بسم الله الرحمن الرحیم
قرن سوم هجرى است، اينجا شهر بغداد است، من در جستجوى خانه علامه بَلاذُرى مى باشم. او تاريخ نويس بزرگى است، او در حال نوشتن كتابى درباره تاريخ اسلام است كه تاكنون 40 جلد آن تمام شده است.
او در موضوعات مختلف كتاب نوشته است و كتاب هاى او مورد اعتماد دانشمندان است و از آن استفاده مى كنند.
سرانجام خانه علامه بَلاذُرى را مى يابم، در خانه را مى زنم، پسر او در را به رويم باز مى كند و مرا نزد علامه مى برد. وقتى با علامه روبرو مى شوم، سلام مى كنم و جواب مى شنوم. وقتى او مى فهمد من ايرانى هستم، به زبان فارسى با من سخن مى گويد، من تعجّب مى كنم و مى گويم:
ـ جناب علامه!شما فارسى بلد هستيد؟
ـ من مدّت زيادى، مترجم بوده ام. من متن هاى باارزشى را از فارسى به عربى ترجمه كرده ام و دانش ارزشمند ايرانيان را براى مردم بيان نموده ام.
ـ من اين مطلب را نمى دانستم، مردم هم شما را بيشتر به عنوان يك تاريخ شناس مى شناسند، به راستى چطور شد كه شما به ترجمه آثار فارسى علاقه مند شديد؟
ـ يادش به خير زمانى كه مأمون، خليفه بود. چه روزگارى بود آن روز! وقتى او به خلافت رسيد دستور داد تا همه كتاب هاى علمى به زبان عربى ترجمه شود، گروهى به ترجمه آثار يونانى پرداختند، من هم زبان فارسى را ياد گرفتم و به ترجمه متن هاى فارسى پرداختم.
ـ الان مشغول چه كارى هستيد؟
ـ در حال حاضر بيشتر در حديث كار مى كنم. آيا مى خواهى حديثى را كه الان نوشتم برايت بخوانم؟
ـ بله.
ـ عُمَر مى خواست به مكّه برود تا حج عمره به جاى آورد، او نزد پيامبر آمد و از او اجازه گرفت. پيامبر به او اجازه داد و او را برادر خطاب كرد.[1]
ـ عجب!
ـ اين نكته بسيار مهمّى است كه پيامبر، عُمَر را برادر خود خطاب مى كند، و نكته مهمتر اين كه عمر بدون اجازه پيامبر هيچ كارى انجام نمى داد. اين يعنى ايمان كامل!
با شنيدن اين سخن به فكر فرو مى روم، من شنيده ام روزى كه پيامبر بين مسلمانان، پيمان برادرى مى بست، ميان هر دو نفر از آنها عقد برادرى برقرار كرد. در آن روز، على(ع) با چشم گريان نزد پيامبر آمد و فرمود: «اى پيامبر! بين همه مردم، پيمان برادرى بستى، امّا مرا فراموش كردى».
پيامبر رو به على(ع) كرد و فرمود: «اى على! تو در دنيا و آخرت برادر من هستى».[2]
على(ع) برادر پيامبر و نزديك ترين افراد به پيامبر بود. اكنون چگونه شده است كه علامه بَلاذُرى اين سخن را نقل مى كند؟ آيا واقعاً عُمَر اين گونه بود؟ اگر واقعاً عُمَر اين قدر به پيامبر احترام مى گذاشت و بدون اجازه پيامبر هيچ كارى نمى كرد، پس چرا به سخنان پيامبر گوش فرا نداد؟ چرا به خانه دختر پيامبر حمله كرد؟ پيامبر بارها گفته بود كه فاطمه(س)، پاره تن من است، خشنودى او، خشنودى من است، غضب او غضب من است، چرا عُمَر با فاطمه آن گونه برخورد كرد؟
در اين فكرها هستم، ناگهان به ياد مى آورم كه علامه بَلاذُرى از اهل سنّت است و عقايد خاص خودش را دارد.
* * *
ـ جناب علامه! شما تاريخ شناس بزرگى هستيد، نظر شما در مورد حوادث بعد وفات پيامبر چيست؟ آيا درست است كه عُمَر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه(س) رفت؟
ـ تو بايد كتاب مرا بخوانى.
ـ كدام كتاب را؟
ـ كتاب «انساب الاشراف». در آن كتاب، تو پاسخ سؤال خود را مى يابى.
كتاب را برمى دارم و مشغول مطالعه آن مى شوم، اين مطلب را در آن مى خوانم: «ابوبكر گروهى را نزد على فرستاد تا او را براى بيعت كردن بياورند، امّا على براى بيعت نيامد. عُمَر از ماجرا باخبر شد، با شعله آتشى به سوى خانه فاطمه حركت كرد. وقتى عُمَر نزديك خانه فاطمه رسيد، فاطمه به عُمَر چنين گفت: اى عُمَر! آيا مى خواهى درِ خانه مرا آتش بزنى؟ عُمَر در پاسخ گفت: آرى! اين كار، دين پدرت را محكم تر مى سازد».[3]
از اين سخن عُمَر بسيار تعجّب مى كنم، چگونه مى توان باور كرد كه سوزاندن خانه فاطمه، براى اسلام مفيد باشد؟ من نمى دانم اين چه اسلامى است؟ مگر پيامبر خشنودى فاطمه را خشنودى خدا معرّفى نكرده بود؟ مگر فاطمه پاره تن پيامبر نبود؟[4]
آن برادر سُنّى ماجراى هجوم به خانه فاطمه(س) را افسانه مى دانست، آيا او سخن استاد بَلاذُرى را نخوانده بود؟[5]
برگرفته از کتاب «روشنی مهتاب» نوشته دکتر خدّامیان
[1]. «عن عبد الله بن سنان قال: استأذن عمر النبيّ(ص) في العمرة، فأذن له وقال: يا أخي، اشركنا في صالح دعائك ولاتنسنا»: أنساب الاشراف ج 3 ص 291.
[2]. «جاءه عليّ وعيناه تدمعان فقال: يا رسول الله، آخيت بين أصحابك ولم تواخ بيني وبين أحد. فسمعتُ رسول الله يقول: أنت أخي في الدنيا والاخرة»: الفصول المهمّة لابن الصبّاغ ج 1 ص 219; «يا عليّ، أنت أخي في الدنيا والاخرة»: الأمالي للمفيد ص 174، كنز الفوائد ص 282، الأمالي للطوسي194، بحار الأنوار ج 8 ص 185 و ج 22 ص 499، سنن الترمذي ج 5 ص 300، المستدرك للحاكم ج 3 ص 14، كنز العمّال ج 11 ص 598.
[3]. «إنّ أبا بكر أرسل إلى عليّ يريده على البيعة فلم يبايع، ومعه قبس، فتلقّته فاطمة(ع) على الباب فقالت: يا بن الخطّاب! أتراك محرّقاً عليَّ بابي؟ قال: نعم، وذلك أقوى فيما جاء به أبوك، وجاء عليّ فبايع»: أنساب الأشراف ج 1 ص 586.
[4]. «فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يوذيني ما آذاها»: مسند أحمد ج 4 ص 5، صحيح مسلم ج 7 ص 141، سنن الترمذي ج 5 ص 360، المستدرك ج 3 ص 159، أمالي الحافظ الإصفهاني ص 47، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272، تاريخ مدينة دمشق ج 3 ص 156، تهذيب الكمال ج 35 ص 250 ; «فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يريبني ما رابها، ويوذيني ما اذاها»: المعجم الكبير ج 22 ص 404، نظم درر السمطين ص 176، كنز العمّال ج 12 ص 107، وراجع: صحيح البخاري ج 4 ص 210، 212، 219، سنن الترمذي ج 5 ص 360، مجمع الزوائد ج 4 ص 255، فتح الباري ج 7 ص 63، مسند أبي يعلى ج 13 ص 134، صحيح ابن حبّان ج 15 ص 408، المعجم الكبير ج 20 ص 20، الجامع الصغير ج 2 ص 208، فيض القدير ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24، كشف الخفاء ج 2 ص 86، الإصابة ج 8 ص 265، تهذيب التهذيب ج 12 ص 392، تاريخ الإسلام للذهبي ج 3 ص 44، البداية والنهاية ج 6 ص 366، المجموع للنووي ج 20 ص 244، تفسير الثعلبي ج 10 ص 316، التفسير الكبير للرازي ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141، تفسير القرطبي ج 20 ص 227، تفسير ابن كثير ج 3 ص 267، تفسير الثعالبي ج 5 ص 316، تفسير الالوسي ج 26 ص 164، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 8 ص 262، أُسد الغابة ج 4 ص 366، تهذيب الكمال ج 35 ص 250، تذكرة الحفّاظ ج 4 ص 1266، سير أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273، 283، المناقب للخوارزمي ص 353، ينابيع المودّة ج 2 ص 52، 53، 58، 73، السيرة الحلبية ج 3 ص 488، الأمالي للصدوق ص 165، علل الشرائع ج 1 ص 186، كتاب من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 125، الأمالي للطوسي ص 24، النوادر للراوندي ص 119، كفاية الأثر ص 65، شرح الأخبار ج 3 ص 30، تفسير فرات الكوفي ص 20، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164، تفسير مجمع البيان ج 2 ص 311، بشارة المصطفى ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347، 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
[5]. «البَلاذُري: العلاّمة الأديب المصنّف، أبو بكر أحمد بن يحيى بن جابر البغدادي البلاذُري، كاتب، صاحب التاريخ الكبير، سمع: هوذة بن خليفة، وعبد الله بن صالح العجلي، وعفّان، وأبا عُبيد، وعلي بن المديني، وخلف بن هشام، وشيبان بن فروخ، وهشام بن عمّار، وعدّة. وجالس المتوكّل ونادمه. روى عنه: يحيى بن المنجّم، وأحمد بن عمّار، وجعفر بن قدامة، ويعقوب بن نعيم قرقارة، وعبد الله بن أبي سعد الورّاق. وكان كاتباً بليغاً، شاعراً محسناً، وسوس بآخره; لأنّه شرب البلاذر للحفظ. وله مدائح في المأمون وغيره، وقد رُبط في البيمارستان، وفيه مات. وقيل: كان يُكنّى أبا الحسن، وقيل: أبا جعفر، توفّي بعد السبعين ومئتين، رحمه الله. وكان جدّه جابر كاتباً للخصيب أمير مصر»: سير أعلام النبلاء ج 13 ص 162; «أحمد بن يحيى بن داود البَلاذُري، صاحب التصانيف، سمع من: ابن سعد، والدولابي، وعفّان، وشيبان بن فروخ، وابن المديني، وعنه: محمّد بن خلف، ووكيع القاضي، ويعقوب بن نعيم، وأحمد بن عمّار، ويحيى بن النديم، وغيرهم. قال ابن عساكر: بلغني أنّه كان أديباً راوية، وأنّه مدح المأمون، وجالس المتوكّل، وتوفّي في أيّام المعتمد، وسوس في آخر أيّامه، فشُدّ في المرستان ومات فيه، وكان سبب ذلك أنّه شرب البلاذر على غير معرفة، فلحقه ما لحقه، ولهذا قيل له البَلاذُري...كان ينقل من الفارسي إلى العربي، قال ياقوت في معجم الأُدباء: ذكره الصوّاف في ندماء المتوكّل، وكان جدّه جابر يخدم الخصيب أمير مصر، وكان عالماً فاضلاً نسّابة متقناً... عاش إلى آخر أيّام المعتمد، ولا يبعد أن يكون عاش إلى أوّل أيّام المعتضد»: لسان الميزان ج 1 ص 322
«فأما البَلاذُري الكبير، فإنّه أحمد بن يحيى صاحب التاريخ المشهور من طبقة أبي داود السجستاني، حافظ، أخباري، علاّمة»: تذكرة الحفّاظ ج 3 ص 892; «البَلاذُري: أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البَلاذُري، أبو جعفر البغدادي المورّخ، توفّي سنة 279 تسع وسبعين ومئتين، صنّف الاستقصاء في الأنساب والأخبار لم يُكمل، أنساب الأشراف مجلّدين، كتاب البلدان الصغير، كتاب البلدان الكبير لم يُكمل، كتاب عهد أردشير»: هدية العارفين ج 1 ص 51; «أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البَلاذُري: مورّخ، جغرافي، نسّابة، له شعر، من أهل بغداد، جالس المتوكّل العبّاسي، ومات في أيّام المعتمد، وله في المأمون مدائح، وكان يجيد الفارسية، وترجم عنها كتاب عهد أردشير، وأُصيب في آخر عمره بذهول شبيه بالجنون، فشُدّ بالبيمارستان إلى أن توفّي. نسبته إلى حبّ البلاذر»: الأعلام للزركلي ج 1 ص 267; «أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البغدادي البَلاذُري، أديب، شاعر، مورّخ، من أهل بغداد، سمع بدمشق، وبأنطاكية، وكان أحد النقلة من الفارسية إلى العربية، له من الكتب: كتاب البلدان الصغير، كتاب البلدان الكبير لم يتمّ، التاريخ في أنساب الأشراف وأخبارهم، وفتوح البلدان، الاستقصاء في الأنساب والأخبار سوّده في أربعين مجلّداً، فمات ولم يكمله، وله شعر بخمسين ورقة»: معجم المولّفين ج 2 ص 201.
قرن سوم هجرى است، اينجا شهر بغداد است، من در جستجوى خانه علامه بَلاذُرى مى باشم. او تاريخ نويس بزرگى است، او در حال نوشتن كتابى درباره تاريخ اسلام است كه تاكنون 40 جلد آن تمام شده است.
او در موضوعات مختلف كتاب نوشته است و كتاب هاى او مورد اعتماد دانشمندان است و از آن استفاده مى كنند.
سرانجام خانه علامه بَلاذُرى را مى يابم، در خانه را مى زنم، پسر او در را به رويم باز مى كند و مرا نزد علامه مى برد. وقتى با علامه روبرو مى شوم، سلام مى كنم و جواب مى شنوم. وقتى او مى فهمد من ايرانى هستم، به زبان فارسى با من سخن مى گويد، من تعجّب مى كنم و مى گويم:
ـ جناب علامه!شما فارسى بلد هستيد؟
ـ من مدّت زيادى، مترجم بوده ام. من متن هاى باارزشى را از فارسى به عربى ترجمه كرده ام و دانش ارزشمند ايرانيان را براى مردم بيان نموده ام.
ـ من اين مطلب را نمى دانستم، مردم هم شما را بيشتر به عنوان يك تاريخ شناس مى شناسند، به راستى چطور شد كه شما به ترجمه آثار فارسى علاقه مند شديد؟
ـ يادش به خير زمانى كه مأمون، خليفه بود. چه روزگارى بود آن روز! وقتى او به خلافت رسيد دستور داد تا همه كتاب هاى علمى به زبان عربى ترجمه شود، گروهى به ترجمه آثار يونانى پرداختند، من هم زبان فارسى را ياد گرفتم و به ترجمه متن هاى فارسى پرداختم.
ـ الان مشغول چه كارى هستيد؟
ـ در حال حاضر بيشتر در حديث كار مى كنم. آيا مى خواهى حديثى را كه الان نوشتم برايت بخوانم؟
ـ بله.
ـ عُمَر مى خواست به مكّه برود تا حج عمره به جاى آورد، او نزد پيامبر آمد و از او اجازه گرفت. پيامبر به او اجازه داد و او را برادر خطاب كرد.[1]
ـ عجب!
ـ اين نكته بسيار مهمّى است كه پيامبر، عُمَر را برادر خود خطاب مى كند، و نكته مهمتر اين كه عمر بدون اجازه پيامبر هيچ كارى انجام نمى داد. اين يعنى ايمان كامل!
با شنيدن اين سخن به فكر فرو مى روم، من شنيده ام روزى كه پيامبر بين مسلمانان، پيمان برادرى مى بست، ميان هر دو نفر از آنها عقد برادرى برقرار كرد. در آن روز، على(ع) با چشم گريان نزد پيامبر آمد و فرمود: «اى پيامبر! بين همه مردم، پيمان برادرى بستى، امّا مرا فراموش كردى».
پيامبر رو به على(ع) كرد و فرمود: «اى على! تو در دنيا و آخرت برادر من هستى».[2]
على(ع) برادر پيامبر و نزديك ترين افراد به پيامبر بود. اكنون چگونه شده است كه علامه بَلاذُرى اين سخن را نقل مى كند؟ آيا واقعاً عُمَر اين گونه بود؟ اگر واقعاً عُمَر اين قدر به پيامبر احترام مى گذاشت و بدون اجازه پيامبر هيچ كارى نمى كرد، پس چرا به سخنان پيامبر گوش فرا نداد؟ چرا به خانه دختر پيامبر حمله كرد؟ پيامبر بارها گفته بود كه فاطمه(س)، پاره تن من است، خشنودى او، خشنودى من است، غضب او غضب من است، چرا عُمَر با فاطمه آن گونه برخورد كرد؟
در اين فكرها هستم، ناگهان به ياد مى آورم كه علامه بَلاذُرى از اهل سنّت است و عقايد خاص خودش را دارد.
* * *
ـ جناب علامه! شما تاريخ شناس بزرگى هستيد، نظر شما در مورد حوادث بعد وفات پيامبر چيست؟ آيا درست است كه عُمَر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه(س) رفت؟
ـ تو بايد كتاب مرا بخوانى.
ـ كدام كتاب را؟
ـ كتاب «انساب الاشراف». در آن كتاب، تو پاسخ سؤال خود را مى يابى.
كتاب را برمى دارم و مشغول مطالعه آن مى شوم، اين مطلب را در آن مى خوانم: «ابوبكر گروهى را نزد على فرستاد تا او را براى بيعت كردن بياورند، امّا على براى بيعت نيامد. عُمَر از ماجرا باخبر شد، با شعله آتشى به سوى خانه فاطمه حركت كرد. وقتى عُمَر نزديك خانه فاطمه رسيد، فاطمه به عُمَر چنين گفت: اى عُمَر! آيا مى خواهى درِ خانه مرا آتش بزنى؟ عُمَر در پاسخ گفت: آرى! اين كار، دين پدرت را محكم تر مى سازد».[3]
از اين سخن عُمَر بسيار تعجّب مى كنم، چگونه مى توان باور كرد كه سوزاندن خانه فاطمه، براى اسلام مفيد باشد؟ من نمى دانم اين چه اسلامى است؟ مگر پيامبر خشنودى فاطمه را خشنودى خدا معرّفى نكرده بود؟ مگر فاطمه پاره تن پيامبر نبود؟[4]
آن برادر سُنّى ماجراى هجوم به خانه فاطمه(س) را افسانه مى دانست، آيا او سخن استاد بَلاذُرى را نخوانده بود؟[5]
برگرفته از کتاب «روشنی مهتاب» نوشته دکتر خدّامیان
[1]. «عن عبد الله بن سنان قال: استأذن عمر النبيّ(ص) في العمرة، فأذن له وقال: يا أخي، اشركنا في صالح دعائك ولاتنسنا»: أنساب الاشراف ج 3 ص 291.
[2]. «جاءه عليّ وعيناه تدمعان فقال: يا رسول الله، آخيت بين أصحابك ولم تواخ بيني وبين أحد. فسمعتُ رسول الله يقول: أنت أخي في الدنيا والاخرة»: الفصول المهمّة لابن الصبّاغ ج 1 ص 219; «يا عليّ، أنت أخي في الدنيا والاخرة»: الأمالي للمفيد ص 174، كنز الفوائد ص 282، الأمالي للطوسي194، بحار الأنوار ج 8 ص 185 و ج 22 ص 499، سنن الترمذي ج 5 ص 300، المستدرك للحاكم ج 3 ص 14، كنز العمّال ج 11 ص 598.
[3]. «إنّ أبا بكر أرسل إلى عليّ يريده على البيعة فلم يبايع، ومعه قبس، فتلقّته فاطمة(ع) على الباب فقالت: يا بن الخطّاب! أتراك محرّقاً عليَّ بابي؟ قال: نعم، وذلك أقوى فيما جاء به أبوك، وجاء عليّ فبايع»: أنساب الأشراف ج 1 ص 586.
[4]. «فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يوذيني ما آذاها»: مسند أحمد ج 4 ص 5، صحيح مسلم ج 7 ص 141، سنن الترمذي ج 5 ص 360، المستدرك ج 3 ص 159، أمالي الحافظ الإصفهاني ص 47، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272، تاريخ مدينة دمشق ج 3 ص 156، تهذيب الكمال ج 35 ص 250 ; «فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يريبني ما رابها، ويوذيني ما اذاها»: المعجم الكبير ج 22 ص 404، نظم درر السمطين ص 176، كنز العمّال ج 12 ص 107، وراجع: صحيح البخاري ج 4 ص 210، 212، 219، سنن الترمذي ج 5 ص 360، مجمع الزوائد ج 4 ص 255، فتح الباري ج 7 ص 63، مسند أبي يعلى ج 13 ص 134، صحيح ابن حبّان ج 15 ص 408، المعجم الكبير ج 20 ص 20، الجامع الصغير ج 2 ص 208، فيض القدير ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24، كشف الخفاء ج 2 ص 86، الإصابة ج 8 ص 265، تهذيب التهذيب ج 12 ص 392، تاريخ الإسلام للذهبي ج 3 ص 44، البداية والنهاية ج 6 ص 366، المجموع للنووي ج 20 ص 244، تفسير الثعلبي ج 10 ص 316، التفسير الكبير للرازي ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141، تفسير القرطبي ج 20 ص 227، تفسير ابن كثير ج 3 ص 267، تفسير الثعالبي ج 5 ص 316، تفسير الالوسي ج 26 ص 164، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 8 ص 262، أُسد الغابة ج 4 ص 366، تهذيب الكمال ج 35 ص 250، تذكرة الحفّاظ ج 4 ص 1266، سير أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273، 283، المناقب للخوارزمي ص 353، ينابيع المودّة ج 2 ص 52، 53، 58، 73، السيرة الحلبية ج 3 ص 488، الأمالي للصدوق ص 165، علل الشرائع ج 1 ص 186، كتاب من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 125، الأمالي للطوسي ص 24، النوادر للراوندي ص 119، كفاية الأثر ص 65، شرح الأخبار ج 3 ص 30، تفسير فرات الكوفي ص 20، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164، تفسير مجمع البيان ج 2 ص 311، بشارة المصطفى ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347، 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
[5]. «البَلاذُري: العلاّمة الأديب المصنّف، أبو بكر أحمد بن يحيى بن جابر البغدادي البلاذُري، كاتب، صاحب التاريخ الكبير، سمع: هوذة بن خليفة، وعبد الله بن صالح العجلي، وعفّان، وأبا عُبيد، وعلي بن المديني، وخلف بن هشام، وشيبان بن فروخ، وهشام بن عمّار، وعدّة. وجالس المتوكّل ونادمه. روى عنه: يحيى بن المنجّم، وأحمد بن عمّار، وجعفر بن قدامة، ويعقوب بن نعيم قرقارة، وعبد الله بن أبي سعد الورّاق. وكان كاتباً بليغاً، شاعراً محسناً، وسوس بآخره; لأنّه شرب البلاذر للحفظ. وله مدائح في المأمون وغيره، وقد رُبط في البيمارستان، وفيه مات. وقيل: كان يُكنّى أبا الحسن، وقيل: أبا جعفر، توفّي بعد السبعين ومئتين، رحمه الله. وكان جدّه جابر كاتباً للخصيب أمير مصر»: سير أعلام النبلاء ج 13 ص 162; «أحمد بن يحيى بن داود البَلاذُري، صاحب التصانيف، سمع من: ابن سعد، والدولابي، وعفّان، وشيبان بن فروخ، وابن المديني، وعنه: محمّد بن خلف، ووكيع القاضي، ويعقوب بن نعيم، وأحمد بن عمّار، ويحيى بن النديم، وغيرهم. قال ابن عساكر: بلغني أنّه كان أديباً راوية، وأنّه مدح المأمون، وجالس المتوكّل، وتوفّي في أيّام المعتمد، وسوس في آخر أيّامه، فشُدّ في المرستان ومات فيه، وكان سبب ذلك أنّه شرب البلاذر على غير معرفة، فلحقه ما لحقه، ولهذا قيل له البَلاذُري...كان ينقل من الفارسي إلى العربي، قال ياقوت في معجم الأُدباء: ذكره الصوّاف في ندماء المتوكّل، وكان جدّه جابر يخدم الخصيب أمير مصر، وكان عالماً فاضلاً نسّابة متقناً... عاش إلى آخر أيّام المعتمد، ولا يبعد أن يكون عاش إلى أوّل أيّام المعتضد»: لسان الميزان ج 1 ص 322
«فأما البَلاذُري الكبير، فإنّه أحمد بن يحيى صاحب التاريخ المشهور من طبقة أبي داود السجستاني، حافظ، أخباري، علاّمة»: تذكرة الحفّاظ ج 3 ص 892; «البَلاذُري: أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البَلاذُري، أبو جعفر البغدادي المورّخ، توفّي سنة 279 تسع وسبعين ومئتين، صنّف الاستقصاء في الأنساب والأخبار لم يُكمل، أنساب الأشراف مجلّدين، كتاب البلدان الصغير، كتاب البلدان الكبير لم يُكمل، كتاب عهد أردشير»: هدية العارفين ج 1 ص 51; «أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البَلاذُري: مورّخ، جغرافي، نسّابة، له شعر، من أهل بغداد، جالس المتوكّل العبّاسي، ومات في أيّام المعتمد، وله في المأمون مدائح، وكان يجيد الفارسية، وترجم عنها كتاب عهد أردشير، وأُصيب في آخر عمره بذهول شبيه بالجنون، فشُدّ بالبيمارستان إلى أن توفّي. نسبته إلى حبّ البلاذر»: الأعلام للزركلي ج 1 ص 267; «أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البغدادي البَلاذُري، أديب، شاعر، مورّخ، من أهل بغداد، سمع بدمشق، وبأنطاكية، وكان أحد النقلة من الفارسية إلى العربية، له من الكتب: كتاب البلدان الصغير، كتاب البلدان الكبير لم يتمّ، التاريخ في أنساب الأشراف وأخبارهم، وفتوح البلدان، الاستقصاء في الأنساب والأخبار سوّده في أربعين مجلّداً، فمات ولم يكمله، وله شعر بخمسين ورقة»: معجم المولّفين ج 2 ص 201.
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/1iY03c1
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر