرو عیسی روح الله حامی خمینی روح الله










پیرو عیسی روح الله ، حامی خمینی روح الله






شهيد «يوريك سرداريان» هشتمين فرزند خانواده روستايي 11 نفره «آلكساندر» و «تارلان» بود. چهار سال از دوران ابتدايي را در محل تولد خويش سپري نموده و پس از آن به اتفاق شش برادر و دو خواهر خود به تهران نقل مكان كرد.

دروس كلاس پنجم دبستان را در مدرسه ارامنه «نائيري»تهران به اتمام رساند. وي پس از اتمام دوران راهنمايي، ترك تحصيل نموده و در كارگاه دينام پيچي در خيابان «سعدي» به كار پرداخت. وي 20 ماه از22 ماه خدمت سربازي خود را در جبهه حضور داشت. در ششم شهريور ماه 1365 براي آخرين بار به خطوط مقدم بازگشته و سه روز بعد، حين نگهباني، در اثر اصابت تركش خمپاره دشمن بعثي به شهادت رسيد. شهيد «سرداريان» در عمليات جنگي نيز شركت كرده بود.

پيكر مطهر شهيد «يوريك سرداريان» پس از انجام مراسم مخصوص مذهبي در كليساي «تارگمانچاتس» مقدس با حضور جمعيت زيادي از ارامنه تهران، نمايندگان مجلس، نهاد هاي لشگري و كشوري در گورستان ارامنه تهران به خاك سپرده شد.

حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي با حضور پدرانه خود در جمع اعضاي خانواده شهيد گرانقدر، ضمن دلجويي از والدين «يوريك سرداريان»، آنان را مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.



خاطرات

شهيد به روایت خواهرش :

ما از تولد «يوريك» خيلي خوشحال شده بوديم. بچه خيلي زيبا و بامزه اي بود، هركس او را مي‌ديد نمي‌توانست بدون گفتن اين بچه، چه قدر زيباست، از كنار ما بگذرد. در دوران ابتدائي تمام معلم ها از او راضي بوده و او را دوست داشتند. در تهران نيز بچه مؤدب و با استعدادي بود و معلمين از او خيلي راضي بودند. پدر و مادر ما در ده «كلاوه» بودند و مادرمان، زمستان ها به تهران، پيش بچه ها آمده و تابستان در ده به كار مي‌پرداخت. «يوريك» چشم وچراغ خانه ما بود. ما همه او را خيلي دوست داشتيم. پسر بسيار ساكت و سر به زيري بود. از بس ساكت بود كه توي كوچه هيچ كس او را نمي‌شناخت. در خانه نيز هيچ يك از ما حرف تلخي از او نمي‌شنيد. موقعي كه شهيد شد هيچ كس او را نمي‌شناخت! بعد ازآن نيز دو تا از برادرهايش نيز به جبهه رفتند. «يوريك» گفت: من مي‌خواهم بروم سربازي، برگردم و تشكيل خانواده داده و براي خود مغازه اي نيز باز كنم.

«يوريك» تمام مدت خدمت خود را در جبهه «حاج عمران» گذراند و هميشه براي ما نامه مي‌فرستاد. براي ما از جبهه و كارهاي روزمره خود مي‌نوشت. با اصرار زياد لباسهايش را شسته و اطو مي‌كرديم. او اجازه نمي‌داد كه ما برايش كاري انجام دهيم و دوست داشت خود كارهايش را انجام دهد. 22 ماه در جبهه ها بود. آخرين بار در ششم شهريور به جبهه بازگشت. «يوريك» در جبهه شهيد شده بود و ما خبر نداشتيم. پس ازآن حدود بيستم شهريور، دوست «يوريك» كه از شهادت وي مطلع بود، به مرخصي آمد. او به مغازه اي كه سركوچه قرار داشت خبر داد كه «يوريك» به شهادت رسيده است. به تدريج همسايه ها نيز با خبر شده و به خانواده ما اطلاع دادند. تا 22 شهريور يوريك با آدرس منزلي كه در تهران داشت به سربازي رفته بود، ولي ارتش خبر شهادتش را به خانواده اطلاع نداده بود. روز عاشورا بود كه برادرهايم پيكر بي جان او را آوردند.

وي قبل از شهادت براي ما تعريف مي‌كرد كه چطور سربازان عراقي را اسير مي‌كردند. او خيلي بهتر از ما كه بزرگتر از او بوديم، مسائل را درك كرده و در كارهاي مختلف نيز، هميشه ما را راهنمايي مي‌كرد. وي كمك دست ما بود. او حتي روزهاي جمعه را هم در منزل به كار مي‌پرداخت. آخرين باري كه به جبهه رفت، حتي فرصت اينكه ساكش را باز كند نيز نداشته و هر چيزي را كه برايش گذاشته بوديم، همانطور دست نخورده باقي مانده بود. دوستانش تعريف مي‌كردند موقعي كه «يوريك» از مرخصي به جبهه برگشت، خيلي خوشحال بود. شهيد فقط زخم كوچكي در ناحيه سر داشت و مثل اينكه راحت خوابيده باشد! زخم ديگري در بدنش وجود نداشت و همان لباسهايي را كه اينجا در تهران پوشيده بود، بر تن داشت. «يوريك» در ميان هفت برادر و دو خواهر، چيز ديگري بود.

موقعي كه «يوريك» شهيد شد، همان شب خوابش را ديدم. ششم شهريور از تهران رفته و سه روز بود كه از او خبري نداشتيم. شب با همان خيال «يوريك» خوابيدم. در خواب ديدم مثل اين كه «يوريك» روي يك تپه بزرگ ايستاده بود. روي تپه يك پرده وجود داشت كه باد آن را پس زده بود. او گفت: ببين آن جا اينقدر سرباز شهيد شده و افتاده اند. من هم مي‌روم آن جا. آن دوتا بر مي‌گردند، اما من مي‌روم آنجا پيش آن سربازاني كه{بر زمين}افتاده اند. بازگشت آن دو سرباز، در حقيقت آمدن دو برادر ديگرم بود كه خدمت مي‌كردند و خودش هم به بقيه شهداء پيوست. روز آخر كه مي‌خواستم او را تا ترمينال مسافري بدرقه كنم، صورتش مثل خورشيد مي‌درخشيد. آن روز ما «يوريك» را تا ترمينال مسافري بدرقه كرديم، برايش شيريني خريده و به همه تعارف مي‌كرديم. او سوار اتوبوس شد و رفت. ما به دنبالشان افتاديم و اتوبوس را بدرقه كرديم و او رفت.

ايامي بود كه مردم براي زيارت به «قاراقان» مي‌رفتند. محله ما خيلي خلوت بود. با شوهرم رفتم خانه برادرم. فقط آن برادرم در تهران بود. همان روز برادرم به شوهرم گفته بود كه يك شهيد ارمني آورده اند. او به شوهرم نگفته بود كه «يوريك» شهيد شده است. روز بعد هم من خبردار نشدم ولي مدام گريه مي‌كردم. همسايه ها خبر داشتند، ولي چيزي به من نمي‌گفتند. شوهرم روز بعد به برادر و زن برادرش گفته بود كه «يوريك» شهيد شده و آنها آمدند منزل ما و به من گفتند: پا شو برويم خانه برادرت. سركوچه كه رسيدم به من گفتند: «يوريك» حالش بد است و زخمي شده. جلوي درب منزل كه رسيدم، ديدم همه لباس سياه بر تن آن جا ايستاده اند. ديگر هيچي نفهميدم و بيهوش شدم و چيزي بخاطر ندارم….

تا روز شهادت برادرم،كاري كه باعث ناراحتي ما شده باشد از وي بخاطر ندارم. من مثل يك مادر از او مواظبت كردم. پدر ومادرم در روستا بودند. در مواقع بيماري، شادي و غم هميشه مثل يك مادر در كنارش بودم، به كليه امور او رسيدگي مي‌كردم. چنانچه به قبرستان بروم و چيزي لازم باشد، قسمت من مي‌شود كه آن كار را برايش انجام دهم. او 22 ساله بود كه شهيد شد. هرسال او براي ما يك روز بود. او مهمان خدا بود، آمد و خيلي زود از ميان ما رفت. در روستاي «كالاوا» نيز روستائيان مراسم باشكوهي را براي «يوريك» برگزار كردند.

منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385







ادامه مطلب ....



http://ift.tt/18JCaAF



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: