۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

ماجرای مورس کردن اسرا


ماجرای مورس کردن اسرا








خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات خلبان آزاده هوشنگ شروین است:

روزها به همین منوال می‌گذشت و ما گرفتار حصار سلول بودیم و از بیرون خبری نداشتیم. تنها راه ارتباط مان با بیرون همان دریچه‌ای بود که سربازهای عراقی از آن غذا به ما می‌دادند. من و رضا احمدی رفته بودیم تو نخ سربازهای نگهبان و دست مان آمده بود کدام هاشان با ما از سر لج و دشمنی تا می‌کنند، نشستیم دور هم تا نقشه‌ی فرار بکشیم. بعد از سبک سنگین کردن اوضاع و احوال رسیدیم به این که در حال حاضر راه فرار نداریم و نمی‌شود کاری کرد.

قرار گذاشتیم رضا سر صحبت را با یکی از سربازهایی که نشان کرده بودیم باز کند تا ببینیم چه پیش می‌آید. سرباز فارسی بلد نبود، ولی کمکی عربی بلد بود. وقتی سرباز برای سرکشی آمد، رضا رفت طرف دریچه و صحبت را شروع کرد.

«سلام، حالت چطور است؟»

«خیلی ممنون.»

«شما شیعه هستید؟»

«بله.»

«چقدر خوب شد. امامت ولایت را که قبول دارید؟»

«بله، حتماً.»

«نظرتان درباره ی امام چیه؟»

«او مرجع تقلید مسلمان هاست و احترامش واجب.»

نگهبانی از تو راهرو چیزی به عربی گفت. سرباز عراقی دریچه را بست. صدای حرف زدن او را با نگهبان می‌شنیدیم که دور می‌شدند.

چند روز گذشت. یک روز صدای باز و بسته شدن در سلول ها پیچید تو راهرو. گفتیم لابد خبری شده است. دو ماه بود از سلول نرفته بودیم بیرون و رنگ آفتاب را ندیده بودیم. سلول کثیف بود و بدن هامان شپش گذاشته. از هواخوری هم خبری نبود تا لااقل شپش هامان را بیرون از سلول بکشیم. در سلول مان را باز کردند و با چشم باز آوردندمان بیرون. راهرو را رد کردیم و از پله‌های چرک مرده‌ای رفتیم بالا. در طبقه دوم، اتاق بزرگ بدون سقفی بود که هل مان دادند آنجا. چشم‌هامان از نور آفتاب درد گرفت. صورت‌ها را کج و لرزان می‌دیدم. کم کم عادت کردم. تو چهار دیواری بیست و پنج نفر می‌شدیم. هرکس در گوشه ای از آفتاب استفاده می‌کرد. بعد از احوال پرسی کوتاهی فرصت را غنیمت دانستم و گفتم: «بچه ها، چرا مورس نمی‌زنید؟»

«بعضی ها الفبا را به ترتیب و کامل بلد نیستند. وقت شمردن چند تا حرف کم می‌آوردند و جمله پایین و بالا می‌شود.»

شروع کردم الفبا گفتن. تا موقعی که نگهبان ها آمدند دنبال مان، سه، چهار باری آنها را دوره کرده بودیم. تو سلول هم اول از همه روی چند بزدگ کوچک، حروف الفبا را نوشتم تا دفعه ی بعد بین بچه ها تقسیم شان کنیم.

روز بعد سرباز نشان کرده دریچه را باز کرد و به عربی گفت: «کبریت نمی‌خواهید؟»

رضا احمدی گفت: «چرا، ولی سیگار نداریم.»

سرباز رفت و با چهار نخ سیگار برگشت.

رضا تشکر کرد و گفت: «از جنگ چه خبر؟»

«برادر کشی هنوز ادامه دارد.»

«به نظر شما باید چه کار کنیم؟»

«ایران و عراق باید با هم یکی بشوند و با اسراییل بجنگند.»

صدای پایی تو راهرو پیچید و سرباز مجبور شد دریچه را ببندد.

دو، سه روز بعد دوباره بردن مان هواخوری. کاغذ ها را بین بچه ها پخش کردیم. همان روز یکی گفت چند اسیر زن ایرانی هم تو زندان هستند و او صدای آنها را شنیده است. با شنیدن این خبر رفتیم تو فکر و بیشتر پی به ذات کثیف عراقی ها بردیم.

بعد نماز ظهر وقتی نشستیم دور هم، رضا احمدی روکرد به همه و گفت: «شما می‌دانستید من هم مشروب خوردم؟»

همه نگاه پر تعجبش کردیم.

«چرا. بالاخره خوردم.»

و آه پردردی کشید و اضافه کرد: «یک روز بردنم بازجویی. بازجو بطری مشروبی دستش بود و یک خط در میان ازش سر می‌کشید. آخرهای بازجویی با چشم های سرخ از حدقه در آمده و زبان سنگین پرسید: «مشروب می‌خوری؟»

گفتم: «مسلمان مشروب نمی‌خورد.»

«الان نمی‌خوری یا هیچ وقت نخورده ای؟»

«من تو عمرم لب به مشروب نزده ام.»

نیش باز کرد و گفت: «پس تو حزب اللهی هستی.»

جوابش را ندادم. از جاش بلند شد. روپا بند نبود. گفت: «حالا باید بخوری. خودت می‌خوری یا به زور بهت بخورانم.»

«من اهل مشروب نیستم.»

خودش آمد جلو و سعی کرد بطری را بگیرد جلوی لبم، که نتوانست. رفت زنگ زد و دو تا نگهبان صدا کرد. آنها دست و پام را گرفتند و به زور مشروب ریختند تو حلقم. بعد هم بردندم به سلول. تا چهار روز حالت تهوع داشتم و تو آن مدت نتوانستم حتی یک وعده بخورم. دکتر بهم دارو داد و حالم بهتر شد.»

سرش را انداخت پایین و با مکث کوتاهی گفت: «امیدوارم خدا گناهم را ببخشد.»

همه با دلسوزی بهش نگاه کردیم. صدای مورس همسایه دست چپی ما را به خود مان آورد. رفتم که پیام بگیرم و جوابش را بدهم. هفت ضربه نشمرده بودم که همسایه سمت راستی هم دست به کار شد. سلمان رفت جواب او را بدهد. در یک ربع صدای مورس همه ی زندان، نگهبان ها را گیج کرده بود. صدای باز و بسته شدن دریچه ها را می‌شنیدیم و صدای نگهبان ها را که می‌خواستند بدانند صدا از کجا می‌آید و چه خبر شده است.

تو یک ساعت چهار بار دریچه ما را باز کردند و سرک کشیدند و سؤال کردند و بد و بیراه گفتند و رفتند.

نگهبانی که در سلول را باز کرد آمد تو، سلول های چپ و راست مان با صدای در ساکت شدند.

«چه خبرتان است؟ چرا این قدر به دیوار مشت می‌زنید؟»

گفتیم از هیچ چیز خبر نداریم و صدایی نمی‌شنویم. همه جا را زیر و رو کرد و چیزی دستگیرش نشد. موقع رفتن غرغر کرد: «شب ها که صدای شکنجه و آه و ناله ها را می‌شنوید؟»

پلک‌هایش را گشاد کرد: «اگر سر و صدا را ادامه بدهید، همین امشب شکنجه تان می‌دهیم و پوست تان را می‌کنیم.»

و رفت بیرون. صدای مورس زدن دوباره بلند شد.




منبع: جامع ازادگان





ادامه مطلب ....



http://ift.tt/1sqABB4



منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان



تبادل لينك



به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


هیچ نظری موجود نیست: