۱۴۰۴ شهریور ۲۳, یکشنبه

داستانی عجیب از یک پادشاه


هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم و هزار دختر را بکارت بردم

حضرت داود به پیش پیغمبر عابدی که نامش خرقیل آمدبه او گفت ای خرقیل آیا تا به حال آیا هرگز فکر گناهی در سرت خطور کرده است ؟خرقیل گفت : نههرگز خسته شده ای از عبادت کردن و از حالی که داری مغرور شده ای؟خرقیل گفت : نههرگز میل دنیا و شهوات آن در فکرت آمده است؟خرقیل گفت : بله گاهی به فکرم خطور می کند و هوسش در دلم می آید.حضرت داود پرسید : چطور از این فکر از سر خود بیرون می کنی؟خرقیل گفت : به داخل این غار می روم و از چیزی که در آنجا هست عبرت می گیرم





حضرت داود درخواست کرد که به او نیز نشان دهد آنچیزی که داخل غار هستپس با خرقیل به داخل غار رفتندحضرت داود تختی را دید که بر روی آن استخوان های پوسیده ریخته است و کتیبه ای هست در کنار آن تختکه بر روی کتیبه چنین نوشته بود :منم” اروای بن شلم”هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم و هزار دختر را بکارت بردم و آخر کار من این شدکه خاک فرش من است و تکیه گاه من سنگ و مار و کرم همسایگان من هستندپس هر کس که مرا می بینید فریب دنیا را نخورد


منبع

هیچ نظری موجود نیست: