سين هفتم ...

با بی حوصلگی لباسامو عوض کردم و رفتم تو بخش. خیلی دلم گرفته بود. اینقدر ناراحت بودم که با کوچکترین حرفی اشکام از گوشه ی چشمم سرازیر می شد.
پیش خودم فکر می کردم من چه گناهی کردم که باید الان اینجا باشم، درحالی که همه ی مردم الان کنار خانواده هاشون دارن شیرین ترین لحظه ی سال رو جشن می گیرند.
حدود نیم ساعت تا لحظه ی تحویل سال مونده بود. تصمیم گرفتم یه سفره ی هفت سین همون جا بچینم. یه کم فکر کردم... خوب چی داریم اینجا؟...سرنگ! سرم! ... دیگه چی داریم؟ سه راهی!... ست سرم!...سرساکشن!...
عجب هفت سینی! تو دلم خندم گرفت. پیش خودم گفتم بهتر از هیچیه! حداقل برای خندیدن خوبه. مطمئنا همکارام هم به اندازه ی من غمگین و ناراحت بودند گفتم خوبه لااقل یه کم اونا رو شاد کنم.
داشتم فکر می کردم. یه سین دیگه مونده تا هفت سینمون تکمیل بشه. خیلی فکر کردم. همزمان که داشتم به خونه و دوری از خانواده تو لحظه ی تحویل سال و سین هفتم سفره هفت سینم فکر می کردم، چشمم به یکی از بیمارامون افتاد.
یه دفعه ته دلم هوری ریخت. بیماران بخش آی سی یو که هر لحظه داشتند بین مرگ و زندگی دست و پا می زدند. الان تو این موقع سال خانواده هاشون چه احساسی داشتند؟! قطعا اون بیرون، پشت درهای بسته ی آی سی یو خانواده هایی بودند که آرزو داشتند الان پیش عزیزانشون بودند و تحویل سال رو با هم جشن می گرفتند.
یه دفعه صدای تلویزیون منو به خودم آورد. فقط 10 دقیقه تا تحویل سال 1393 شمسی. دوباره برگشتم به بیمارم نگاه کردم. چقدر چهره ی مظلوم و معصومی داشت.
خدایا شکرت! شکرت که می تونم تو این لحظه ی به یاد ماندنی کنار بیمارانی باشم که خانواده هاشون هر لحظه منتظرشون هستند. خدایا شکرت که منو واسطه ی خودت قرار دادی که حیات و سلامتی رو به بنده هات هدیه کنی.
صدای تلویزیون بازم رشته ی افکارمو پاره کرد. تا تحویل سال، فقط 5 دقیقه. به خودم اومدم و دیدم صورتم از اشک خیس شده. سریع سفره هفت سینمو مرتب کردم و سعی کردم سرم و سرنگ و... رو با نهایت سلیقه!!! بچینم.
سین هفتمو از کجا بیارم؟ صدای تلویزیون، تا تحویل سال فقط 2 دقیقه! خدایا! شکرت که بهم سلامتی دادی که می تونم این سلامتی رو در حد توانم به دیگران ببخشم.
خدایا شکرت. بله سین هفتم رو پیدا کردم. سین هفتم قطعا چیزی نبود جز سلامتی.
با بی حوصلگی لباسامو عوض کردم و رفتم تو بخش. خیلی دلم گرفته بود. اینقدر ناراحت بودم که با کوچکترین حرفی اشکام از گوشه ی چشمم سرازیر می شد.
پیش خودم فکر می کردم من چه گناهی کردم که باید الان اینجا باشم، درحالی که همه ی مردم الان کنار خانواده هاشون دارن شیرین ترین لحظه ی سال رو جشن می گیرند.
حدود نیم ساعت تا لحظه ی تحویل سال مونده بود. تصمیم گرفتم یه سفره ی هفت سین همون جا بچینم. یه کم فکر کردم... خوب چی داریم اینجا؟...سرنگ! سرم! ... دیگه چی داریم؟ سه راهی!... ست سرم!...سرساکشن!...
عجب هفت سینی! تو دلم خندم گرفت. پیش خودم گفتم بهتر از هیچیه! حداقل برای خندیدن خوبه. مطمئنا همکارام هم به اندازه ی من غمگین و ناراحت بودند گفتم خوبه لااقل یه کم اونا رو شاد کنم.
داشتم فکر می کردم. یه سین دیگه مونده تا هفت سینمون تکمیل بشه. خیلی فکر کردم. همزمان که داشتم به خونه و دوری از خانواده تو لحظه ی تحویل سال و سین هفتم سفره هفت سینم فکر می کردم، چشمم به یکی از بیمارامون افتاد.
یه دفعه ته دلم هوری ریخت. بیماران بخش آی سی یو که هر لحظه داشتند بین مرگ و زندگی دست و پا می زدند. الان تو این موقع سال خانواده هاشون چه احساسی داشتند؟! قطعا اون بیرون، پشت درهای بسته ی آی سی یو خانواده هایی بودند که آرزو داشتند الان پیش عزیزانشون بودند و تحویل سال رو با هم جشن می گرفتند.
یه دفعه صدای تلویزیون منو به خودم آورد. فقط 10 دقیقه تا تحویل سال 1393 شمسی. دوباره برگشتم به بیمارم نگاه کردم. چقدر چهره ی مظلوم و معصومی داشت.
خدایا شکرت! شکرت که می تونم تو این لحظه ی به یاد ماندنی کنار بیمارانی باشم که خانواده هاشون هر لحظه منتظرشون هستند. خدایا شکرت که منو واسطه ی خودت قرار دادی که حیات و سلامتی رو به بنده هات هدیه کنی.
صدای تلویزیون بازم رشته ی افکارمو پاره کرد. تا تحویل سال، فقط 5 دقیقه. به خودم اومدم و دیدم صورتم از اشک خیس شده. سریع سفره هفت سینمو مرتب کردم و سعی کردم سرم و سرنگ و... رو با نهایت سلیقه!!! بچینم.
سین هفتمو از کجا بیارم؟ صدای تلویزیون، تا تحویل سال فقط 2 دقیقه! خدایا! شکرت که بهم سلامتی دادی که می تونم این سلامتی رو در حد توانم به دیگران ببخشم.
خدایا شکرت. بله سین هفتم رو پیدا کردم. سین هفتم قطعا چیزی نبود جز سلامتی.
ادامه مطلب ....
http://ift.tt/Q0MvzI
منبع:انجمن هاي سياسي مذهبي فرهنگي نورآسمان
تبادل لينك
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر